تبليغاتX
نوشته های رضا کاظم زاده

نوشته های رضا کاظم زاده

روانشناسی - اجتماعی

خانواده ایرانی در ایران و در مهاجرت – مصاحبه ی رادیو همبستگی با رضا کاظم زاده (بخش دوم)

+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت 16:2  توسط رضا کاظم زاده   | 

خانواده ایرانی در ایران و در مهاجرت – مصاحبه ی رادیو همبستگی با رضا کاظم زاده (بخش نخست)

+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 13:18  توسط رضا کاظم زاده   | 

بحران خانواده‌ی ایرانی در مهاجرت (۲) : تأثیر مهاجرت بر نقش پدر

 

در مطلبی که هفته‌ی پیش در مورد «بحران خانواده‌ی ایرانی در مهاجرت» نوشتم، به مقوله‌ی انعطاف‌ناپذیری مرزهای میان خانوده با محیط پیرامونش پرداختم. همان‌طور که متذکر شدم کاهش شدید روابط در تعامل با محیط جدید و کشور میزبان تنها واکنشی انفعالی و ناشی از عدم آشنایی با محیط نیست؛ بلکه در خیلی از موارد همزمان نوعی استراتژی فعال محسوب می‌شود که هدف اصلی‌اش کاهش تنش در درون خانواده و مقابله با عوارض بحرانی است که صرف جاکن شدن از محیط زیست طبیعی و به‌ویژه جدایی از خانواده گسترده، موجب گشته است.

کنترل شدید ارتباط اعضای درون سیستم با محیط بیرون و تلاش برای حل مشکلات به شکلی مستقل و تا حد امکان بدون مراجعه به عناصر خارج از سیستم در سال‌های اول مهاجرت، امری است که کم و بیش در مورد تمامی خانوادهای مهاجر که ناخواسته و بدون شناخت کافی از جامعه میزبان مجبور به ترک محیط بومی خویش گشته‌اند، ملاحظه می‌شود.

آن چه در مورد ایرانیان چنین امری را نسبت به بعضی از ملیت‌های دیگر (مانند ترک‌ها و یا مراکشی‌ها) تشدید می‌کند، نداشتن سابقه و فرهنگ مهاجرت است. همین‌طور این نکته که گروه اجتماعی ایرانیان نسبت به بسیاری دیگر از اقوام مهاجر، کمتر از خود تمایل به تشکیل گتو نشان داده است بر شدت مسأله می‌افزاید. هر کدام از این عوامل به تنهایی بر افزایش بحران در سال‌های نخست مهاجرت می‌افزاید.

در سری مقاله‌های مربوط به مهاجرت، من خلاصه وار و به شکلی کلی به تاثیر چنین بحرانی در درون خانواده ایرانی خواهم پرداخت. مطمئناً هر گونه بحث کلی و عام در علوم انسانی و به‌خصوص در حوزه‌ی روان‌شناسی، نمی‌تواند از ساده‌سازی و حذف ویژگی‌های مربوط به هر مورد اجتناب ورزد.

نوشتار زیر بحثی است تحلیلی - نظری که هدف نخست آن تلاشی است برای نمونه‌سازی و طرح یک مدل. چنین سعی‌ای هر چقدر هم که بر داده‌های تجربی از کار روان‌درمانی با مهاجران ایرانی استوار باشد، نمی‌تواند در طرح کلی خود ویژگی‌های موردی را در بر بگیرد.

از سوی دیگر باید خاطر نشان کرد که سخن من پیرامون موضوع بحران ناشی از مهاجرت در درون خانواده‌ی ایرانی، در حیطه‌ی مشخص دو بحث نقش افراد در درون خانواده و مرز میان زیر مجموعه‌های آن محدود باقی می‌ماند. در بحثی که امروز با شما در میان خواهم گذاشت به موضوع تاثیر بحران مهاجرت بر نقش و کارکردهای خانوادگی پدر خواهم پرداخت.

کارکردهای خانوادگی پدر
یکی از واکنش‌های اولیه خانواده در ارتباط با محیط جدیدی که در آن قرار گرفته است، کاهش یک‌باره، سریع و همچنین شدید روابط با محیط بیرون از یک سو و کنترل شدیدتر مرزهای میان دو دنیای درون و بیرون از خانواده از سوی دیگر است.

قطع رابطه‌ی ارگانیک میان خانواده‌ی هسته‌ای با محیط زیست طبیعی‌اش (به‌ویژه با خانواده گسترده) عواقب متفاوتی با خود در پی دارد که هر کدام به‌گونه‌ای، بر تعادل درونی خانواده تاثیر میگذارد. نقش بس مهم خانواده گسترده در قبال خانواده هسته‌ای در جامعه ما، تنها به کمک و حمایت‌های مادی و یا روانی خاتمه نمی‌یابد. بلکه خانواده گسترده به دلیل خصوصیت انعطاف و عبور پذیری مرزهای خانواده‌ی هسته‌ای، در اجرای برخی نقش‌ها و کارکردهای مهم در درون خانواده به‌طور مستقیم شرکت می‌کند.

