روانشناسی - اجتماعی
در جوامع مدرن و دمکراتیک، آزادی فردی در درجهی نخست در چارچوب نظام حقوقی و قوانین مدنی است که معنی مییابد. نظام حقوقی چنین جوامعی با تفکیک دو فضای عمومی و خصوصی، در واقع مانع از دخالت امر سیاسی در حوزهی زندگی خصوصی افراد میشود. حتی میتوان ادعا کرد که در این جوامع ایجاد تمایز حقوقی میان دو فضای عمومی و خصوصی، مهمترین تضمین برای آزادیهای فردی در برابر خواستهها و منافع جمع میباشد.
با این حال تا به امروز، جدایی میان دو فضای عمومی و خصوصی در قالب قانون تنها در جوامعی امکانپذیر گشته که در آنها روحیهی تساویطلبی و برابرپنداری انسانها نه تنها از پیش وجود داشته، بلکه به مرور به مهمترین اصل جهت تنظیم روابط میان افراد در فضای عمومی تبدیل شده است.
در این جوامع تبدیل نظام سلسله مراتبی سنتی گذشته به روابط برابر طلب امروزی، از یک سو با پیدایش دولت مدرن و از سوی دیگر با فروپاشی تدریجی و بازگشتناپذیر گروههای اجتماعی (بهویژه آنهایی که بر پایهی پیوند خویشاوندی شکل گرفته بودند) همراه بوده است.
خلق مفهومی به غایت انتزاعی مانند «شهروند» (citoyen) که در آن فرد به مثابه موجودی در ورا و جدا از هرگونه پیوند با گروههای اجتماعی تعریف میشود، به خوبی سمت و سوی چنین جوامعی را نشان میدهد. تنها با تبدیل روحیهی تساویطلبی به اصلی مهم در تنظیم روابط میان افراد بود که فرآیند فردیت بخشی (individuation) در این جوامع ممکن گشت.
اما در جامعهای همچون جامعهی ما، از آنجایی که به لحاظ حقوقی جدایی میان دو فضای عمومی و خصوصی به رسمیت شناخته نشده و یا اگر در بعضی زمینههای بسیار محدود شده، رعایت نمیشود، هم امر سیاسی و هم گروه اجتماعی (بهویژه گروه خویشاوندان)، به خود اجازه میدهند تا به انحاء گوناگون در تمام امور مربوط به فرد دخالت کنند. به همین دلیل نیز چنین فرهنگی نه میتواند «برابرطلب» باشد (هرچند ادعای آن را داشته باشد) و نه «فردباور» (که هیچوقت ادعایش را نداشته است).
بدین ترتیب گروهباوری (به معنای ارجح دانستن منافع و خواستههای جمع بر فرد) در فرهنگ ایرانی، خود را در درجهی نخست در نحوهی تنظیم روابط میان افراد نشان میدهد. بدین معنا که در فضای عمومی رابطه ی فرد با دیگری در ابتدا بر اساس تعلقش به گروههای اجتماعی است که تعیین میشود. در این حالت نحوهی تعامل با دیگری به این بستگی مییابد که مثلا شخص مرد باشد یا زن، مسلمان باشد یا نامسلمان، کودک باشد یا بالغ و غیره.
از سوی دیگر تعیین گروه اجتماعی بهطور خودکار جایگاه فرد را نیز در نظام سلسله مراتبی حاکم بر جامعه مشخص میکند. چنین امری به راحتی هم در قوانین مدنی و هم در عرف جامعهی ما قابل مشاهده است. فرهنگ در چنین جامعهای از آنجایی که تفاوت میان افراد (مرد با زن، مسلمان با نامسلمان، فرزندان با والدین) را به رابطهی نابرابر میان ایشان ترجمه میکند، نه میتواند تساویطلب باشد و نه فردباور. (به مقاله ی من تحت عنوان «ارزیابی تفاوت های انسانی و میان گروهی در فرهنگ ایرانی» در سایت رادیو زمانه مراجعه کنید.)
با این وجود حتی در فرهنگهای گروه باور نیز امکانات و ترفندهایی برای حفظ حریم خصوصی و فردی در اختیار افراد قرار گرفته است. در فرهنگ ما، رفتارهایی مانند تعارف و آبروداری دو نقش مهم و متفاوت برعهده دارند. یکی از این نقشها به حوزهی عمومی و دیگری به حوزهی خصوصی زندگی افراد برمیگردد. در حوزهی عمومی یکی از کارکردهای مهم دو پدیدهی فوق خواست انطباق دادن فرد با جمع است. در این حالت تعارف و آبروداری خاصیت همگانگرایی (conformisme) پیدا میکنند.
با این حال و این بار در ارتباط با فضای خصوصی، یکی دیگر از نقشهای مهم این دو رفتار فرهنگی، خلق حفاظ و حصاری است که با ایجاد فاصله میان فرد و جمع، از حریم خصوصی فرد در برابر جمع دفاع میکند. در زیر به شرح بیشتر این دو نقش خواهم پرداخت.
نقش آبروداری و تعارف در حوزهی عمومی
در ارتباط با حوزهی عمومی میتوان مهمترین وظیفهی دو رفتار فرهنگی آبروداری و تعارف را تلاش جهت انطباق هر چه بیشتر فرد با جمع دانست. در این معنا آبروداری و تعارف مکانیسمهایی هستند در خدمت همسانگری و همگانگرایی. انطباق فرد با اجتماع در فرهنگ ما به دو شیوه صورت میپذیرد:
الف) نقش
نخستین شیوه برای انطباق فرد با جمع که به جایگاه او در نظام سلسله مراتب اجتماعی مربوط میشود، به مفهوم نقش (rôle) برمیگردد. در جامعهی ما مهمترین و همچنین بیشترین نقشهایی را که یک فرد باید بیاموزد تا بتواند به کمک آنها و به شکلی قابل پذیرش در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد، به نظام خویشاوندی برمیگردد. بهعنوان نمونه مهمترین نقشهایی را که یک مرد در درون چنین نظامی میآموزد به ترتیب نقشهای فرزند، برادر، شوهر و پدر است. با فراگیری و سپس به اجرا درآوردن چنین نقشهایی است که فرد قادر میشود تا جایگاه و مرتبهی خویش را در درون خانوادهی هستهای و گسترده بیابد. در اینجا نقش فرد در اجتماع در درجهی نخست، بر اساس پیوندهای خویشاوندیاش است که تعیین میشود.
با این وجود، در دوران معاصر و با پیدایش حکومت مرکزی و نظام آموزشی سراسری، ارگانهای دولتی نیز نقشی فعال در امر جامعهپذیری و آموزش کودکان برعهده گرفتهاند. سعید پایوندی(۱) با بررسی کتابهای فارسی دورهی ابتدایی، نقش و اهمیت سه نهاد اجتماعی که به دفعات در این کتابها به آنها اشاره رفته است را نشان میدهد.
این سه نهاد عبارتند از خانواده، حکومت و دین رسمی. در رابطه با موضوع سخن ما میتوان گفت که در کتابهای فارسی دورهی ابتدایی اهمیت این سه نهاد در نقشی است که در تعیین جایگاه فرد در اجتماع بازی میکنند. در واقع فرد در پیوندش با این سه نهاد است که معنا مییابد.
پیوند در اینجا یعنی اطاعت از ارزشهایی که این نهادها نمایندگی میکنند. بدین ترتیب حضور دائم نگاهی گروهباور که همزمان مشروعیتش را در اتکایش بر این سه نهاد میجوید، به روشنی در این کتابها قابل مشاهده است. از یک سو به شکلی آشکار مزایای زندگی روستایی برشمرده میشود و از سوی دیگر، از معایب زندگی «ماشینی» و مضرات آلودگی در شهرها فراوان سخن گفته میشود. از یک سو ارزشهایی مانند خویشتنداری، فرمانبرداری از خانواده و از نظام سیاسی، از خود گذشتگی تا مرحلهی مرگخواهی (شهادتطلبی)، کار دست جمعی، انجام شعائر دینی، حجب و حیا، شرافت و همبستگی تبلیغ میشوند و از سوی دیگر خصوصیاتی مانند فردگرایی، مصرفگرایی، تمایل به «امور دنیوی» و خود دوستی مذموم و سرزنش میگردند.
در چنین وضعی، بسیار روشن است که معنای فرد از مفهوم «شهروند» در جوامع غربی بسیار فاصله دارد و تنها در نقشهایی ظاهر میشود که لااقل با یکی از سه نهاد نامبرده شده در ارتباط قرار بگیرد.
ب) نظام تعاملی
در جامعهی ما، در کنار فراگیری نقشهای اجتماعی، فرد باید همزمان بیاموزد چگونه در موقعیتهای گوناگون و در برابر افراد مختلف رفتار کند. بدین ترتیب تنها یادگیری نقش و توانایی ظاهر شدن در غالب پرسوناژ متعلق به آن نقش کافی نیست و فرد برای اجرای نقشهایش در برابر دیگران باید همزمان سناریویی نیز در اختیار داشته باشد. از این منظر تعارف کردن، آبروداری و احترام گذاشتن در فرهنگ ما روشهایی هستند که شکل و کادر روابط میان افراد را میسازند.
در چنین قالب و کادری است که تعامل میان افراد به شکلی جامعهپذیر ممکن میگردد. مجموعهی چنین رفتارهایی را در یک فرهنگ، «نظام تعاملی» (le régime d’interaction) آن فرهنگ مینامند.
تبعیت از نظام تعاملی و روشهایی که این نظام برای برقراری ارتباط با دیگری در اختیار فرد قرار میدهد، دومین ابزار مهمی است که فرهنگ ما از آن جهت انطباق فرد با جمع بهره میبرد.
اما همانطور که پیشتر نیز اشاره کردم باید این نکته را در خاطر نگاه داشت که دو پدیدهی نقش و نظام تعاملی در فرهنگ ایرانی، در درجهی نخست به فضای عمومی و نحوهی انطباق فرد با گروه در چنین فضایی است که مربوط میشوند. بهویژه دو مورد تعارف و آبروداری به رفتار فرد در فضای عمومی ربط پیدا میکند.(۲)
در فرهنگ ما هویت نقشمدارانه و رفتارهای همگانگرا (conformiste) مانند تعارف و آبروداری، از موانع مهم رشد فردیت در چارچوب روابط اجتماعی هستند. در فضای عمومی جامعهی ما، راهکارهای بیشماری که جهت انطباق فرد با گروهش بهکار گرفته میشوند، شباهتهای ظاهری میان افراد را افزایش میدهند و از این طریق جای زیادی برای بروز خصوصیات اخلاقی و شخصی فردی باقی نمیگذارد.
چنین رفتارهایی از آنجایی که مرزی عبور ناپذیر میان فضای خصوصی و عمومی از یک سو و دنیای درون و بیرون از سوی دیگر برقرار میکنند، مانع از آن میشوند که فضای عمومی به محیطی تبدیل شود برای بروز احوال درونی و افکار واقعی فرد.
یکی از نکات مهمی که از مقایسهی فرهنگ ما با فرهنگهای مدرن آشکار میشود اینست که در جوامع دمکراتیک غربی ایجاد فاصله میان دو فضای عمومی و خصوصی در چارچوب نظام حقوقی، در قدم بعدی این امکان را به فرد بخشید که بتواند مسائل خصوصی و درونی خویش را (بدون آنکه امنیت روانی یا فیزیکی خود را در خطر ببیند) به فضای عمومی بیاورد. اما در جامعه ما درست عکس این روال وجود دارد. از یک سو به دلیل عدم وجود مرزی قاطع و حقوقی میان این دو فضا، هم حکومت سیاسی و هم گروه اجتماعی فرد حق خود میداند تا به کنترل حوزهی خصوصی افراد بپردازد، در حالی که از سوی دیگر فرهنگ اجتماع (با توسل به پدیدههایی مانند تعارف، آبروداری و غیره) از فرد میخواهد تا از بیان تمایلات و افکار درونی خود در فضای عمومی پرهیز نماید.
به بیانی دیگر در جامعهی ما، نمایندگان رسمی اجتماع میتوانند تحت عنواین گوناگون و با اتکا به ارزشهای جمعی، به سادگی دامنهی کنترل خود را از فضای عمومی به حریم خصوصی افراد تعمیم دهند در حالی که فرد به هیچ عنوان نباید از محدودهی حوزهی خصوصی پا فراتر گذاشته، تمایلات و افکار درونی خود را در فضای عمومی آشکار سازد.
بدین ترتیب رابطه میان فرد و جمع در این دو نوع جامعه درست عکس یکدیگر است: در جوامع غربی جمع نه تنها باید امر جدایی میان دو حوزهی عمومی و خصوصی را بپذیرد، بلکه مطابق قانون موظف است از آن محافظت نیز بنماید در حالی که فرد میتواند چنین مرزی را نادیده انگاشته و تنها به میل خود، خواستهها، افکار و تمایلات بسیار شخصیاش را در منظر عمومی به نمایش بگذارد.