دو کارکرد مهم پدر در خانواده‌ی ایرانی
در جامعه ایرانی پدر در قبال خانواده‌اش دو نقش مهم برعهده دارد. اولین نقش او به این نکته برمی‌گردد که حیات مادی خانواده به وجود او وابسته است. بدین ترتیب مهم‌ترین وظیفه پدر برآوری نیازهای اقتصادی اعضای خانواده است.

بخش مهمی از اقتدار او در خانواده نیز به این موضوع وابسته است. به رسمیت شناخته شدن پدر به عنوان رئیس خانواده توسط سایر اعضای خانواده و همچنین گروه اجتماعی‌اش، تا حد بسیاری به توانایی‌های وی در برطرف کردن نیازهای روزانه و ایجاد رفاه لازم برای ایشان وابسته است.
در جامعه ما حتی می توان گفت که هویت مردانه‌ی مرد با کارکرد اقتصادی‌اش پیوند مستقیم دارد. مردی که قادر به تامین خانواده‌اش نباشد در نگاه خود و گروه اجتماعی اش هر دو، مرد کامل به حساب نمی‌آید. بدین ترتیب یکی از مشکلات چنین فردی را در سال‌های اول مهاجرت، همین مسأله‌‌ی بی‌کاری و یا تن دادن اجباری به کارهای کم درآمد و موقتی تشکیل می‌‌دهد.

از سوی دیگر در ماه‌ها و حتی گاهی در سال‌های اول مهاجرت، تأمین مالی و حیات اقتصادی خانواده در درجه اول برعهده سازمان‌های کمک‌های اجتماعی کشور میزبان است. مجموع این عوامل وابستگی خانواده به کار پدر را تا حد بسیاری کاهش می‌دهد.

از سوی دیگر ارزش کار پدر در محیط بیرون فقط به دلیل تامین مالی خانواده‌اش در گذشته نبوده بلکه از آنجایی که بیشترین ارتباط را با محیط فرا خویشاوندی و جامعه داشته، مهم‌ترین رابط میان دنیای درون و بیرون از خانواده نیز محسوب می‌شده است. در واقع یکی دیگر از نقش‌های مهم پدر در جامعه ما این است که حکم رابط میان خانواده با جامعه را دارد. ارتباط و رفت و آمد زیاد او با محیط بیرون به وی اعتبار و دانشی را اعطا می‌کند که بر اساس آن، خود را محق می‌داند تا در مورد بسیاری از تصمیم‌گیرهای مهم که به شیوه‌ی زندگی و ارتباط با دنیای خارج مربوط می‌شود، حرف آخر را بزند. بدین ترتیب نقش اول در تنظیم رابطه میان دو دنیای درون و بیرون از خانواده بر عهده پدر می‌باشد. چنین نقشی غالباً بر اساس دانشی فرضی که دیگران به او منتسب می‌کنند موجه می‌شود.

در مهاجرت با اینکه پدر تا مدت‌ها (ولو در ظاهر هم که شده) چنین نقشی را همچنان برعهده دارد، اما مشروعیت گذشته خود را تا حد بسیاری از دست می‌دهد. در دنیای جدید اعضای خانواده بزودی متوجه می‌شوند که پدر در ناآگاهی‌هایش از محیط، تفاوت چندانی با ایشان ندارد. گاهی حتی دانش او در این زمینه و به مرور زمان از سایر اعضای خانواده عقب نیز می‌‌ماند. در بعضی از موارد خانه‌نشینی و بی‌کاری چنین موضوعی را تشدید می‌کند.

محروم شدن هم‌زمان از این دو کارکرد مهم (تامین اقتصادی و رابط بودن با دنیای خارج) موجب می‌شود تا پدر دیگر کنترل سابق را بر محیط زندگی‌اش نداشته باشد. عدم کنترل محیط پیرامون در اغلب موارد می تواند به او این حس را بدهد که به مرور کنترلش بر دنیای درون خانواده نیز کاهش یافته است.

پدر «خشونت طلب» و پدر «مستعفی»
اگر چنین وضعیتی مدتی طولانی ادامه یابد و پدر در تلاشی که جهت کنترل محیط و درون خانواده از خود نشان می‌‌دهد روز به روز ناموفق‌‌تر گردد، معمولاً دو راه بیشتر پیش پایش باقی نمیماند: حالت اول این است که سعی کند تا ناتوانایی‌هایش را در کنترل محیط بیرون، با افزایش فشار در درون خانواده و کنترل روز افزون اعضای آن جبران کند. در این حالت و در اغلب موارد سایر اعضای خانواده از افزایش کنترل پدر در درون خانواده، به مثابه ایجاد فشار و بکارگیری زور تعبیر می‌کنند. چنین امری در نهایت می تواند اعضای خانواده را به شکل‌های گوناگون، پوشیده و یا رودررو، به مقاومت وادار نماید.

اما عکس‌العمل دیگر پدر در چنین شرایطی می تواند درست عکس واکنش اول باشد. یعنی اینکه پدر به مرور جای خود را به مثابه تصمیم گیرنده اصلی و رئیس خانواده واگذار کند. در چنین حالتی در اغلب اوقات پدر وظایف و قابلیت‌‌های خود را ما بین مددکاران اجتماعی متعلق به کشور میزبان و یا میان اعضای خانواده‌ی خود و یا حتی هر دو، تقسیم می‌کند. بدین ترتیب پدر به مرور خانه نشین می‌شود و کمتر تمایلی به مشارکت و حتی اظهار نظر در مورد مسائل از خود نشان می‌دهد.

اگر بخواهیم شماتیک‌وار و در یک کلام این دو موقعیت را نام گذاری کنیم، می‌توان گفت که در حالت اول با تصویر پدر «خشونت طلب» و در حالت دوم با چهره‌ی پدر «مستعفی» رو به‌رو هستیم. با این حال در اکثر مواقع و در پریود بحران، یعنی آن مرحله‌ای که در آن هر چند نقش‌ها و کارکردهای گذشته غیر قابل اجرا گشته‌اند ولی خانواده هنوز فرم و شکل جدید و تثبیت شده ی خود را نیافته است، پدر میان دو نقش «خشونت طلب» و «مستعفی» در حال نوسان است. گاهی به خشونت متوسل می‌شود و گاهی از مشکلات و مسائل مربوط به خانواده کناره می‌گیرد. نوسان میان درگیری و کناره‌گیری در بعضی موارد بر حسب موضوع روی می‌دهد. بدین معنا که از یک سو در برابر بعضی از نقشهای گذشته اش (مانند کنترل مالی و یا رفت و آمد اعضای خانواده با محیط بیرون ) به هیچ وجه کوتاه نمی آید و میخواهد به هر ترتیبی که شده نقش پیشین خود را حفظ کند و از سوی دیگر و در قبال بعضی دیگر از وظایفش، نقشش را به دیگری (چه در درون و چه در بیرون از خانواده) واگذار می‌کند.

«افسردگی» واکنشی پدر
چنین پدری، چه در موقعیت «خشونت طلب» و چه «مستعفی»، وقتی به روان‌درمانگر مراجعه می‌کند (که البته در اکثر موارد این مراجعه به اصرار و یا حتی به اجبار مددکار اجتماعی و یا اعضای خانواده صورت گرفته است)، خصوصیات و علائم مرض کم و بیش مشخص و مشترکی از خود نشان می‌‌دهد. اغلب اوقات احساس خستگی می‌کند، دچار فراموشی می‌شود، زود رنج و حساس است، گاهی از ناراحتی‌های روان تنی و دردهای عضلانی در عذاب است، .... او بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند و تمایل زیادی از خود برای فعالیت‌های اجتماعی (ولو ضروری مانند فراگیری زبان و غیره) نشان نمی‌دهد. در چنین حالتی ذهن و گفته های شخص بیشتر به گذشته مربوط می‌شود، به آنچه در کشورش داشته و بوده و حالا دیگر نیست و ندارد. در اکثر موارد نوعی احساس ناتوانی و حس از دست دادن کنترل بر زندگی تمامی سخنانش را همراهی می‌کند.

در چارچوب روان‌شناسی کلاسیک و همچنین در غالب معیارهای روانپزشکی (مانند کتاب مرجع DSM)، مجموعه ی این علائم مرض بخصوص وقتی با گفتمانی گذشته گرا از یک سو و نبود یا کمبود انگیزه برای انجام وظایف روزانه از سوی دیگر همراه می‌شود، نشان دهنده ی بیماری افسردگی است. با این حال چنین تشخیصی به تنهایی و بدون در نظر گرفتن وضعیت خاص بحران مهاجرت، کمک زیادی به امر درمان نمی‌کند.

علائم مرضی مربوط به حالتی بحرانی را نمی‌توان با همان علائم مرضی در حالت ثبات یافته و غیر بحرانی یکی پنداشت و در نتیجه به یک شیوه درمان نمود. در شرایط بحرانی علائم مرض گاهی زودگذر و غیر معمول است. عارضه روانی در این حالت انعطاف پذیرتر و اشکال آن متنوع‌تر است.
بگذریم از این نکته مهم که اگر این بحران ناشی از مهاجرت باشد، در نظر داشتن مسئله تفاوت فرهنگی نیز همزمان باید اهمیت بسیاری در امر تشخیص بازی کند.