در فرهنگ ما اما گروه میتواند هرگاه که لازم بداند حریم خصوصی افراد را به نام مصلحت جمع زیر پا بگذارد و به فضای خصوصی افراد تجاوز کند، در حالی که فرد با پیروی از رفتارهای فرهنگی، همیشه خود را مجبور میبیند تا از اصل جدایی میان دو حوزهی عمومی و خصوصی تبعیت کند. ویژگی گروهباوری و یا فردباوری در یک فرهنگ، از اینجاست که آشکار میشود.
نقش آبروداری و تعارف در حوزهی خصوصی
با این حال در تحلیل فرهنگ جامعهمان در اینجا، توجه به نکتهای باریک و ظریف بسیار مهم مینماید. نظام تعاملی در فرهنگ ما با بهکارگیری واحدهای معنایی مانند تعارف و آبروداری، در ضمن این که در فضای عمومی به کار انطباق فرد با جمع همت گماشته و در نتیجه به مانعی بزرگ بر سر راه رشد فردیت در کادر روابط اجتماعی تبدیل شده است، در ارتباط با فضای خصوصی کارکرد و نقشی به تمامی متفاوت و حتی متضاد بازی میکند.
در این فرهنگ به فرد اجازه داده میشود تا با توسل به هنجارهای اجتماعی، از بیان واقعیاتی که در چارچوب حریم زندگی خصوصیاش اتفاق میافتد، سر باز زند. بدین ترتیب فرهنگ همزمان به وسیلهای تبدیل میشود در اختیار فرد تا با توسل به آن شخص بتواند از فضای خصوصی زندگیاش دفاع کند.
از این منظر تعارف و آبروداری به اندازهی تقیه و دروغ مصلحتآمیز راه کارهایی هستند در خدمت فرد. در پس چنین رفتارهایی، فرد میتواند به شکلی پذیرفته شده و بدون آنکه هیچ هنجار جمعی را نادیده انگارد، از بیان آنچه در درون و حریم زندگی خصوصیاش میگذرد، امتناع کند.
بدین ترتیب و با توجه به آنچه در ابتدای بحث گفتم، اگر در جوامع مدرن و دمکراتیک، با جدایی میان دو فضای عمومی و خصوصی توسط قانون، دخالت امر سیاسی در حوزهی شخصی بسیار محدود و در نتیجه از آزادیهای فردی حفاظت شده است، در جوامع غیر دمکراتیک و گروهباور مانند جامعهی ایران، رفتارهایی عرفی و جامعهپذیر مانند تعارف و آبروداری چنین نقشی را (البته در حدی بسیار نازلتر و محدودتر) برعهده گرفتهاند.
فرد ایرانی در چنین شرایطی میتواند بدون زیر پا گذاشتن قواعد اجتماعی و عرفی میان خود و گروه اجتماعیاش فاصله ایجاد کند و در نتیجه تا حدودی از دخالتهای مستقیم جمع در فضای خصوصی بکاهد. البته باید به این نکته توجه داشت که در چنین وضعی، آن آزادی محدود و شکنندهای که فرد برای خود دست و پا میکند تنها در صورتی میتواند ادامه یابد که خصوصیت هنجارناپذیرش در فضای عمومی عیان نگردد. چنانچه چنین اتفاقی روی دهد و به نوعی امری هنجارشکن و نامتعارف به فضای عمومی درز نماید، این خود گروه اجتماعی فرد است که جهت حفظ «آبرویش» واکنش نشان میدهد. در این حالت واکنش گروه تنها به این خاطر نیست که عضوی از اعضایش عملی خلاف عرف انجام داده، بلکه بیشتر به این دلیل است که چنین امری، خواسته یا ناخواسته، به فضای عمومی راه یافته است.
بدین ترتیب اگر فرد با دقت تمام، جلوههایی از زندگی فردیاش را که در تضاد با ارزشهای جمعی قرار میگیرد، از نگاه «مردم» مخفی بدارد، در بعضی از موارد گروه نیز میتواند چنین انحرافی را نادیده بگیرد. در چنین وضعی، جمع با بکارگیری فرهنگ آبروداری به فرد میآموزد چگونه رفتارهای ناپسندش را از نگاه جمع مخفی بدارد. در این معنا آبروداری هنجاری اجتماعی است که با توسل به آن فرد مجاز است به گروهش دروغ بگوید و حقایقی را از او پنهان بدارد.
اگر تعارف میان دنیای بیرون و درون فرد مرزی عبورناپذیر برقرار میسازد، آبروداری چنین مرزی را میان فضای عمومی و خصوصی ایجاد میکند. با این حال این دو رفتار هر دو با ایجاد فاصله میان فرد و جمع همزمان از آزادی نسبی افراد در چارچوب محدود فضای خصوصی حمایت میکنند.
در انتها و در مورد پدیدهی آبروداری البته باید این نکته را نیز اضافه کنم که چنین خصوصیتی، تنها کارکرد و یا حتی مهمترین کارکرد آبروداری در فرهنگ ما نمیباشد. مهمترین نقش آبروداری در فرهنگ ما کنترل اجتماعی فرد توسط گروه اجتماعیاش است. به این وجه از پدیدهی آبرو در مطلبی جداگانه خواهم پرداخت.
1 Saeed PAIVANDI, «L'individu dans les manuels scolaires en Iran», in Cemoti, n° 26 - L'individu en Turquie et en Iran, [En ligne], mis en ligne le . URL : http://cemoti.revues.org/document36.html.
۲. البته نوع نقشی که فرد در فضای عمومی برعهده دارد بر نحوهای که توسط آن با دیگران وارد ارتباط میشود بیتاثیر نیست. بهعنوان نمونه وقتی شخصی در فضای عمومی در نقش یک مرد ظاهر میشود، نحوهی آبروداری و یا طریقهی تعارف کردنش با زن متفاوت است. بدین ترتیب ما در فرهنگمان آبروداری و یا تعارف کردن مردانه و یا زنانه داریم.
برای شنیدن مصاحبه اینجا کلیک کنید.
مخلص، چاکر، ارادتمند، ناقابل، به روی چشم، با اجازه و از این قبیل، نمونههایی بسیار رایج از تعارفهای کلامی هستند که ایرانیان در مناسبات روزانه خود، بجا و بیجا، به یکدیگرمیگویند. راننده تاکسی هنگام حساب کردن پول کرایه میگوید: قابلی ندارد. صاحبخانه میز مفصلی برای شام چیده و به میهمان اعلام میکند نان و پنیر مختصری میل کند. برای کاری سرپایی کسی را به زور دعوت به منزل میکنیم و هنگامی که آمد و نشست، گله میکنیم که وقت ما را گرفت. قربان صدقه برخی میرویم که شاید با آنها خصومتی هم داریم. چرا؟
آیا تعارف نکردن، نشانه بیادبی و بیاعتنایی است؟ رعایت آداب است؟ ارزشی با خود ایجاد میکند؟ از ترسی درونی یا نوعی بیاعتمادی به دیگران ناشی میشود؟ آیا وقتی گفتار و رفتار ما آمیخته به تعارف است، میتوانیم با قطعیت بگوییم منظور واقعی خود یا دیگران را می فهمیم؟ هر کدام از ما چقدر با تعارف، دچار سوءتفاهم شدهایم یا سوءتفاهم ایجاد کردهایم؟
تعارف واژهای عربی است و در فرهنگ معین، پیشکش، خوشامدگویی و اظهار آشنایی معنا شده است. به نقل از دهخدا در لغتنامه، شناختن یکدیگر، معنای قدیمی تعارف است و دیگر بکار نمیرود. چنین کلمهای در زبان انگلیسی، آلمانی یا فرانسه وجود ندارد و شاید بتوان گفت نزدیکترین معادل آن، پیشنهاد باشد. تلقی ایرانیان از تعارف در روابط اجتماعی یا فردی، ادای احترام یا ستایش از یک ارزش است. مثلا سخاوتمند بودن، یک فضیلت اخلاقی است و ریشه بسیاری تعارفها مانند فدای سرتان، پیشکش یا قابل ندارد، احتمالا از همینجاست.
بسیاری نظریهها، اساس تعارف را مناسبات نابرابر اجتماعی و کوشش برای کنار آمدن یا تحمل قدرت تعریف میکنند. مثلا ویلیام بیمن، انسانشناس آمریکایی، در کتاب "زبان، منزلت اجتماعی و قدرت در ایران"، به درهمتنیدگی زبان و تعامل اجتماعی میپردازد. بیمن میگوید که نوعی تقابل بیرون و درون بر اندیشه و رفتار ایرانیان حاکم است و حفظ ظاهر، یکی از بنیانیترین رفتارهای ایرانیان است.
چه بخش از فرهنگ تعارف و حفظ ظاهر، ناشی از بیاعتمادی، سست بودن موقعیت فردی و نداشتن تضمین برای ادامه کار و زندگی پس از شفاف بودن است؟ پارهای از این پرسشها را با رضا کاظمزاده، پژوهشگر مسائل فرهنگی و روانشناختی در بروکسل در میان گذاشتیم.
چه میزان از فرهنگ تعارف، به مناسبات قدرت باز میگردد؟
رضا کاظم زاده: تعارف در مناسبات متکی بر قدرت، نه تنها قدرت سیاسی بلکه روابط نابرابر اجتماعی، نقش نوعی سپر حفاظتی دارد. با تعارف، شخص ناچار نیست آنچه در درون خود فکر میکند ، به بیرون بروز دهد.
به این ترتیب میتوان نتیجه گرفت که مثلا افراد محافظهکارتر یا بیپشتوانهتر از نظر اجتماعی یا اقتصادی، تعارفیتر هستند؟
به این مستقیمی شاید نشود رابطهی علت و معلولی برقرار کرد. تعارف در فرهنگ ما یک نورم است. شدیدا عمومی است و مسلما در بخشهایی که خیلی سنتیترند بیشتر دیده میشود. به نطر من، تعارف متعلق به جامعهای است که فرد در آن فقط با آشنایاناش زندگی میکند. وقتی شما به شهر وارد میشوید، در جایی قرار میگیرید که ۹۰ درصد آدمهایی که میبینید با شما آشنایی یا رابطه ندارند. در این حالت مسلما میزان بهکارگیری تعارف هم خیلی کاهش پیدا میکند. من فکر میکنم محیط در فرهنگ تعارف خیلی نقش داشته باشد. شهرنشینی روحیه تعارف را کاهش میدهد. هر چند حتی شهریها نیز در محدوده آشنایان خود همچنان پایبند چنین رفتاری هستند.
به همین دلیل در جوامع پیشرفتهتر مانند اروپا، تعارف کمتر است؟
من فکر میکنم یکی از مهمترین رلهایی که تعارف در فرهنگ ما بازی میکند، ایجاد نوعی صلح و آرامش میان افراد است. شما اگر از بالا به جامعهی ایران نگاه کنید، احساس میشود که ظاهرا میان تمام افراد این جامعه صلح و مهربانی وجود دارد. تعارف یکجور پنهانکردن خشم درون است و یکجور احتراز کردن از ورود به کشمکش با دیگران در منظر عمومی. از این زاویه من فکر میکنم بخشی از آن خیلی خاص جامعهی ماست. در یک جامعهی مدرن که اساس را بر این میگذارد که فرد خودش روابطش را شکل بدهد، اهمیت اول با ارتباط گیری است. سعی میکنند به شما از همان بچگی آموزش بدهند که افکار و احساستان را با دیگران درمیان بگذارید و از این طریق مسئولیت تنظیم روابطتان را با دنیای اطرافتان بر عهده خودتان میگذارند. در جامعهی سنتی، این گروه است که روابط را بر اساس نقش افراد تنظیم میکند. یکی زن است، یکی شوهر است، یکی فرزند است. گروه برای هر یک از این نقشها، خصوصیاتی قائل است. از این زاویه میشود گفت که باید قاعدتا با روند مدرنیته، با رشد فردیت، فرهنگ تعارف در جامعه ایران، به مرور کمرنگتر شود. البته نباید فراموش کرد که در جامعه ایران، تعارف کردن یکی از سرسختترین خصوصیات فرهنگی است.
بسیاری معتقدند بخش بزرگی از روحیات تعارفآمیز ایرانی، ناشی از فرهنگ مذهبی تقیه است. آدم فکری در سر دارد و بیان نمیکند، چون به صلاحاش نیست، یا برعکس به صلاحاش است که با افراد یا پدیدههایی موافقت کند...