در این وضعیت افسردگی واکنشی است که فرد در قبال تغییر نقش‌ها و بهم ریختگی روابط، در درجه‌ای اول در درون خانواده و سپس در ارتباط با محیط بیرون، از خود نشان می‌دهد. بدین ترتیب هرگونه درمانی که تنها جنبه فردی داشته باشد (چه از نوع دارویی‌اش مانند تجویز قرص‌های ضد افسردگی و چه از نوع گفتار درمانی‌اش مانند روانکاوی کلاسیک) و توجه‌اش را فقط بر علائم مرض بگذارد نمی‌تواند در دراز مدت اثر بخش باشد.

در عین حال خطر دیگر چنین رویکردی در این نیز هست که با تمرکز توجه مان بر علائم مرض، تنها به تشخیص بیماری در فرد برسیم و فراموش کنیم که چنین «بیماری‌ای» در واقع نشانه‌ی بحران و ناکارآمدی کارکردهای گذشته در درون واحدی بزرگتر یعنی خانواده است. در چنین حالتی از آنجایی که تمام توجه تنها صرف فرد حامل بیماری می‌شود، او را هم‌زمان به‌عنوان تنها مسبب گرفتاری‌ها و مشکلات نیز معرفی می‌کند.

همین مسأله نیز خود یکی از دلایل مهمی است که موجب می‌شود تا افراد از رفتن نزد روان شناس خودداری کنند چرا که در چنین حالتی پذیرش بیماری به مثابه پذیرش مقصر بودن نیز هست.
در اینجا بیشتر از این وارد بحث شیوه‌ی صحیح درمان نمی‌شوم و تنها این نکته را اضافه می‌‌کنم که در این گونه موارد، روان‌درمانگر با اجتناب از تشخیص مرض سعی دارد تا توجه افراد را به سیستم خانواده و بحرانی که از سر می‌گذراند معطوف سازد.

در مقاله‌های بعدی به تاثیر بحران بر نقش زن (هم به عنوان همسر و هم به عنوان مادر) و فرزندان در درون خانواده خواهم پرداخت. البته در اینجا بار دیگر لازم میدانم تا تذکر دهم که در این بررسی‌ها من تنها به مواردی می‌پردازم که در آنها بحران مهاجرت تا حد بسیاری کارکردهای درون خانواده را به شکلی نسبتا طولانی مختل کرده است. مسلماً بسیاری از خانواده‌های مهاجر خود به تنهایی و به دلیل داشتن قابلیت‌های لازم، می‌توانند به مرور و بدون مراجعه به روان‌شناس به تعادلی جدید و متناسب با شرایط جدید دست یابند.

 


 

این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.

مطلب پیشین: بحران خانواده ایرانی در مهاجرت

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 10:54  توسط رضا کاظم زاده   | 

بحران خانواده ایرانی در مهاجرت (۱)


هر تغییر بزرگی در زندگی انسان، با خود نوعی بحران به همراه می‌آورد. بحران بخشی از زندگی طبیعی هر سیستم پویا و زنده‌ای را تشکیل می‌دهد. بخشی از این بحران‌ها به درون و بخشی دیگر به بیرون از یک سیستم مربوط می‌شوند. سیستمی که دیگر نه در درون و نه در بیرون از خود با بحران مواجه نمی‌شود، سیستمی است که از حرکت و تکاپو باز ایستاده و قابلیت تغییر و تطبیق خود با شرایط جدید را از دست داده است.

خانواده نیز به مثابه یک سیستم زنده و باز، از چنین قاعده‌ای مستثنا نیست. در خانواده یکی از عوامل طبیعی تولید کننده بحران در درون سیستم، گذر زمان است. لحظه شروع زندگی مشترک، تولد فرزند، دوره‌ی نوجوانی و سپس ترک والدین، تغییرات مربوط به زندگی شغلی، شروع بازنشستگی و غیره، همگی به لحظاتی بحرانی از زندگی تعلق دارند که در آن خانواده باید قواعد بازی میان اعضای خود را از نو تعریف کند تا بتواند خود را با شرایط جدید هماهنگ سازد.

نوع دیگری نیز از بحران وجود دارد که این‌بار به تغییراتی مربوط می‌شود که در محیط بیرون روی می‌دهند. البته این تغییرات برخلاف آنچه پیشتر آمد همیشه اجتناب‌ناپذیر نیستند و می‌توانند بطور تصادفی و یا انتخابی رخ دهند. در این مقاله من تنها به بررسی یکی از انواع گوناگون این بحران می‌پردازم که هر چند به محیط بیرون از خانواده مربوط می‌شود، تاثیر بسیار زیادی بر ساختار درونی خانواده می‌گذارد. این تغییر بحران‌زا مهاجرت است.

آنچه پس از این خواهد آمد نتیجه مطالعات و بخصوص تجربیات چندین ساله من از کار روان‌درمانی با افراد و خانواده‌های مهاجر ایرانی و غیرایرانی است. هرچند در اینجا بحث من بیشتر به خانواده ایرانی محدود خواهد شد، با این حال نکاتی که از این پس خواهد آمد در بنیاد خود شامل حال سایر مهاجرین از ملیت‌های دیگر نیز می‌شود. با این وجود یک نکته زمینه‌ی سخن مرا محدود می‌کند و آن نیز به این برمی‌گردد که منظور من از خانواده مهاجر، خانواده‌هایی هستند که از یک سو از محیط‌هایی می آیند که در آنها هنوز نظام خویشاوندی چندان دست نخورده است و از سوی دیگر به جوامعی مهاجرت می‌کنند که در آنها نظام شهرنشینی مدرن تا حد بسیاری بر شیوه‌ی زندگی افراد آن جامعه تاثیر گذاشته است. بدین ترتیب سخنان من شامل حال مثلا مهاجرت فلاندیها به سوئد، از آنجا که بافت زندگی شهری در هر دو جامعه تا حد بسیاری به یکدیگر نزدیک می‌باشد، نمی‌شود.

بطور کلی می‌توان گفت که در حال حاضر یکی از دلایل مهم و تعیین‌کننده ترک زادگاه طبیعی برای بسیاری از خانواده‌های مهاجر را بحران‌های اجتماعی کم و بیش شدید و گاه طولانی مدت (مانند جنگ، تبعیضات و سرکوب‌های سیاسی، مشکلات اقتصادی وغیره) تشکیل می‌دهد. با این حال برای آنکه فرد و یا خانواده بتوانند امکانات لازم برای مهاجرت به سمت کشور میزبان را مهیا کنند می‌بایست از قابلیت‌های فردی و خانوادگی کافی برخوردار باشند. در اکثر موارد آن خانواده‌هایی در این امر موفق می‌شوند که همبستگی درونی خود را حفظ کرده، قابلیت‌هایشان را از دست نداده باشند.

با ورود چنین خانواده‌ای به کشورهای غربی که در آن صلح و آرامش اجتماعی برقرار است، بحران اجتماعی که ایشان را مجبور به ترک وطن کرده به یک‌باره ناپدید می‌شود.
با این وجود پس از گذشت زمانی نسبتا کوتاه در کشور میزبان، خانواده با بحران دیگری روبرو میشود. بحرانی که اینبار نه فقط به محیط اجتماعی بلکه در درجه نخست به درون نظام خانوادگی مربوط می‌شود. در شرایط جدید، از آنجایی که میان کارکردها و نقش‌های افراد از یک سو و روابط‌شان با یکدیگر از سوی دیگر هماهنگی لازم وجود ندارد، خانواده وارد بحران جدیدی می‌شود. بدین ترتیب مهاجرت در اغلب موارد در ضمن این که معلول بحران‌های اجتماعی است، همزمان علت نوع دیگری از بحران که اینبار به درون سیستم مربوط می‌شود نیز می‌باشد.

در یک کلام می‌توان گفت که با مهاجرت بحران از دنیای بیرون وارد دنیای درون خانواده میشود. ویژگی، شرایط و نحوه‌ی بروز و تاثیر هر یک از این دو نوع بحران بر کارکردهای درونی یک خانواده، از آن دیگری بسیار متفاوت است.

یکی از مهمترین این تفاوتها به این نکته برمیگردد که در مهاجرت خانواده هسته‌ای ارتباط ارگانیکش را با خانواده‌ی گسترده از دست میدهد. اهمیت این موضوع از آنجایی آشکار میشود که به این نکته آگاه باشیم که در تمامی جوامع سنتی همبستگی میان خانواده هسته‌ای و گسترده یکی از رکن‌های بنیادی و اولیه نظام اجتماعی محسوب می‌شود. در این نوع اجتماعات مراوده با خویشان مهمترین بخش زندگی و حتی مشارکت در امر جمعی را تشکیل میدهد.

این همبستگی بویژه در خانواده ایرانی نقش بسیار مهمی بر عهده دارد. خانواده‌ی ایرانی به دلیل دو خصوصیت وابستگی گروهی و سیستم درون همسری نظامی به غایت بسته و متکی به گروه خویشاوندان است. در چنین نظامی جدایی یکباره خانواده‌ی هسته‌ای از خانواده گسترده بسیاری از کارکردهای درونی سیستم را مختل میکند.

"عضو نامرئی"
"عضو نامرئی" پدیده و اصطلاحی است در علم پزشکی که بویژه جراحان با آن به خوبی آشنا هستند. وقتی فردی در اثر مثلا یک سانحه عضوی از اعضای بدن خود (مانند دست و یا پا) را از دست میدهد، گاهی تا مدتها پس از واقعه طوری واکنش نشان میدهد که گویی آن عضو همچنان بخشی از بدن و وجودش است. به عنوان نمونه اگر ناگهان به سوی کسی که یک و یا هر دو دستش را از دست داده است توپی پرتاب شود، او ناخودآگاه برای گرفتن توپ با دستانش واکنش نشان میدهد. پدیده "عضو نامرئی" در حقیقت بیانگر این نکته است که فرد در شمائی که در روان خود از بدنش دارد، همچنان عضو غایب حاضر است.