تقیه از یک سو، مسئلهای مذهبی است، ولی از سوی دیگر، موضوعی کاملا ایرانی است. هم تقیه و هم تعارف، از آنجا که درون فرد را به نوعی محافظت میکند، بهرحال نشانهی احساس ناایمنی در محیط اجتماعی است. اینها مکانیزمهایی هستند که جامعه و افراد، به مرور با احساس خطر نسبت به دنیای بیرون پیدا کردهاند. موضوع پیچیده تر میشود که در نظر بگیریم خود این مکانیزمها ناشی از نوعی بدبینی هستند و در تکرار خود، باز بدبینی را تقویت میکنند. شما وقتی در محیطی قرار میگیرید که کمتر خودتان را بروز بدهید، دیگران هم با شما همین رفتار را میکنند. این موجب میشود که شناخت افراد نسبت به یکدیگر شدیدا کاهش یابد. شک کردن به این که حرفهای طرف مقابل شما، همان چیزی نباشد که در دروناش است، همزمان بدبینی را افزایش میدهد. میتوان گفت که تعارف و تقیه هر دو معلول نوعی بدبینی و تردید نسبت به دنیای بیرون هستند.
با این تعبیر موافق هستید که تعارف در جوامعی مانند ایران، نوعی کشمکش در رفتار درونی و بیرونی آدمهاست؟
فرهنگ تعارف، پیش از آنکه به چالش بکشد، سعی میکند به نوعی در روابط اجتماعی، در فضای عمومی، از بروز تشنج جلوگیری کند. روشی است که ما ایرانیها پیدا کردهایم برای صلح اجتماعی در روابط بیرونی. جامعهی ما، جامعهای شدیدا هیرارشیک است. یعنی براساس سلسله مراتب و احترام است. بیشتر موارد احترام فرد فرودست به فرادست خود. فرض کنید رابطه زن با مرد، رابطهی فرزند با والدینش. رابطه کارمند با رییس. تعارف به نوعی خصوصیات فرودستی و فرادستی را تا حدی کاهش میدهد. از نگاهها پنهان میکند و تعادلی به مناسبات سلسله مراتبی میدهد. تعارف را در این چارچوب میتوان به ماسک تشبیه کرد. ماسکی بین دنیای درون و بیرون. ماسکی که میتواند خطرهای دنیای بیرونی و مناسبات سلسله مراتبی را کمتر کند.
مهیندخت مصباح
اگر فرهنگ یک جامعه را به مانند ادوارد ت. هال Edward T. Hall)1 ) مجموعه قواعدی بدانیم که نخستین هدفش تنظیم ارتباط (communication) میان افراد متعلق به آن فرهنگ باشد، میتوان گفت که یکی از مهمترین مشکلات فرهنگی جامعهی ما به محدودیتهایی برمیگردد که بر سر راه "فرا-ارتباط" (métacommunication) در رابطه میان افراد وجود دارد. فرا-ارتباط را میتوان در یک عبارت سخن گفتن از رابطه در ارتباط تعریف نمود.
هدف من در این مقاله بیان چرایی چنین امری در فرهنگ ما نیست. پی بردن به دلایل پیدایش چنین ویژگیای در فرهنگ نیاز به مطالعات تاریخی و جامعه شناسانه دارد. اما آنچه من میخواهم در این جا به بررسی آن بپردازم توصیف چگونگی و همینطور برخی نتایج و تاثیراتی است که دشواری برقراری فرا-ارتباط بر روابط میان افراد برجا میگذارد.
فرا-ارتباط
برای تنظیم رابطه باید از خود رابطه سخن گفت. از سطح گفتگوهای روزانه فراتر رفتن و در مورد خود رابطه به گفتگو پرداختن، از دیدگاه نظریهپردازان ارتباط، فرا-ارتباط (métacommunication) نامیده میشود. فرا-ارتباط در یك كلام یعنی از رفتارها و گفتارهای همیشگی و روزانه پیشتر رفتن و در مورد خود ارتباط - كه در واقع به تمامی این رفتارها سازمان و معنا میبخشد - سخن گفتن. فرا-ارتباط، صریح ترین و همچنین سریعترین راه برای تنظیم رابطه است. با این وجود در هیچ فرهنگی سخن گفتن از رابطه امری ساده به نظر نمیآید.
فرا-ارتباط البته همیشه و همه جا به بهبودی ارتباط میان افراد منجر نمیشود و میتواند موقعیت شخص را در رابطه به خطر اندازد، موجب واکنشهای پیشبینیناشده گردد و عواطف غیر قابل کنترل را در طرفین گفتگو آزاد نماید.
فرد با سخن گفتن از آنچه در مورد خود و دیگری میاندیشد، در حقیقت سعی دارد تا جای خود و دیگری را در رابطه یادآوری نماید. در فرا-ارتباط فرد خود و دیگری را همزمان از نو تعریف میکند. ثمر بخشی چنین تبادل نظری، هم به شرایط پیرامونی و هم به تواناییهای فرد در نحوهی بیان و کنترل احساساتش (بدون آنکه موجب سوتفاهم و یا رنجش شخص مقابل گردد) بستگی دارد.
در مقایسه با جوامع مدرن، در جوامع گروه باور و همگرا (holiste) نیاز کمتری به فرا-ارتباط احساس میشود چرا که تنظیم روابط در درجه نخست بر عهده ی گروه گذاشته شده است. این گروه است که نقش و وظایف فرد را در قبال دیگری (همسر، فرزند، والدین، خویشان، همسایگان و غیره) تعریف و تعیین میکند و چنانچه مشکلی میان دو نفر پیش آید باز این نمایندگان رسمی و شناخته شده گروه هستند که با "پا در میانی" و همچنین به نمایندگی از گروه، سعی در یافتن راه حل دارند.
قضاوت و چارهجویی در چنین جوامعی بیش از آنکه بر اساس خلق و خوی اشخاص باشد، با توجه به نقشی صورت میپذیرد است که هر کدام در رابطه برعهده دارند. بدین ترتیب اگر رفتار فرد با نقشی که گروه برای او از پیش در نظر داشته هماهنگ نباشد، این اوست که خطاکار قلمداد میشود.
در جوامع همگرا هویت فرد بر اساس نقشهایی تعریف میشود که در قبال دیگری (بعنوان شوهر، زن، پدر، مادر، فرزند و غیره) برعهده دارد. به همین دلیل نیز هست که برای تنظیم رابطه بیش از مذاکره و گفتگو این دانش گروهی است که تعیین کننده میباشد.
یکی از ویژگیهای مشترک میان تمامی جوامع مدرن غربی، کاهش تدریجی نظارت مستقیم گروه بر رفتار فرد در دو فضای عمومی و خصوصی است. کاهش نظارت گروه بر رفتار فرد نیز به نوبهی خود به ایجاد فاصله میان هویت فردی و نقش اجتماعی انجامیده است. از اواسط قرن بیستم به بعد و با ورود جوامع غربی به فاز دوم مدرنیته (که برخی برای القای ایدهی گسست با دوره ی اول مدرنیته بر آن نام "پستمدرنیته" نهادهاند) روندهای هویتیابی روز به روز از مکانیسمهای جامعهپذیری (که توسط سیستم آموزشی و زیر نظر حکومتها طراحی شده بود) فاصله گرفتند و بقول فرانسوا دوبه "قرارداد ضمنی میان جامعهپذیری و فردبنیادی (subjectivité)" پایان یافت.
در جوامع همگرا درست برعکس، هویت فردی در نقشهایی که شخص در اجتماع برعهده دارد ذوب شده و اساساً تفکیکی میان این دو مفهوم وجود ندارد. فرد سوای نقشش و در نتیجه در خارج از کادر روابطش با دیگران وجود ندارد. تعیین کادر و مرزهای بیرونی چنین نقشی تماماً برعهدهی فرهنگ جامعه قرار دارد. در جوامع مدرن با رشد فردگرایی بر اهمیت موضوع هویت روز به روز افزوده گشته است. هویت، دیگر نه مانند نقش ساخته و پرداخته جمع بلکه نتیجه فرایندهای ویژه ای است که در درجه اول به قابلیتهای خود فرد برمیگردد. بر همین اساس میتوان گفت که به میزانی که در یک جامعه فردگرایی رشد کند، مفهوم هویت نیز از اهمیت بیشتری برخوردار میگردد. در چنین شرایطی امر تنظیم روابط با دیگری نیز به مرور بر عهدهی فرد گذاشته میشود. چنین امری البته ناممکن میبود اگر که با آموزش از کودکی و ترغیب مدام شخص به تمرین گفتگو، شناسایی و سپس ابراز عواطف و احوالات درونی اش همراه نمیگشت.
با گذار از جامعه گروهباور به جامعه مدرن، هویت نقشمدرانه نیز به تدریج جای خویش را به هویت بازتابنده (identité réflexive) داده روز به روز بر نقش ارتباط در شکل بخشی و سپس قوام و پایداری هویت افزوده میگردد. در این حالت مهارت در برقراری ارتباط و در نتیجه توانایی در بکارگیری کلام، نه تنها به مهمترین ابزار برای تنظیم رابطه تبدیل میشود بلکه همزمان فرایند ارتباطگیری و تعامل با دیگری، به وسیلهای برای کشف و شناسایی خود و دیگری (هر دو) مبدل میگردد. قدرت فرد در تنظیم روابطش به تنهایی و بدور از دخالتهای گروه، به تواناییهای او در برقراری فرا-ارتباط و سخن گفتن مستقیم از رابطه بستگی دارد.
فرا-ارتباط در خدمت فرایند هویتیابی
در فرهنگ ما ارتباط کلامی صریح و روشن، در مورد آنچه در باره خود، دیگری و مهمتر از همه ارتباط خود با دیگری می اندیشیم، امری معمول نیست. بیان صریح و روشن در مورد روابط خود با دیگران نیاز به آن دارد که نه تنها فرد از آزادی اندیشه برخوردار باشد بلکه بتواند آن اندیشه را در فضای عمومی و در حوضه روابط جمعی مطرح سازد. چنین امری تنها در شرایطی امکان پذیر است که امر تنظیم روابط نه برعهده ی گروه که بر دوش افراد باشد.
لازمه ی سخن گفتن از رابطه، سخن گفتن از خود است. از اینکه فرد خود را در رابطه با دیگری چگونه میبیند. در نتیجه به هنگامی که از رابطه سخن میگوییم همزمان به دادن تعریفی از خود نیز مبادرت میورزیم. اما با دادن تعریفی از خود، در واقع هدفمان اینست که به دیگری بفهمانیم که چگونه میخواهیم تا او ما را ببیند. اینکه دیگری ما را همانطوری میبیند که ما میخواهیم یا خیر، معمولا یکی از مهمترین دلایل تقاهم و یا کشمکش میان ما و دیگران است. هویت فرد و درکی که از خود دارد تا حد بسیاری تحت تاثیر نگاهی است که اطرافیانش به او دارند. اهمیت رابطه و تاثیر تعیین کننده اش بر هویت فردی در ابتدا از آنجا معلوم میشود که هر هویتی تنها در رابطه با هویتی دیگر است که تعریف میشود: هویت مردانه در رابطه با هویت زنانه است که شکل میگیرد و هویت ایرانی در برابر هویت غیرایرانی. نکتهی اما مهمتر اینست که چنین هویتی وقتی خود را در رابطه با دیگری تعریف کرد، در قدم بعدی و به شکلی همیشگی به تایید این دیگری محتاج و وابسته باقی خواهد ماند. بدین ترتیب یکی از عملکردها و چالشهای مهم ارتباط، تایید متقابل تصویری است که هر یک از طرفین ارتباط از خود به دیگری ارائه میدهد. همانطور که لیپیانسکی میگوید:"پیدایش حس آگاهی به خود، در ذاتش، به تعامل با دیگری بستگی دارد."2
اما همزمان سخن گفتن در باره رابطه، سخن گفتن از دیگری نیز هست. از اینکه او را در رابطه با خود و یا حتی کلا به عنوان یک انسان چگونه درمییابیم و میفهمیم. بدین ترتیب سخن گفتن از رابطه، همزمان یعنی آشکار ساختن افکار و احوال درونی فرد در رابطه با دیگری. چنین امری در هیچ فرهنگی، کاری ساده و به دور از مشکل نیست. در بعضی از جوامع به کمک آموزش سعی میشود تا هر چه بیشتر سخن گفتن از رابطه را برای افراد مهیا نمایند و برعکس در بعضی دیگر از جوامع نه تنها به آن توجه نمیشود بلکه حتی با بکارگیری روشهای مختص به فرایند جامعهپذیری، مانع از پدیداری آن به طور مستقیم و از طریق کلام میشوند.
تعارف و اصل جدایی میان دو دنیای درون و بیرون
چگونه فرهنگی میتواند ارتباط کلامی برای تنظیم رابطه را محدود سازد؟ از نظر من مهمترین راهکار برای دستیابی به چنین مقصودی، ایجاد مرزی نفوذ ناپذیر میان دنیای درون فرد با دنیای بیرون از اوست.
در فرهنگ ایرانی از آن جایی که کنترل امیال و خواسته ها و پنهان داشتن افکار و نظرات یکی از اصلهای مهم برقراری ارتباط میباشد، لذا فرد نه بیان آزاد افکار و امیال بلکه نحوه ی پوشاندن و مخفی ساختن آنها در منظر عمومی است که میآموزد.
چنین امری در فرهنگ ما با ایجاد جدایی کامل میان دو فضای خصوصی و عمومی است که متحقق گشته است. هر چقدر قواعد "ظاهر" شدن در اجتماع جمعیتر باشد و در نتیجه کمتر "باطن" را به نمایش بگذارد، در فرد فاصله میان دو دنیای درون و بیرون افزایش بیشتری مییابد.
مقولهی "تعارف" در فرهنگ ما یکی از نمونههای روشن چنین رفتاری است. با تعارف کردن در واقع ما یاد میگیریم که چگونه میان آنچه در درونمان احساس میکنیم با آنچه در بیرون نشان میدهیم، تفاوت بگذاریم.
تعارف در فرهنگ ما حوضهی بسیار گسترده ای دارد، در شرایطی کاملاً متفاوت به کار گرفته میشود و رفتارها، گفتارها و کدهای بیشماری را در برمیگیرد: به هنگام راه باز کردن و اجازه دادن به اینکه دیگری زودتر از ما به جایی وارد یا از آنجا خارج شود، هنگام سلام و احوال پرسی کردن، به وقت اهدای خوراکی به آشنایی دور یا نزدیک، زمانی که دیگری را به منزل دعوت میکنیم و غیره، همگی موقعیتهایی هستند که در فرهنگ ایرانی، جزو حوزهی تعارف قرار میگیرند.
در فرهنگ ما، رعایت و یا عدم رعایت قواعد مربوط به تعارف، نشانگر طبقهی اجتماعی، تربیت خانوادگی و در یک کلام "شخصیت" فرد است. تعارف در جامعه ما یکی از مهمترین روشهای ایجاد پیوند میان افراد در اجتماع است و تبعیت از قواعد آن در دو فضای عمومی و خصوصی اجباری است. تنها در درون محیط کوچک خانوادهی هستهای (میان زن و شوهر و یا والدین و فرزندانشان) است که چنین رفتاری اهمیتش را دست داده جای خود را به واحدهای معنایی دیگری در فرهنگ (مانند "احترام") میسپارد.
نکته مهم در ارتباط با بحث ما در اینجا اینست که در این مجموعه قواعد رفتاری، "ظاهر" فرد و آنچه با رفتارش در بیرون به نمایش میگذارد، به کل از دنیای درون و "باطنش" مستقل عمل میکند. در واقع در چنین موقعیتی نوعی گسست، اگر که نگوییم تضاد، میان دنیای درون فرد با رفتار بیرونیاش بوجود میآید. مسلماً در ارتباط، چنین گسستی میان ظاهر و باطن، بر اساس نوعی توافق میان طرفین گفتگو است که صورت میپذیرد. بدین ترتیب فرهنگ با آموزش راهکارهایی جهت پنهان داشتن امیال درونی، همزمان امکان سخن گفتن از رابطه را نیز بسیار کاهش میدهد.
فرهنگ گروهباور
چنین انتخابی در شیوهی آموزشی همزمان نگاه فرهنگ به رابطهی میان فرد و گروه اجتماعی اش را نیز آشکار میسازد. در فرهنگ فرد باور (individualiste)، از آنجایی که کنترل مستقیم فرد توسط گروه اجتماعیاش بسیار کاهش یافته است، امر تنظیم رابطه در نهایت بر عهدهی خود فرد گذاشته شده است. این فرد است که به ابتکار خود و بر اساس تجربیات و آموزه هایش روابطش را با دیگران تنظیم مینماید. در حالیکه در جوامع گروهباور (holiste)، تنظیم رفتار فرد در قبال دیگران برعهدهی گروه نهاده شده و در نتیجه از پیش معین و روشن است.

در این حالت یکی از نقشهای مهم فرهنگ پیشبینی تمامی وضعیتهای گوناگون و مهمی است که در آن فرد با دیگران در تعامل قرار میگیرد. بدین ترتیب خلاقیت شخص در ساخت و پرداخت روابطش با دیگران به حداقل میرسد و قواعد و کدهای رفتاری از پیش، ساختار اصلی تعامل میان دو نفر را بدون توجه به ویژگیهای شخصی آن دو، تعیین میکنند. (به مقالهی من تحت عنوان "زبان در دو فضای عمومی و خصوصی" مراجعه کنید) همین امر موجب میشود تا در این گونه فرهنگها، خصوصیات فردی در پس رفتارهایی یکسان پنهان گردد. چنین امری همزمان شباهت ظاهری میان افراد متعلق به آن فرهنگ را افزایش میدهد. افزایش شباهت ظاهری که در فرهنگ ما با مقولاتی مانند "احترام"، "تعارف" و "آبرو" ممکن میشود، با کاهش امکان بروز خصوصیات فردی در روابط، همزمان امکان شناخت متقابل را در روابط جمعی به شدت کاهش میدهد.
بدبینی ایرانی
بدبینی در روابط اجتماعی، یکی از عواقب مهم جدایی میان ظاهر و باطن است. در یک فرهنگ، هر چقدر دیوار میان دو دنیای درون و بیرون، و یا آنچنانکه در فرهنگ ما نامیده میشود، میان "ظاهر و باطن" محکمتر و عبورناپذیرتر باشد سخن گفتن از رابطه دشوارتر است. فرهنگی که با برقراری مرزی عبورناپذیر میان باطن و ظاهر، اصل را بر پنهان کاری و کنترل امیال درونی میگذارد، نمیتواند از داشتن نگاهی بدبینانه و مشکوک به روابط میان آدمها خودداری نماید. هر چقدر از بروز امیال درونی در فضای عمومی ممانعت بیشتری به عمل آید این فکر که دو دنیای درون و بیرون از یکدیگر متفاوت و در نهایت حتی با یکدیگر متضاد میباشند بیشتر تقویت میشود. فرهنگی که فرد را به پنهان داشتن امیال و افکارش ترغیب میکند همزمان دنیای بیرون را به او خطرناک جلوه میدهد.
بدبینی حاکم بر روابط فردی در فرهنگ ما را گاهی به شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر اجتماع ربط دادهاند. بعنوان نمونه مقوله احتیاط در شعر شاعران ما را (اعم از قدیمی و یا جدید) که در زبان به غایت نمادین و دیریابشان منعکس گشته به خطری ربط داده اند که ایشان از جانب محتسب و فقیه در گذشته و امروز احساس میکردهاند. با این حال بدبینی و احتیاطی را که من در اینجا از آن سخن میگویم بسیار عمومی تر و عمیقتر بوده نگاه ما را نسبت به کل دنیای بیرون و تمام انسانهای پیرامونمان در برمیگیرد. بدبینیای که تنها در ارتباط با قدرتمندان و حاکمان خلاصه نمی شود و نسبت به نزدیکان و یا افراد کاملاً ناشناس به طور یکسان عمل میکند.
این بدبینی نهفته و عمیق نسبت به دنیای بیرون، در فرهنگ ما خود را از طریق ضربالمثلها ("خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو")، انگارهها ("دروغِ مصلحتآمیز")، رفتارهای اجتماعی (تعارف) و حتی نظامهای فکری ریشهدار مانند عرفان (بویژه در آنجایی که تفاوت میان درون و بیرون را به تضاد میان "ظاهر" و "باطن" مبدل میسازد) نشان میدهد. نکته جالب در مورد عرفان (به مثابه یکی از جلوههای مهم فرهنگ ما) در اینست که از یک سو تمام توجه خود را به سمت "باطن" برمیگرداند و آنرا بسیار ارج مینهد و از سوی دیگر بدبینی نسبت به "ظاهر" را به امری وجودی تبدیل کرده امکان هرگونه انتقال معنا از درون به بیرون را دشوار و حتی ناممکن میداند.
در اینجا بدبینی نسبت به دنیای بیرون با نوعی احساس ناتوانی "هستی شناسیک" (ontologique) در انتقال منویات درونی همراه است که سرخوردگی فرد در امر برقراری ارتباط را در ستیز و دشمنی کینهتوزانهاش نسبت به مهمترین ابزار ارتباط (communication) یعنی زبان، به خوبی مینمایاند.
نکته مهم دیگر در اینجا توجه به این امر است که چگونه فرهنگ از یک سو با کشیدن دیواری بلند میان "ظاهر و باطن" خود موجبات بدبینی به ظاهر را فراهم میآورد در حالیکه از سوی دیگر در عرفان، به مثابه یکی از فرآورده هایش، چنین تضاد خودساخته میان ظاهر و باطن را به عالم هستی ربط داده آن را امری "ذاتی و ازلی" جلوه میدهد.
آنچه گفته شد در فرهنگ ایرانی خود را به صورت یک پارادوکس مینمایاند: در سیستم آموزشی و تربیتی ما، از یک سو کنترل و مخفی داشتن افکار و امیال درونی و در نتیجه حفظ "ظاهر" شدیداً ترغیب میشود، در حالی که از سوی دیگر، در همین سیستم و در غالب فرآورده های فرهنگیاش، مانند عرفان، از "باطن" در ضدیت با چنین ظاهری بسیار تجلیل میشود.
ایجاد تضاد میان ظاهر و باطن، درون و بیرون، اندرونی و بیرونی و ... از آنجایی موجب بدبینی است که با کاهش امکان شناخت دیگری در رابطه در واقع بیمناکی فرد را نسبت به دنیای بیرون افزایش میدهد. وقتی رفتار فرد نه بر اساس آنچه میاندیشد بلکه تنها از روی ادب و رفتار مناسب شکل گرفته باشد، امکان دسترسی به احساسات و افکار درونی وی شدیدا محدود میشود. همین محدودیت و ناآگاهی نسبت به آنچه در درون دیگری میگذرد، به خودی خود احتیاط در روابط و حس ظن را بیشتر میکند. جدایی میان دو وجه "نمایاندن" و "بودن" گاه میتواند بدبینی را تا حد روان پریشی (پارانویا) افزایش دهد. پارارنویا در رابطه معنایش اینست که از ابتدا و بدون شناخت دیگری، او را بالقوه مضر و با مقاصد پنهان غیر دوستانه تصور کنیم. وقتی بدبینی به پارانویا مبدل میشود، احتمال این که شخص با رفتار مضنون و فاصلهگذار خویش وقوع رفتارهای غیردوستانه را نزد دیگری افزایش دهد بسیار است. امری که به خودی خود از نگاه فرد موردنظر ما تاییدی است بر آنچه از ابتدا میپنداشته است. بدین ترتیب شخص برای احتراز جستن از وقوع احتمالی کشمکش در ارتباط، روابط اجتماعیاش را بر اساس اصل "دوری و دوستی" تنظیم مینماید.
برقراری مرز و جدایی میان گروههای متفاوت
تفاوتهایی كه تحت عنوان تفاوت پایه به رسمیت شناخته میشوند موجب پدیداری
حد و مرزهایی میان گروههای انسانی گشته است و مراعات آن تابع قواعد كم و
بیش مشخص و روشنی است. در واقع یكی از نتایج مهم و بلافصل طرح تفاوت به
شكل رابطهی نابرابر میان افراد، ایجاد جدایی و مرزهایی مشخص میان
گروههای انسانی است.
الف) گروه زنان و گروه مردان
تفاوت بیولوژیک میان زن و مرد در جامعه ما به مثابه مهمترین تفاوت پایه
به رسمیت شناخته شده و تاثیر خود را بر تمامی اركان و شئون اجتماعی گذاشته
است. این تفاوت پایه كه به شكل ویژهای در فرهنگ پدیدار میگردد از سوی
دیگر مرزهایی در روابط اجتماعی و فردی میان دو جنس ایجاد نموده است كه به
مدد نظامهای ارزشی، اخلاقی، عرفی، مذهبی و حتی رسمی و حقوقی سعی در حفظ
آن میشود.1
بدین ترتیب از همان لحظهی تولد، نوزاد دختر و پسر در دو دنیای موازی و با این حال متفاوت و جداگانه رشد كرده و تربیت میشوند. هر چند فرق گذاری در نحوهی برخورد والدین با فرزند پسر و یا دختر، در تمامی جوامعی كه توسط پژوهشگران مورد مطالعه قرار گرفتهاند مشاهده شده و پدیدهای آشنا و عمومی تلقی میگردد، با این حال شدت و ضعف تاثیر آن بر نحوهی پرورش پسر و دختر و نحوهی اجرای آن از یك فرهنگ تا فرهنگی دیگر متفاوت است، چرا كه اساسا مدلهای مردانگی و زنانگی ـ كه به طور مستقیم در ساخت روشهای تربیتی در جامعه موثر هستند ـ جنبهی فرهنگی داشته و جهانی نیستند.