از نظر من عین همین پدیده را میتوان، البته در مرحله‌ای به مراتب پیچیده‌تر و متفاوت، در مورد خانواده‌های تازه مهاجر نیز مشاهده کرد. هر چند که در اینجا بجای عضو بهتر است از "اعضای نامرئی" که همان افراد متعلق به خانواده گسترده میباشند، سخن گفت. در این حالت اعضای خانواده‌ی هسته‌ای در کارکردها و نقش‌هایی که برعهده دارند همچنان مانند گذشته به تعامل با یکدیگر و محیط پیرامونشان ادامه می‌دهند. شماء هایی که در روان هر فرد از زندگی گذشته و نوع روابطش با خانواده گسترده باقی مانده باعث میشود که ایشان روابط جدید خود را حتی تا مدت‌ها، بر اساس آنچه قبلا شناخته‌اند تنظیم کنند. این قضیه را بویژه میتوان در نحوه برقراری ارتباط میان ایشان با بعضی از مددکاران اجتماعی، کارکنان سازمان‌های کمک‌رسانی به مهاجرین و یا روان‌شناسان در کادر روان درمانی مشاهده کرد. در این حالت توقعات، دل‌مشغولی‌ها و نحوه‌ی برقراری ارتباط خانواده با این فرد جدید که به درون خود پذیرفته‌اند، بر اساس الگوهایی شکل میگیرد که در گذشته با آن عضو از خانواده گسترده تجربه کرده‌اند. چنین امری می‌تواند در کار مددکاران و روان درمانان هم یاری دهنده باشد و هم مشکل زا.

انسان مهاجر زمان و مکانی را که در گذشته در آن زندگی کرده با خود به کشور میزبان حمل میکند. این زمان و مکان درونی شده به‌همراه شماء های رفتاری مربوط به گذشته، در واقع این امکان را برای مهاجر فراهم می آورد تا بتواند همچنان به اعمال و رفتار خود و دیگری و از این طریق در یک کلام به زندگی‌اش در غربت، همچنان معنا داده، تنش‌های درونی خویش را تا حد بسیاری مهار نماید.

هویت نقش‌مدارانه

جامعه‌ی ایران در مقایسه با جوامع فردگرای غربی، جامعه‌ای همگرا و کلیت‌باور (holiste) است. بدین معنا که در جامعه‌ی ایرانی هنجارهای رفتاری و اجتماعی، در مقابل فرد الویت را به گروه میدهد. ویژگی همگرانه‌ی فرهنگ اما تنها به دلیل فاصله ما با آنچه جامعه‌ی مدرن خوانده میشود نمیباشد بلکه نظام خویشاوندی ایرانی نیز در اساس خود و در مقایسه با بسیاری از جامعه‌های غیر مدرن دیگر (مانند مثلا کشورهای جنوب آسیای شرقی و بخشی از کشورهای آمریکای جنوبی) نظامی است که بنیاد آن بر وابستگی خانواده‌ی هسته‌ای به خانواده‌ی گسترده استوار است.۱

چنین امری بی‌شک در فرایند همانندسازی و هویت‌یابی فرد نیز اثرگذار است. هویت فردی در جامعه‌ای همگرا مانند جامعه ایران "هویت نقش مدارانه" (identité des rôles) است.

هویت نقش مدارانه به این معنا است که شخص بخش مهمی از وجود خود را در درون روابط‌اش با دیگران تعریف می‌کند. بدین تریب فرد تمایز میان خود و دیگری را در وحله نخست بر اساس نقش‌هایی که در رابطه با اطرافیانش بازی می‌کند درمی‌یابد و می‌فهمد. براین اساس مثلا یک مرد خود را به‌عنوان پسر، نوه، برادر، شوهر، پدر و غیره می‌شناسد و می‌شناساند.۲ بدین ترتیب قطع رابطه‌ی ارگانیک میان خانواده هسته‌ای و خانواده گسترده، نه تنها خانواده‌ی هسته‌ای را با مشکلات کارکردی گوناگونی درگیر می‌سازد بلکه اساسا تک تک افراد خانواده را نیز با مشکلی هویتی روبرو می‌سازد. هویت نقش‌مدارانه از آنجایی که فرد را در وحله نخست در درون روابط‌اش با دیگران تعریف می‌کند، بخشی مهم از هویت او را به وجود این دیگران پیوند می‌زند. در نتیجه تلاش در جهت بازتولید روابط گذشته در غربت که از طریق جایگزینی اعضای خانواده گسترده توسط افرادی جدید صورت می‌گیرد، همزمان هم برای برقرار ماندن نظام خانوادگی اهمیت دارد و هم برای قوام یافتن هویت فردی.