در جامعه ایران تفاوت میان زن و مرد آنقدر اهمیت یافته كه از نقطه نظر مدلهای هویتی به صورت تضاد میان دو جنس به نمایش درمیآید. یكی از شاخصهای مهم هویت مردانه كه بر اساس آن مدلهای آموزشی گوناگونی برای صورتبندی هویت جنسی فرزندان مذكر شكل گرفتهاند، نفی و سركوب تمام خصوصیاتی است كه زنانه تعریف شدهاند. بدین ترتیب مرزها و جدایی میان دو جنس كه در ابتدا امری اعتباری و قراردادی است بر اثر ویژگیهای تربیت خانوادگی و جمعی و در طی روند اجتماعی شدن كودك درونی شده تحت عنوان هویت مردانه به بخشی از شخصیت روانی وی تبدیل میگردد.
در حقیقت آنچه در فرهنگ ما از مرزهای بیرونی و اجتماعی میان دو جنس، قویتر، عمیقتر و ناخودآگاهتر است، مرزهای درونیای است كه در هر شخص با هویت جنسی او پیوند یافته است. اگر مرزهای بیرونی (مانند جدایی زن و مرد در اماكن عمومی) به چشم میآیند و حتی میتوانند مورد نقد، نقض و ارزیابی قرار بگیرند، مرزهای درونی بر حسب تاثیر روشهای تربیتی، ارتباط درونی مرد یا زن را از همان كودكی با هر گونه زنانگی و یا مردانگی قطع میگرداند. خصوصا در مورد فرزند پسر، از آن جایی كه سركوب ویژگیهای زنانه (كه در واقع از همانندسازی (identification) سالهای اولیهی زندگی كودک با مادر در دورهی پیش ادیپی باقی مانده است) در سنین كودكی و با روشهای تربیتی صورت گرفته است، در ورا و دور از دسترس خودآگاه و خرد انتقادی قرار میگیرد.
بیان احساسات و عواطف، ظرافت در رفتار و بكارگیری سلیقه در نحوهی پوشش، حس وابستگی و تعلق و ... همگی از آن جایی برای یك مرد ناپسند تلقی میشوند كه از ویژگیهای زنانه به شمار میآیند. بدین ترتیب مرزهای اعتباری در جامعه با تبدیلشان به مرزهایی روانی در شخصیت فرد، به مرور تشدید و تثبیت میشوند.
ب) كودک - بالغ
در رابطهی مكمل كودک ـ بالغ نیز اصل جدایی گروههای انسانی بر اساس معیار
سن رعایت شده است. در اجتماعات گروهی و خانوادگی كودكان و بزرگسالان جدا
از یكدیگر و هر كدام با گروه سنی خود هستند. با این حال مرز و فاصله میان
بالغ ـ كودک خود را در درجهی نخست در ارتباط كلامی مینمایاند. كودك در
مقابل فرد بالغ از امكانات برابر برای استفاده از زبان برخوردار نیست. ادب
و معذورات اخلاقی حكم میكند كه كودک به جای بهره بری از زبانی ویژه و
درونی و موافق با خواستهها و افكارش، از زبانی غیر شخصی، از پیش معین و
شدیدا قراردادی استفاده كند.
قوانین عرفی و آموزشی ادب و احترام به بالغ در واقع مرزهایی هستند كه چندان به كودک اجازهی خودنمایی در ارتباط را نمیدهند و به جای آن كه سوژه و صاحب گفتار و رفتار خود باشد در حد ابژه و موضوع خواست بالغ باقی میماند. مجموعهی این هنجارها كودک و بالغ را در دو دنیای متفاوت نگاه میدارد و امكان تبادل اطلاعات و عواطف را محدود، تابع قواعد و غیر شخصی میگرداند. بدین ترتیب در اكثر مواقع، از یک سو بالغ خود را در مقابل كودک در موضع مربی و تربیت كننده مییابد و از سوی دیگر كودك در وضع منفعل و گوش به فرمان و مریدی قرار میگیرد.
ج) جدایی بر اساس مرام و یا وابستگی قومی
شهروند ایرانی بر اساس مرام و اعتقادات دینی خود به گروههای متفاوت
انسانی تعلق میگیرد و نه تنها بر اساس همین اصل امكانات اجتماعی به
گونهای نابرابر تقسیم گشته اند بلكه خروج از گروه خود و پیوستگی به گروه
دیگر بسیار دشوار و در بعضی موارد حتی ناممكن است. در ضمن قراردادهای عرفی
و رسمی مرز دقیق میان این گروههای اجتماعی و چارچوب روابط میان ایشان را
به شكلی دقیق تعیین نموده است. در این زمینه به ویژه برخی از اعتقادات
مذهبی اكثریت حاكم (مانند نجسی و پاكی) به انظمام پیش پنداشتهایی كه در
جامعه در ارتباط با هر كدام از اقلیتهای قومی وجود دارد از اختلاط و
گسترش روابط میان ایشان با سایر اقلیتها ممانعت به عمل میآورد.
چنین محدودیتهایی موجب گشته تا اقلیتها نیز به نوبهی خود در روابط حرفهای و اجتماعی خود و جهت برقراری رابطهای برابر و شانس بیشتر در دست یابی به اهداف خویش، تعلق اعتقادی خود را تا آنجا كه ممكن است پنهان دارند.
تا بدین جا میتوانیم سخنانمان را به اجمال چنین جمع بندی كنیم:
1. هر گونه تفاوت مهم و رسمیت یافته از جانب فرهنگ حاكم وقتی در قالب تفاوت پایه شناسایی شود در روابط میان افراد به شكل رابطهای نابرابر درمیآید.
2. در این نابرابری، از پیش فرد برتر توسط فرهنگ غالب، قوانین حقوقی و اعتقادات حاكم بر ذهنها تعیین گشته است و نقش نخست در ارتباط و سازمان دهی روابط میان فردی بر عهدهی او قرار میگیرد.
3. تفاوتی كه به صورت نابرابر در رابطه جلوه مینماید در اجتماع با خاصیت مهم دیگری همراه میشود: تشكیل گروههای انسانی و برقراری مرز و حدود در روابط میان گروهی به منظور حفظ و تثبیت دائمی تفاوتهای پایه.
4. جدایی گروههای انسانی و تعیین دقیق روابط مجاز و غیر مجاز منجر به پدیداری قواعدی میگردند كه از بیرون به طور یكسان و در تمامی موقعیتها بر ارتباط میان انسانها نظارت میكنند.
این نكتهی چهارم موضوع بحث بعدی ماست.
ارتباط در روابط نابرابر به حداقل كاهش مییابد و تابعی از قواعد و قوانین جاری و حاكم میگردد.
فرهنگ و جامعهی ما دقت خاصی در تنظیم روابط میان افراد متعلق به گروههای انسانی متفاوت از خود نشان میدهد. هر گاه دو فرد متفاوت و در فرهنگ ما بالطبع نابرابر (هرگاه آن تفاوت، تفاوت پایه باشد)، در مقابل یكدیگر قرار میگیرند، مهمترین نكته استقرار و سپس حفظ تفاوتی است كه فرهنگ آن را معیار تقسیم بندی اجتماع به گروههای انسانی تلقی نموده است.
حضور فعال قواعد آداب و معاشرت در تنظیم روابط بر اساس درست و غلط، مشروع و نامشروع كه بازتاب بلافصل خود را در عرف و حتی قوانین حقوقی مییابد، از پیش آنچنان كم و كیف ارتباط را معین میكنند كه جای زیادی برای ابتكار عمل فرد در رابطه باقی نمیگذارند. بدین ترتیب میتوان گفت كه هر چه تفاوت میان دو فرد از نظرگاه فرهنگ بیشتر و عمدهتر باشد، نظارت ارزشهای جمعی بر روابط شدیدتر و آزادی فرد محدودتر میگردد. بعلاوه كاهش قدرت فرد در سامان دهی ابتكاری و شخصی رابطهی خویش با افراد "متفاوت" در فرهنگ ما با نوعی محدودیت كاربردی زبان به مثابه مهمترین ابزار ارتباط همراه است.
الف) زن - مرد
زن و مرد وقتی در فرهنگ ما در مقابل یكدیگر قرار میگیرند، بیش از هر چیز
به عنوان دو فردی كه متعلق به دو جنس متفاوت هستند در نظر گرفته میشوند و
خصوصیات، تفاوتها و یا شباهتهای دیگر میان ایشان بی اهمیت و یا به مراتب
كمتر مهم تلقی میشوند. در این مورد تفاوت جنسی بر تمامی جزئییات ریز و
درشت ارتباط، گفتوگو و رابطهی میان دو نفر سایه میافكند و به مانند
معیار و میزان اندازهگیری، حد و حدود همهی امور را تعیین میكند.
برخی از این محدودیتها كه همگی ما در روابط روزانهی خود با آن خو كردهایم را در اینجا نام میبریم:
1. فاصلهی بدنی میان دو جنس میباید تحت هر شرایطی حفظ گردد و از هر گونه تماس میان دو بدن به طور جدی اجتناب شود.
2. از بیان مسائل خصوصی (بهویژه اموری كه بار عاطفی دارند) احتراز شود.
3. مسائل جنسی جایی در گفتوگو نداشته باشند.
4. زبان رسمی، غیر شخصی و متعلق به فضای عمومی حفظ شود كه با كاربرد ضمیر شخصی "شما" به جای "تو" خود را نشان میدهد. 5. از نگاه مستقیم (خیره) به چشمان دیگری و به مدت طولانی خودداری شود به ویژه اگر طرفین در حال گفتگو نباشند. 6. بهویژه زنان تا حد امكان از خندیدن امتناع ورزند و... بسیاری دیگر.
در این ماجرا تنظیم و نگاهبانی قراردادهای مربوط به رابطه بیشتر وظیفهی زن است و در صورت مشاهدهی تخلف، در مورد او قضاوت اخلاقی یا حقوقی، از جانب افكار عمومی یا قاضی، شدیدتر است. بدین ترتیب در رابطهی زن ـ مرد، حافظ و مسئول اصلی پاسداری از ارزشهای جمعی در رابطه فرد فروتر است و تخلف از آنها برای او عواقب وخیمتری به دنبال دارد.
ب) كودک ـ بالغ
در رابطهی كودک ـ بالغ و مشخصا فرزند-والدین، مجموعهی "احترام" است كه
بیش از هر امر دیگری رابطهی میان این دو گروه را محدود میسازد. برخی از
موازین آداب ادب اجتماعی اینها هستند:
1. فرزند یا كودك باید از جر و بحث با پدر و مادر خود و حتی تمامی افراد بالغ دیگر بپرهیزد.
2. فاصلهی اجتماعی در فضای عمومی را همیشه رعایت كند.
3. قراردادهای مربوط به شروع و اتمام ارتباط را به دقت مراعات كند (بخصوص سلام و خداحافظی كردن را).
4. با این حال از هرگونه احوال پرسی ("حال شما چطور است؟" و غیره) معاف است چرا كه این قبیل پرسشها او را در وضعیت برابر (بالغ-بالغ) قرار میدهد؛ 5. همچنین به همین دلیل آخری كودک میباید از دخالت در گفتوگوی بزرگترها بپرهیزد و اگر كار دیگری برای انجام دادن ندارد، ساكت و آرام بر جای خود بنشیند. 6. در ضمن باید از مخالفت با بالغ بهویژه والدین خود بپرهیزد و بتواند به سادگی میل دیگری را جانشین میل درونی خویش بگرداند.
بدین ترتیب "بچهی مودب"، كودكی است آرام، ساكت، "حرف شنو"، پیرو قواعد و قراردادهای معاشرت. در چنین حالتی باز این فرد فرودست (كودک) در رابطه است كه باید با شدت و حدت تمام حدود و موازین ارتباط را به دقت مراعات كند (فراموش نكنیم كه هرگاه ما از مقولهی ادب در رابطه كودك-بالغ صحبت به میان میآوریم، در واقع فقط به وظایف كودك نسبت به بالغ نظر داریم). حدود و موازینی كه جای زیادی برای بروز خصوصیات فردی و احساسات و امیال درونی باقی نمیگذارد و كودک را در درجهی نخست پاسدار ارزشهای جمعی میخواهد تا هر چه دیگر.
ج) اكثریت اعتقادی - اقلیتهای اعتقادی
نوعی از همین ضوابط "احترام فرودست به فرادست" در فرهنگ ما تا همین اواخر
در رابطهی میان اقلیتهای اعتقادی و اكثریت حاكم نیز وجود داشت كه هر چند
در حال حاضر به میزان بسیاری تخفیف یافته هنوز به كل از میان نرفته است.
گاهی حتی حكام شهرها به منظور تنظیم روابط میان مسلمانان با بعضی از
اقلیتهای دینی خود را موظف به تدوین نظام نامههایی كم و بیش مفصل و
تبعیض گذار میدیدند كه در آنها نوع رابطه و كادر و حدود آن به دقت تعیین
شده بود. در این كار حتی گاهی تا آنجا افراط میشده كه در بعضی از شهرها
از یهودیان میخواستند كه علامت "یهودانه" یا زرد بر لباس خود بدوزند،
خانههای خود را كوتاهتر از مسلمانان بسازند، با صدای بلند با دیگران به
گفتگو نپردازند و غیره.2
در خود مذهب رسمی در ایران نیز چنین نوع نگاه مراقب و كنترل كنندهی روابط در بین گروههای گوناگون اعتقادی، وجود دارد. مسئلهی نجس و پاكی - وقتی در رابطه میان مسلمان و غیر مسلمان مطرح است - در واقع به منظور چنین كنترلی به وجود آمده است كه نیاز به شرح بیشتر در اینجا ندارد.
بر اساس آنچه در این قسمت گفته شد دو فرض مهم را میتوان در مورد فرهنگ و نحوهی سازمان دهی ارتباطات میان فردی افراد متفاوت در جامعه عنوان كرد:
1. در جامعهی ما هر گاه تفاوتی به رسمیت شناخته شده و مبنای تشكیل
گروههای انسانی مجزا قرار میگیرد، ارتباط میان "افراد متفاوت" به شدت
نظم و سازمان مییابد و بر اساس قواعدی مشخص از پیش تعیین میگردد.
نتیجهی بلافصل چنین نظارتی، محدود شدن قدرت ابتكار فرد در تنظیم روابط
خویش با افراد متفاوت از خود است.
در نتیجه مجال بروز فردیت و تفاوتهای دیگر (اخلاقی، روانی، طبقهی
اجتماعی، اعتقادات و ...) به شدت تخفیف مییابد و در خیلی از موارد حتی
نقشی در رابطه بر عهده نمیگیرد. بدین ترتیب یكی از اهداف اصلی ایجاد
تفاوت پایه، كاهش و حتی در مواردی قطع رابطهی كامل میان افراد متفاوت است.
2. پس از ایجاد تفاوت، ارتباط میان دو فرد بر اساس رابطهای نابرابر
تعریف میشود. اما در این رابطهی نابرابر به ویژه این فرد فرودست (در سه
نمونهی ما یعنی: زن، كودک، اقلیت اعتقادی) است كه باید حافظ ارزشهای
جمعی باشد.
یعنی این اوست كه باید بیش از دیگری، در حفظ فاصله و برقراری نظم از پیش
اعلام شده بكوشد. به بیان دیگر: آن كه قدرت بیشتری در رابطه دارد از
مسئولیت كمتری نیز برخوردار است. بدین ترتیب هر گونه تخطی از قراردادها
برای فرد فرودست عواقب به مراتب بدتری به همراه خواهد داشت.
محدود كردن روابط میان "افراد متفاوت" با خود عواقبی در ارتباط میان افراد
به دنبال دارد كه ما به بررسی دو تا از مهمترین آنها میپردازیم.
در رابطهی نابرابر، گفتوگو و مشاركت وجود ندارد
وقتی تفاوت میان دو نفر خود را به صورت رابطهی نابرابر در ارتباط تعریف میكند، امكان هر گونه گفتوگو به معنای تشریك مساعی و اظهار نظر شخصی و متقابل ناممكن میگردد.3 در رابطهی نابرابر، یكی دارنده و دیگری ندار است. موضوع این دارندگی میتواند ثروت، دانش، تواناییهای فردی، امكانات اجتماعی و غیره باشد. اما آنچه برای ما اهمیت دارد این است كه فرد فرودست در نوعی وابستگی به شخص برتر بسر میبرد و نیاز به دیگری در او حساستر، قاطعتر و تعیین كنندهتر است. همین نیاز و حس وابستگی4 ناشی از رابطهی نابرابر هر گونه گفتگوی متقابل و تصمیم گیری مشتركی را از بنیاد ناممكن میسازد.
بدین ترتیب نوعی ناهمسازی و تضاد میان رابطهی نابرابر و گفتوگو جهت نتیجهگیری مشترک و بر اساس تشریک مساعی وجود دارد. دیالوگ واقعی تنها در رابطهای برابر (لااقل نسبت به آنچه موضوع گفتوگوست) امكان پذیر است. گفتوگو به معنای بیان عقیدهی هر دو طرف و تبادل نظر، رابطهی نابرابر، تقسیم نامساوی قدرت و سلسله مراتب را به پرسش میگیرد. به همین دلیل نیز هست كه خواست قدرت در هر گونه نظام تمامیت خواه (كه در آن سر هرم برای تمامی بخشهای دیگر تصمیمگیری میكند) در ذات خود با آزادی بیان سر جنگ دارد چرا كه آزادی بیان در بنیاد خویش هرگونه تقسیم نابرابر قدرت در رابطه را به چالش میخواند و رابطهی نابرابر و مكمل را به تدریج به رابطهای برابر تبدیل میكند.
بدین ترتیب همانطور كه در ارتش نابرابری درجههای نظامی هر گونه امكان گفتوگو و مشورت را تنها مشروط به خواست فرد برتر میداند، در جامعهی ما نیز وجود تفاوتهای پایه در اجتماع، امكان هر گونه گفتوگو دو جانبه را تنها به میل و نظر فرد برتر پیوند میزند. مطمئنا هر گاه چنین فردی منافع و تحقق امیال خویش را در خطر ببیند به راحتی و با بكارگیری تمامی ابزارهایی كه فرهنگ و جامعه در اختیار او نهادهاند، راه را بر هر گونه دیالوگی میبندد و خواست خود را تحمیل میكند.
عدم شناخت متقابل موجب بروز خشونت در رابطه میگردد
دشواری برقراری گفتوگو در رابطهی نابرابر وقتی با قراردادهای اجتماعی كه رابطهی نزدیک، خود جوش و آزاد را شدیدا محدود مینماید همراه شود، شناخت متقابل میان افراد نیز به حد زیادی كاهش مییابد و از انسانهای متفاوت، افرادی بیگانه برای یكدیگر میسازد. با این حال این افرد از آن جایی كه در یک جامعه میزیند و مجبورند روابط خود را با دیگران سازمان داده تحت كنترل درآورند، احتیاج به شناخت همدیگر دارند. ولی چون این شناخت نمیتواند تماما در ارتباط با شخص متفاوت تحقق پذیرد، افراد به الگوها و پیش داوریهایی كه در گروه انسانی خود ایشان نسبت به گروههای دیگر وجود دارد مراجعه میكنند.
بدین ترتیب شناخت مرد از زن قبل و پس از ازدواج در درجه ی نخست به تصاویر و پنداشتهایی محدود میشود كه در گروه مردان در مورد زنان وجود دارد و منتقل میشود. مسلما در چنین حالتی هر گونه اختلاف نظر و یا حتی مشكل بیرونی به راحتی به بروز خشونت میانجامد. اصولا یكی از دلایل مهم بروز خشونت وجود پیش داوری و عدم شناخت مستقیم افراد از یكدیگر است.
دو مكانیزم همزمان رابطهی ما با "دیگری" را سازمان میدهند:
1. از یک سو تفاوتی فرضی و یا واقعی آنقدر عمده میشود كه میان "ما" و
"آنها" در حیات اجتماعی و حتی خصوصی جدایی انكار ناپذیر و پا برجا برقرار
میسازد؛ به طوریكه شباهتها دیگر به نظر نمیآیند و شدیدا بی مقدار
میشوند.
2. از سوی دیگر مكانیسمی كاملا برعكس این بار تفاوتهای میان اعضای درون هر گروه را به شدت تخفیف میدهد و سعی میدارد تا شباهتها را عمده ساخته افراد را در درون هر گروه به یكدیگر نزدیكتر و شبیهتر گرداند.
بدین ترتیب ما به مرد یا زن، كودک یا بالغ، مسلمان یا یهودی5، ایرانی یا افغانی یا... تبدیل میشویم و شناختمان از دیگری نخست بر اساس تصاویر و پیش پنداشتهایی شكل میگیرد كه افراد گروه خودمان در اختیارمان قرار داده است. بنابراین افراد متعلق به گروه دیگر نیز از هر گونه فردیتی عاری گشته به زن، مرد، یهودی، كرد، ترك، و غیره مبدل میشوند.
با این وجود چنین سیستمهایی از درون با معضل و تناقضی اجتناب ناپذیر و در عین حال غیر قابل حل روبرو هستند كه حیات ایشان را پی در پی دچار بحرانهای درون و برون گروهی میگرداند: از یک سو هر گونه برخورد و اختلاط میان گروههای انسانی ـ چنانچه فرد كوچکترین تجدید نظری در نظرات و پیش داوریهای اولیه خویش ننماید ـ موجب افزایش خشونت میگردد و از سوی دیگر اگر به مرور و در اثر آشنایی بیشتر و عمیقتر با "دیگری" بتواند فرای ارزشها و سواد جمعی قرار گیرد و به شناختی واقعیتر و فردی دست یابد، تصویرهای كلیشهای گروهاش به پرسش گرفته میشوند. بدین ترتیب در حالت اول اجتماع با معضل خشونت و تنش دائمی در میان گروههای انسانی و در حالت دوم، با مسئلهی بی اعتباری اساس نظام اخلاقی خود روبهروست.
در چنین نوع نظامی از ارزشها، اماكن و محلهای اجتماعی یا خصوصی كه در آن افراد متفاوت با یكدیگر روبرو میشوند و یا مراحلی از زندگی كه در آن مواقع افراد متفاوت میبایستی با یكدیگر همزیستی كنند (مثلا زناشویی) و كلا تمامی شرایط و موقعیتهایی كه حضور افراد متفاوت در آنها ممكن و یا ضروری است، گره گاهها و نقاط بحرانزا و تنشمند زندگی اجتماعی و سیاسی تلقی میشوند. بحرانهایی كه تنها با اجبار فزاینده به رعایت مرزها و كنترل شدید روابط میان فردی و میان گروهی میتوان بر آن سرپوش نهاد.
پانوشت:
1. البته خود این امر كه تا چه میزان ارزشهای اعلام شده در جامعه بازتاب زندگی واقعی مردمان یك سرزمین است و این كه آیا به تمامی توسط اعضای اجتماع مورد پذیرش قرار میگیرد یا خیر، بحثی است جداگانه، جالب و بسیار قابل تامل. با این وجود در این مقاله موضوع تنها به بررسی نگاه رسمی فرهنگ به مسئلهی تفاوت در روابط انسانی و بین گروهی محدود شده است.
2. نگاه كنید به: هما ناطق، كارنامه فرهنگی فرنگی در ایران، انتشارات خاوران، 1375.
3. البته هر گونه رابطهی مكمل تنها به صرف نابرابری طرفین در ارتباط
ناهنجار نیست و حتی گاهی ضرورت آن را ایجاب میكند. به عنوان مثال وقتی
فردی به پزشک مراجعه میكند در نوعی رابطهی نابرابر قرار میگیرد. مسیر
گفتگو تماما با طرح پرسشهای پی در پی پزشك تعیین میشود و سپس "حقیقت"
(در اینجا بیماری مراجعه كننده) توسط او تعیین و به بیمار ابلاغ میشود.
این نكته بسیار روشن است كه پزشك برای تشخیص با مریض به مشورت نمیپردازد
و گفتگو تنها بر اساس نظر وی شروع شده، ادامه یافته و هر گاه او كافی
بداند خاتمه مییابد.
اگر بیمار نتواند خود را در برابر پزشك معالجش در موقعیت پایینتر قرار
دهد (مثال بیمارانی كه مدام پزشك خود را عوض میكنند چرا كه تشخیص هیچ
پزشكی آنان را راضی نمیكند) مطمإنا از توصیههای او نیز نمیتواند پیروی
كند. نمونهی آموزگار-شاگرد نیز از همین نوع است. اساسا فراگیری (لااقل در
ابتدا) تنها در قبول رابطهای نابرابر امكان پذیر است. اگر شاگرد در مورد
امر مورد آموزش نپذیرد كه از معلمش كمتر میداند طبیعتا نمیتواند چیزی
نیز از او بیاموزد. مسلم است كه معلم نیز در مورد محتوای دانش خود و
درستی و صحت آن با شاگردانش به گفتگو نمینشیند. اما در هر دو مورد قدر
مسلم آن است كه در این قبیل روابط نمیتوان از گفتگو به معنای تشریك مساعی
و مشاركت برابر افراد در تصمیم گیری سخن گفت.
4. در این جا میتوان از خود پرسید كه آیا به دلیل فرودست پنداشتن زن در
رابطه با مرد نیست كه او را موجودی وابسته میدانند؟ و یا برعكس، آیا برای
این كه زن به مرد همیشه وابسته بماند نیست كه او را در موقعیت فروتر در
مقابل مرد تعریف كردهاند؟
5. نوع افراطی برجسته كردن فقط یك تفاوت از میان تفاتهای گوناگون، در
برخورد نازیها با یهودیان در آلمان کاملا قابل مشاهده است. گشتاپو از
یهودیان میخواست كه با زدن ستارهی داوود به سینه، تفاوت مذهبی-قومی (و
از نظر ایشان نژادی) خود را با دیگران اعلام كنند. مسلما در این حالت با
دیدن چنین فردی در خیابان، افراد در درجهی نخست توجهشان نسبت به چنین
تفاوتی جلب میگشت و سایر تفاوتها و یا مهمتر شباهتها، پنهان میماند
چرا كه با اعلام این تفاوت افراد از نزدیكی بیشتر با یهودیان احتراز
میكردند.