نفوذناپذیری مرزها

با این وجود در اکثر موارد، پذیرش فردی جدید در مناسبات خانوادگی به سادگی انجام نمی‌پذیرد. یکی از دلایل مهم چنین امری که در درجه نخست به کارکرد درونی خانواده برمی‌گردد، این است که جابجایی و انتفال به محیطی بیگانه موجب کاهش مناسبات میان خانواده با دنیای بیرون می‌شود. یکی از تغییرات مهمی که از همان ابتدای مهاجرت در ساختار و کارکرد اندام‌های گوناگون خانواده ایجاد می‌شود به مرزهایی برمی‌گردد که از یک سو در درون و میان افراد خانواده و از سوی دیگر با محیط بیرون وجود دارند.

مفهوم "مرز" در روانشناسی سیستمیک برای نخستین بار توسط سالوادور مینوشین۳، روان درمانگر امریکایی آرژانتینی الاصل مطرح شد. از نظر مینوشین خانواده به مثابه سیستم، از تعدادی زیرمجموعه (مانند زیرمجموعه‌های والدین، خواهر و برادران، مادر و فرزند و غیره) تشکیل شده است. این زیرمجموعه‌ها در تمام خانواده‌ها به شکلی یکسان وجود ندارند. زیر مجموعه‌ها میتوانند بر اساس جنسیت (مادر و دختر)، تعلق به یک نسل (زن و شوهر یا خواهر و برادر)، منافع مشترک، کارکرد و یا نقش‌های افراد در خانواده شکل بگیرند.

مرزهایی که میان زیرمجموعه‌های گوناگون وجود دارند، در واقع حدود اختیارات هر فرد را در درون هر کدام از این زیرمجموعه‌ها مشخص می‌کنند. بدین ترتیب مثلا مرد در زیرمجموعه‌ی والدین نقش شوهر و در زیر مجموعه‌ی والد – فرزند نقش پدر را بازی می‌کند. احتیاج به گفتن نیست که کارکرد، حدود اختیارات، اقتدار و نحوه‌ی تعامل مرد در این دو زیرمجموعه از یکدیگر متفاوت است.

یکی از مهمترین کارکردهای مرزهای موجود در درون یک خانواده، حفظ و حمایت از تفاوت میان اعضا است. به‌عنوان مثال وجود مرزی مشخص و روشن میان زیرمجموعه‌ی زوج (زن و شوهر) با سایر زیر مجموعه‌ها (مثلا فرزندان و یا پدر بزرگ-مادر بزرگ)، از دخالت‌های ناخواسته و نابه‌هنگام ایشان در امور مربوط به زوج، جلوگیری به عمل می‌آورد. بدین ترتیب زیرمجموعه‌ی زوج در ضمن ایجاد تمایز میان خود و زیرمجموعه‌های دیگر، همزمان از حدود اختیارات خویش نیز حفاظت میکند. از نظر مینوشین در یک خانواده سالم، وجود مرزهای روشن و مشخص میان زیرمجموعه‌های گوناگون ضروری است.

با این حال نوع دیگری از مرز نیز وجود دارد که این‌بار نه به درون بلکه به رابطه‌ی خانواده با دنیای بیرون مربوط میشود. مرز میان دو دنیای درون و بیرون حکم سپر و جدار محافظی را دارد که از یک سو رابطه خانواده با دنیای بیرون را نظم میدهد و از سوی دیگر در برابر محرکات و عوامل بیرونی از خانواده حمایت میکند.

یکی دیگر از کارکردهای حیاتی مرز میان دو دنیای درون و بیرون از آنجایی هویدا میشود که اگر نباشد اساسا شکل‌گیری هویت (چه در وجه فردی و چه در وجه اجتماعی‌اش) ناممکن میشود. فرایند هویت‌یابی چه در فرد و چه در ارتباط با گروه، بدون ایجاد تمایز میان خود و دیگری نامیسر است. قوام و تثبیت هویت به حضور مرزی مشخص میان دو دنیای درون و بیرون بستگی دارد. با این حال وجود مرز میان دو دنیای درون و بیرون به معنای قطع رابطه میان این دو دنیا نیست بلکه درست برعکس، با ایجاد تمایز میان خود و دیگری است که امکان برقراری رابطه میسر میشود. حیات سیستم‌های باز به وجود رابطه با دنیای بیرون بستگی دارد.