مقدمه
اگر تمامی دنیا از یک وحدت یکپارچه و همگونی پیوسته شکل پذیرفته بود،
احساس تنهایی معنا نمییافت. احساس بیگانگی، از کشف خویشتن به عنوان
موجودی متفاوت و مجزا از محیط ناشی میشود. نوزاد انسان به هنگام تولد از
آنجایی که هنوز دستگاه روانی (appareil psychique) وی نظام نیافته است،
درست در نقطهی مقابل این وضعیت قرار دارد و تصوری از "خود" به معنای
موجودی مستقل، یکپارچه و جدا از دنیای بیرون ندارد. او در نوعی رابطهی
بهم آمیخته (fusionnelle) با دنیای پیرامون به سر برده، میان خود و مادر
تمایزی قائل نیست. همین تجربه میتواند بعدها خود را به صورت میل
ناخودآگاه و گاه خودآگاه بازگشت به "بهشت اولیه" و نستالژی بهم آمیختگی و
یگانگی با دنیای پیرامون نشان دهد.1
چرا که فرایند تفرد و جدایش پذیری هر چند اجتناب ناپذیر و برای رشد بهنجار شخصیت ضروری است، با این حال به سختی و همراه با رنج فراوان تحقق میپذیرد. زبان به مثابه سیستمی نمادین که هدفش در درجهی نخست برقراری ارتباط میان انسانهاست، تنها هنگامی میتواند بکار گرفته شود که "من" کودک و دستگاه روانیاش شکل گرفته باشد. روانشناسان به خوبی میدانند که نقصان در رشد و تکوین بسامان "من" در کودک چه اثرات مخرب و اجتناب ناپذیری در استفاده صحیح از زبان پدید میآورد. [2]
در واقع بهره گیری از زبان به منزلهی پیچیدهترین امکان ارتباط، مشروط به تقسیم دنیای فرد به درون ("من") و بیرون ("غیر من") است. این جدایی برگشتناپذیر و پیدایش "فردیت" در کودک است که ارتباط نمادین را میسر میسازد. بدین ترتیب نظامپذیری "من" و پیکرگیری مرزهایی مشخص میان دنیای درون و بیرون است که با ایجاد تفاوت، ارتباط را همزمان ممکن و ضروری میسازد. ممکن چرا که ارتباط به مثابه پلی که دو واحد مجزا را به یکدیگر پیوند میدهد، تنها در شرایطی میتواند معنا داشته باشد که مرزی قاطع این دو را از یکدیگر تفکیک کرده باشد؛ و ضروری از آن رو که بدون ارتباط میان این واحد با دنیای بیرون و جذب و بررسی مدام اطلاعات خارجی، هیچ سیستم بازی قادر به ادامهی حیات نخواهد بود.
با این حال اگر تمایز و ایجاد تفاوت میان خود و دیگری، دنیای درون و بیرون، من و غیر من، شرط اصلی و دلیل وجودی پیدایش شعور و آگاهی به خود و از سوی دیگر وجود و ضرورت ارتباط است، انسانها در روابط خود با دیگران اغلب آن را به دست فراموشی میسپارند. ما معمولاً میپنداریم که دیگران نیز همانند ما فکر و احساس میکنند و در اغلب موارد از کشف موارد خلاف آن دچار حیرت، سرگشتگی و حتی خشم میشویم.
در چنین حالتی تفاوت میان خود و دیگری به مثابه خطا در نظر و یا احساس دیگری تلقی میشود و اغلب نیز با این استدلال ساده انگارانه و به ظاهر بدیهی تایید میشود که دو نظر و پنداشت متفاوت در مورد امری واحد نمیتوانند همزمان درست باشند.
چنین پنداری در مورد روابط میان آدمها و آنچه ما "واقعیت انسانی" مینامیم به دو دلیل اساسی اشتباه است. دلیل اول این که دو انسان از همان ابتدا به دلیل تفاوتی که از لحاظ نحوهی شکل گیری دستگاه روانی و در نتیجه شخصیتشان میان ایشان پدیدار میشود، نمیتوانند در تمامی موارد مانند یکدیگر بیندیشند و یا احساس کنند. همانطور که گفتیم نوزاد انسان به هنگام تولد فاقد "من"، "شخصیت" (personnalité) و به زبان روانکاوی "دستگاه روانی" است و بیشتر به لوح سپیدی میماند که هنوز کارکردهای اصلی آن نقش نبستهاند. دستگاه روانی نوزاد در اثر تماس با دنیای بیرون و تجربیاتی که به مرور و در طی سالهای اول زندگانی کسب میکند، شکل میگیرد. در نتیجه وابستگی پیکرگیری دستگاه روانی به دنیای خارج و پیوستگی چنین تجربیاتی به محیط، به کل همانندی کامل میان دو روان و شخصیت را (از آن جایی که موقعیت و شرایط در مورد هیچ دو نفری - حتی دوقلوهای همسان - یکسان نمیباشد) مطلقاً ناممکن میسازد. اما دلیل دوم این است که فردیتهای گوناگون به طرق متفاوت اطلاعات محیط را جذب و بررسی میکنند.
ما معمولاً فرض را بر این میگذاریم که شخص مقابل ما به همان میزان و با همان کیفیتی که ما در مورد یک موضوع اطلاعات داریم، از آن موضوع مطلع و آگاه است. ولی وقتی بدانیم که انسان در هر ثانیه ده هزار احساس مختلف توسط حواس پنج گانهاش ضبط میکند و در نتیجه مجبور است تا از میان تمامی این پیامها تعداد بسیار محدودی را انتخاب و تنها بر اساس آنها عمل کند، دیگر به مسئله به سادگی قبل نگاه نخواهیم کرد؛ خود همین نکته که ما مجبور به انتخاب بخشی از اطلاعات و در نتیجه از دست دادن بخش دیگر و مهمی از آن هستیم، موجب برداشتهای متفاوت (گاهی مکمل و گاهی هم متضاد) از واقعیت میشود.
بدین ترتیب در ارتباط، اصل مهم تفاوت جوهری و بنیادی میان انسانها را هیچگاه نباید از نظر دور داشت. با این حال فرهنگهای گوناگون بشری گاه روشهای کاملاً متفاوت در فهم و بازنمایی تفاوتهای انسانی بکار گرفتهاند. برای ورود به بحث نوع نگاه فرهنگ به موضوع تفاوتهای انسانی در درون اجتماعی خاص، لازم است تا در ابتدا به طرح دو شمای کلی و دیدگاه متضاد در رویکرد به موضوع تفاوت بپردازیم. [3]
دو رویکرد متضاد نسبت به مفهوم تفاوت
میخواهیم ببینیم چگونه دو سیستم یا دو مجموعهی مختلف، هر کدام با روش
خاص خود در طرح مفهوم تفاوت، رابطه میان اعضای مجموعهی خود را به طرق
گوناگون تعریف میکنند و سازمان میدهند.
۱) مدل اول: نمونهی اول را از علم ریاضیات انتخاب کردهایم. مجموعهی
اعداد طبیعی را در نظر بگیریم. مطابق تعریف مجموعهی اعداد طبیعی،
مجموعهی اعدادی است که از یک شروع میشوند و تا بی نهایت ادامه مییابند:
{N = {1, 2, 3, ..., n
هیچ عضوی از این مجموعه نمیتوان یافت که از تمامی جهات با عضو دیگری از همان مجموعه کاملا همسان باشد. به بیانی دیگر: هر عضوی بنا به تعریف تنها با خودش همانند است و بس (a=a). بدین ترتیب میتوان در مجموعهی اعداد طبیعی یکی از شرایط اولیه، لازم و ذاتی هر عضو را تفاوت با سایر اعضای همان مجموعه دانست.
با این حال در مقایسه میان اعضای این مجموعه نه از تفاوت بلکه از
تفاوتها باید سخن گفت. اعضای این مجموعه به لحاظ نشانهی تصویری (... ،3
، 2، 1)، نام (یک، دو، سه، ...) و مقدار و ارزش کمی با یکدیگر فرق دارند.
اما این سه تفاوت در درون نظام اعداد طبیعی از ارزشی یکسان برخوردار
نیستند. از این میان به ویژه این تفاوت کمی است که نقش اصلی را در ساختمان
سیستم و تعیین رابطهی میان اعضا ایفا میکند. حتی میتوان ایجاد تفاوت
کمی میان اعضا را، مهمترین هدف و دلیل پیدایش چنین مجموعهای دانست.
اهمیت دو نوع تفاوت دیگر (نشانهی تصویری و نام) را میتوان در برجسته
کردن و بازنمودن (از طریق به تصویر کشیدن و نامیدن) تفاوت اصلی (تفاوت
کمی) تلقی نمود. تفاوت کمی تنها به دلیل اهمیت و جایگاهی که در سیستم دارد
از دو تفاوت دیگر متمایز نمیشود بلکه نقش کارکردی متفاوتی نیز بر عهده
دارد. این نقش کارکردی تعریف و ایجاد نابرابری در میان اعضای ناهمسان است.
البته نشانهی تصویری عدد یک (۱) و عدد دو (۲) و همینطور نام این دو عدد
(<یک> و <دو>) نیز همانند نمیباشند، با این حال این دو
تفاوت بنا به تعریف هیچگاه به تنهایی و بر اساس خاصیتی ذاتی دو عضو از
مجموعه را در رابطهای نابرابر قرار نمیدهند. در واقع تفاوت کمی نقشش در
درجه نخست ایجاد نابرابری بر اساس ناهمسانی میان اعضاست. بدین ترتیب
میتوان چنین نتیجه گرفت که در مجموعهی اعداد طبیعی هر گاه دو عضو از
مجموعه به لحاظ کمی با یکدیگر متفاوت باشند در رابطهای نابرابر قرار
میگیرند که در زبان ریاضیات میشود آن را به ترتیب زیر نشان داد:
a مساوی نیست با b یعنی:
a > b یا a < b
عنصر اصلی و تفاوت مرکزی را که میان اعضای یک مجموعه نابرابری ایجاد
میکند، تفاوت پایه مینامیم. چنین تفاوتی بنیادین است چرا که اعضا دلیل
وجود و حضور خود را در مجموعه مدیون آن هستند. از سوی دیگر ارزش گذار نیز
هست چرا که بر اساس آن هر عضو از مجموعه به کل از سایر اعضای آن مجموعه
متمایز و در نتیجه "ارزش" آن در درون سیستم معین و مشخص میگردد. مهمترین وظیفهی "تفاوت پایه" ارائهی ملاک و معیاری است جهت تعریف رابطهی اعضا با یکدیگر.
در نتیجه وضعیت عضو را، هم در رابطه با خود و هم در رابطه با سایر اعضا،
تعیین میکند. سایر تفاوتهای میان اعضا را که نقشی در تعیین رابطهی میان
آنها بازی نمیکنند (مانند نشانهی تصویری و نام)، تفاوتهای پیرو مینامیم.
نتیجه کلی که برای بحث ما در اینجا اهمیت دارد این است که در این نوع
سیستمها، تفاوت پایه میان اعضای مجموعه رابطهای نابرابر برقرار میسازد
چنانکه با اعلام تفاوت میان دو عضو نابرابری میان آن دو عضو نیز همزمان
بدیهی تلقی میشود.
۲) مدل دوم: حال مجموعهی واجهای یک زبان را در نظر بگیریم. در این مجموعه نیز اعضا از جهات گوناگون با یگدیگر متفاوتند. به عنوان نمونه دو واج /â/ و /b/ در زبان فارسی از نظر شدت، ارتفاع یا زیر و بمی، امتداد و طنین، نام (<الف>، <ب>) و ... با یکدیگر متفاوتند. در این مجموعه نیز شرط اصلی و لازم برای حضور یک واج در مجموعه، تفاوت او با سایر واجهاست و هیچ دو عضوی نمیتوانند از تمام جهات با یکدیگر برابر باشند. این نکته در زبان شناسی نوین تا بدان جا اهمیت یافته که فرناند دوسوسور تعریف یک واج در یک زبان را نبود و غیبت واجهای دیگر میداند:"/â/ آن چیزی است که واجهای دیگر نیستند." با این حال تفاوت پایه و ارزش گذار که معیار اصلی تمایز گذاری میان دو واج قرار میگیرد خاصیت معنازایی واجهاست. به عنوان مثال دو واج /â/ و /a/ از آن جایی به عنوان دو واج مجزا در زبان فارسی پذیرفته شدهاند که با استفاده از روش جانشین سازی، وقتی یکی به جای دیگری مینشیند (در دو تکواژ و کلمهی "بد" /bad/ و "باد" /bâd/ ) دو معنی مجزا در زبان فارسی ایجاد میکنند.