با این وجود میزان "نفوذ پذیری" (perméabilité) مرزهای میان دو دنیای درون و بیرون یک خانواده، به فرهنگ و نظام خویشاوندی آن جامعه نیز بستگی دارد. رابطه تنگاتنگ و نزدیک میان دو خانواده‌ی هسته‌ای و گسترده در جامعه‌ای مثل ایران باعث می‌شود تا مرز میان این دو بسیار نفوذپذیرتر از آنچه در جوامع اروپایی مشاهده میشود باشد. در جامعه ما مناسبات نزدیک و تنگاتنگ میان خانواده هسته‌ای با خانواده‌ی گسترده موجب گشته است تا اعضای خانواده‌ی گسترده به شکلی فعال در بسیاری از مسائل ریز و درشت مربوط به خانواده‌ی هسته‌ای (از امر تربیت کودکان گرفته تا انتخاب محل سکونت، انتخاب حرفه و غیره) مشارکت داشته باشند. در جوامع مدرن رشد فردیت در جامعه، با افزایش فاصله‌ی خانواده‌ی هسته‌ای از خانواده‌ی گسترده همراه بوده است، فاصله‌ای که همزمان به نفوذناپذیرتر گشتن مرزهای میان این دو انجامیده است.

همگرایی ارگانیک میان دو خانواده‌ی هسته‌ای و گسترده در جامعه ایران موجب شده تا خانواده‌ی هسته‌ای بعضی از کارکردهایی را که در جامعه‌ای مدرن تماما خود بر دوش دارد، با خانواده گسترده تقسیم کند. در چنین حالتی مهاجرت و بریدگی یکباره از محیط طبیعی زیست، خانواده را در بحرانی عمیق با پی آمدهای گوناگون قرار می‌دهد.

همانطور که گفته شد، یکی از واکنش‌های طبیعی در چنین موقعیتی بستن مرزها بر روی دنیای بیرون است. عدم آشنایی با محیط جدید و در نتیجه احساس خطر از جانب آن نیز بر این امر تاثیرگذار است. در چنین وضعیتی خانواده سعی میکند تا آنجا که توانش اجازه میدهد از خروج اطلاعات مربوط به درون خانواده، به دنیای بیرون جلوگیری به عمل آورد. بی‌دلیل نیست اگر در این مرحله از مهاجرت، یکی از شایعترین مشکلات میان زوج‌ها به این مسئله برمیگردد که مثلا چرا و چگونه بعضی از اخبار مربوط به خانواده به بیرون از آن درز کرده است. معمولا از میان اعضای خانواده این مردها هستند که بیشتر به حفظ اسرار خانوادگی حساسیت نشان میدهند. برای ایشان حفظ اطلاعات در درون خانواده هم وسیله‌ای است برای مقابله با تهدیدات محیط بیرون و هم امکانی برای افزایش کنترل در درون خانواده. یکی از پی آمدهای چنین واکنشی این است که خانواده را مجبور می‌سازد تا در مقابل مشکلات تنها بر نیرو و امکانات درونی خود اتکا کند.

از سوی دیگر خانواده‌ی هسته‌ای خود را موظف می‌بیند تا تمامی کارکردها و وظایفی را که در گذشته بر عهده‌ی خانواده گسترده قرار گرفته بود، خود بر عهده بگیرد.

افزایش وظایف از یک سو و کاهش رابطه با محیط بیرون از سوی دیگر، بر روابط میان اعضای خانواده تاثیر میگذارد و نظام گذشته آن را برهم میزند. بدین ترتیب کارکردها و نقش‌های افراد و یا زیرمجموعه‌ها در درون خانوداه با مشکل روبرو میشود و در نتیجه مرزهای میان ایشان نیز ناروشن و مخدوش میگردند.

بررسی تاثیرات مهاجرت بر ساختار درونی خانواده اما خود موضوعی مفصل است که به آینده واگذار میکنم. در این مقاله‌ی مختصر هدف من نشان دادن یکی از جلوهای بحران ناشی از مهاجرت در ارتباط میان خانواده با محیط جدید بود. بحرانی که به زعم من نه نشانه‌ی بیماری بلکه ناشی از ترک زادگاه و شروع زندگی در محیطی تازه میباشد. با این حال نتیجه‌ی چنین بحرانی هیچگاه از پیش قابل پیش‌بینی نیست. بحران ناشی از مهاجرت هم میتواند کمکی باشد برای انطباق با شرایط جدید و هم میتواند در بعضی از شرایط به بیماری سیستم ختم شود. شرایط محیطی و قابلیتهای خانواده در خروج بسامان از چنین بحرانی نقش اول را بازی می‌کنند.

---------------------
۱این ویژگی نظام خویشاوندی خانواده‌ی ایرانی را در گفتاری دیگر به تفصیل شرح خواهم داد.

۲ مسلما میان چنین امری با آنچه در جوامع مدرن از مفهوم فرد استنباط میشود فاصله ی بسیاری وجود دارد. چنین تفاوتی را مثلا میتوان به خوبی در مفهوم "شهروند" (citoyen) مشاهده کرد. "شهروند" در معنای حقوقی مدرنش، انسان را بعنوان موجودی انتزاعی، قائم به ذات و در ورای تمامی پیوندهای خانوادگی، قومی، دینی و جنسیتی اش تعریف میکند.

۳. Salvador Minuchin, Familles en thérapie, Jean-Pierre Delarge, 1979.

این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 19:40  توسط رضا کاظم زاده   |