دو کلمهی "بد" و "باد" از نظر سایر واجها (/b/ و /d/) و محل قرار گرفتنشان در کلمه با یکدیگر یکسانند و تنها تبدیل /a/ به /â/ است که موجب تغییر معنا گشته است. بر اساس همین تغییر معنا است که زبان شناسان نتیجه میگیرند که /a/ و /â/ دو واج مجزا در زبان فارسی هستند. سایر تفاوتها (نام، شدت، ارتفاع،...) تفاوتهای پیرو هستند و نقشی درجه اول و تعیین کننده در شناسایی واجهای یک زبان و به عضویت درآوردن آنها در مجموعه ایفا نمیکنند. خواص فیزیکی یا فیزیولوژیکی یک واج بر اساس خصوصیات صدای افراد (زیر و بمی، شدت و ...) و محلشان در درون کلمه (پیش یا پس از یک حرف با صدا و یا بیصدای دیگر و غیره) تغییر میکند و حتی گاهی تفاوتهای فیزیکی میان دو نفر به هنگام تلفظ یک واج از تفاوت فیزیکی میان آن واج با واجی دیگر بیشتر است.
با این حال تفاوت از این نوع هرگز موجب پیدایش دو واج مختلف نمیگردد. در حقیقت انتخاب و برجسته نمودن یک تفاوت به عنوان تفاوت پایه در درون یک مجموعه همیشه با تخفیف اهمیت سایر تفاوتها همراه است. این نادیده گرفتن تفاوتهای دیگر به سود تفاوت برگزیده و پایه، گاه میتواند حتی تا تغییر کامل سیستم ادراک و حواس پنج گانه پیش رود. به عنوان نمونه سیستم شنوایی بشر در تماس با سیستم آوایی یک زبان به مرور تفاوتهای معناساز همان زبان را فرا میگیرد و حساسیت خود را نسبت به سایر تغییرات فیزیکی که موجب تغییر معنا نمیگردند از دست میدهد. بدین ترتیب میتوان ادعا کرد که حساسیتهای شنوایی یک ایرانی با یک نفر انگلیسی به هنگام گفتگو متفاوت است. سیستم ادراک ما به سبب الزامات، ویژگیها و قانونمندیهای زبان و متناسب با احتیاجات آن ساخته و پرداخته و آموخته و در واقع تحریف میگردد.
اما نکته مهم برای ما در حال حاضر امر دیگری است. تفاوت پایه در دو سیستم مجموعهی اعداد طبیعی و مجموعهی واجهای زبان همسان عمل نمیکنند و از زاویهی بحث ما تفاوتی مهم و اساسی دارند: بر خلاف مجموعهی اعداد طبیعی در ریاضیات، در سیستم آوایی یک زبان، تفاوت پایه در عین این که موجب برجستگی و تمایزگذاری میان اعضای مجموعه میشود ولی به تعریف رابطهای نابرابر میان اعضای خود نمیانجامد.
در روابط پیچیده و قانونمند میان واجها اساساً مفهوم "نابرابری" کوچکترین معنایی نمیتواند داشته باشد. /a/ و /c/ از نظر صدا، نحوهی نگارش، محلی که در تکواژ دارد، اجباراتی که به واجهای پیش یا پس از خود تحمیل مینماید و ... با یکدیگر متفاوتند و با این حال سخن گفتن از برتری یکی بر دیگری بر اساس قواعد درونی سیستم امری فاقد معنا و پوچ است. بدین معنا اصل ضروری تفاوت در این سیستم به هیچ وجه با خود نظامی ارزشی دال بر ایجاد نابرابری میان اعضای مجموعه به همراه ندارد. در مجموعهی اعداد طبیعی فرض "تفاوت پایه میان دو عضو میرسد به نابرابری میان دو عضو" اساس روابط میان اعضا را تعیین میکند در حالی که در سیستم آوایی زبان اصولا سخن گفتن از مفهوم نابرابری به حکم وجود تفاوت، بی مورد است.
حال پس از عنوان دو رویکرد متضاد به مفهوم "تفاوت" و کاربستهای مهم آن در تنظیم روابط میان اعضای هر مجموعه، و با توجه به دو مفهوم کلیدی "تفاوت پایه" و "تفاوت پیرو" به بحث در مورد موضوع اصلی گفتار خود، نقش تفاوت و نحوهی ارزیابی آن در فرهنگ و اجتماع میپردازیم.
میخواهیم ببینیم که چگونه در سیستمهای به مراتب پیچیدهتر مانند جامعه مفهوم تفاوت ارزیابی و ارائه میشود؟ آیا هر دو عضوی از مجموعهی اجتماع تنها به صرف این که با یکدیگر متفاوتند، الزاما در رابطهای مکمل و نابرابر قرار میگیرند؟ در نگاه اول میتوان گفت در سیستم طبقه بندی متعلق به فرهنگ که یکی از راه کارهای آن تنظیم روابط میان اعضای خود است، هر دو نوع برخورد دیده میشود. در برخی از فرهنگها و همینطور گروههای انسانی کوچکتر، تلقی افراد و سیستم حقوقی ایشان فرض "تفاوت = نابرابری" بدیهی تلقی میگردد در حالی که در برخی دیگر تفاوت در عین برابری کامل میان اعضا مجموعه فهمیده میشود.
البته ناگفته پیداست که سیستمهای اجتماعی و فرهنگی به مراتب پیچیدهتر، استثنا پذیرتر و گوناگونتر از مدلهای انتزاعی و اختراعی است. با این حال سعی میکنیم دو نمونه از دو پدیدهی اجتماعی و انسانی که هر کدام به تبعیت از یکی از مدلهای بالا نظام یافتهاند بیاوریم.
در ارتباط با مدل اول (مجموعهی اعداد طبیعی) ارتش بهترین نمونه در میان گروههای انسانی است. در ارتش افراد از نظرگاههای گوناگون و بی شمار با یکدیگر تفاوت دارند: از نظر سن، وزن، قد، وابستگی قومی، میزان تحصیلات، خصوصیات اخلاقی، وضعیت تاهل، اعتقادات مذهبی و .... با این وجود در سیستم نظامی همه این اختلافات میان فردی جزو تفاوتهای پیرو قلمداد میشوند و هیچکدام از آنها به تنهایی و یا با هم نظام سلسله مراتب در ارتش را سازمان نمیبخشند. فراسوی تمامی این تفاوتهای طبیعی، قومی، اجتماعی، اخلاقی و غیره، در ارتش میزانی قراردادی، فرا فردی و ویژه وجود دارد که بر اساس آن میان اعضای خود همزمان تفاوت و نابرابری برقرار میسازد. تفاوت پایه در ارتش همان درجهی نظامی افراد است.
در سلسله مراتب نظامی هر دو فردی که به لحاظ درجهی نظامی از یکدیگر متفاوت باشند الزاما در رابطهای نابرابر قرار میگیرند: یکی فرمانده و دیگری فرمانبردار است. بدین ترتیب در ارتش نیز مانند مجموعهی اعداد طبیعی، ایجاد تفاوت به قصد ایجاد نابرابری میان اعضای مجموعه صورت گرفته است و رابطهی برابر و یا مکمل تنها به برابری درجه و یا تفاوت آن بستگی دارد. در چنین نظامی که تفاوت پایه را تنها در رابطهی نابرابر معنا میکند، خصوصیات دیگر افراد و تواناییهای شخصی ایشان در درجهی دوم اهمیت قرار میگیرد و نقش عمده و تعیین کنندهای در تنظیم روابط ندارد.
اما نمونهای که میتوان در جامعهی انسانی بر اساس مدل دوم (مجموعهی
واجهای یک زبان) ارائه کرد، مجموعه قوانینی است که تحت عنوان "حقوق بشر"
تهیه شده است. در این مجموعه خواست نظاممند ساختن روابط میان افراد
متفاوت بر پایه رابطهای برابر مشهود و چشمگیر است. در تمامی بندهای
اعلامیهی جهانی حقوق بشر در ضمن به رسمیت شناختن تفاوتهای انسانی و
گروهی، رابطهی میان افراد برابر و پایاپای تعریف میشود. مشخصا دو بند
اول اعلامیه جهت تبیین و تعریف چنین دیدگاهی تدوین گشتهاند و از این لحاظ
از سایر بندهای آن متفاوت هستند:
"مادهی ۱: تمام افراد بشر آزاد به دنیا میآیند و از لحاظ حیثیت و حقوق
با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان میباشند و باید نسبت به یکدیگر با
روح برادری رفتار کنند.
مادهی ۲: هر کس میتواند بدون هیچ گونه تمایز، مخصوصا از حیث نژاد، رنگ،
جنس، زبان، مذهب، عقیدهی سیاسی یا هر عقیدهی دیگر و همچنین ملیت، وضع
اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر موقعیت دیگر، از تمام حقوق و کلیهی
آزادیهایی که در اعلامیهی حاضر ذکر شده است، بهره مند گردد.
به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی، اداری و
قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه
این کشور مستقل، تحت قیومیت یا خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکلی محدود
شده باشد."4
در بند اول بر سه مفهوم آزادی، برابری و برادری تاکید شده است و در بند
دوم حقوق نام برده شده در خود اعلامیه جهانی حقوق بشر را متعلق به همهی
افراد، از هر نژاد و رنگ و جنسیت و مذهب و ... میداند. بدین ترتیب
میتوان ادعا کرد که روح حاکم بر این میثاق در عین پذیرش تفاوت و گوناگونی
میان انسانها، تساوی طلب است.
در حقیقت از زاویهی بحث ما میتوان مهمترین اندیشهی مندرج در اعلامیهی جهانی حقوق بشر را حفظ و پذیرش تفاوتها در چارچوب رابطهای برابر نامید.
حال با توجه به تمام آنچه تا کنون گفته شد اگر به نحوهی برخورد فرهنگ خودمان با موضوع پیچیدهی تفاوتهای انسانی نظر افکنیم متوجه خواهیم شد که گرایش اصلی در جامعهی ایرانی، پیروی از مدل اول است. یعنی هر بار که در فرهنگ و جامعهی ما تفاوتی میان فردی به مقام "تفاوت پایه" ارتقا مییابد، افراد را در رابطهای نابرابر و مکمل قرار میدهد و تفاوت انتخابی خود را جز در رابطهای نابرابر میان اعضای خویش باز نمیتاباند. فرهنگ اجتماعی ما از یک سو از میان تفاوتهای بیشمار برخی را برگزیده، برجسته کرده و تا مقام "تفاوت پایه" برتری داده است و از سوی دیگر سایر وجوه تمایز را به دستهی "تفاوتهای پیرو" سپرده و بدین ترتیب اهمیت آنها را در تنظیم روابط بسیار کاهش داده است.
حال به منظور فهم مناسبتر رویکرد فرهنگی ما به موضوع تفاوتهای میان فردی در ابتدا به شناسایی چند نمونه از تفاوتهای پایه در فرهنگمان و سپس به بررسی برخی از نتایج و تاثیرات چنین امری بر روابط اعضای اجتماعمان میپردازیم.
البته مطالعهی ما پیرامون این مسئله تنها از زاویه دید روانشناسی سیستمیک صورت میپذیرد و بالطبع در همین چارچوب نیز محدود باقی خواهد ماند. با این حال از آن جایی که بحث پیرامون فرهنگ به خودی خود مطالعهای اجتماعی و مربوط به گروههای انسانی است، تفاوتهایی که نیز مد نظر ما میباشند فرا فردی بوده جنبهی جمعی به خود میگیرند. امری که بررسی ما را از حوضهی روانشناسی فردی به زمینهی فراگیرتر مطالعهی روان شناختی ارتباط میان گروههای انسانی تبدیل مینماید.
تفاوت به منزلهی نابرابری
همانطور که پیشتر نیز گفتیم فرض ما این است که تفاوت در فرهنگ حاکم بر
جامعهی ما خود را در غالب رابطهی مکمل پدیدار میسازد. [5] بدین معنا که
هر گونه تفاوتی که در جامعهی ما توسط فرهنگ رسمی و یا عرفی به عنوان
معیاری مهم برای تمایز میان انسانها پذیرفته شده باشد، ارتباط افراد
وابسته به دو گروه را تنها در رابطهای نابرابر و مکمل تبیین میکند.
تفاوتی را که قوانین مجموعه به عنوان معیاری برای تعریف رابطهی مکمل بکار
میگیرند "تفاوت پایه" نامیدیم. انتخاب تفاوت پایه توسط یک گروه، فرهنگ و
یا جامعه امری دلبخواهی و قرار دادی است و میتواند از یک سیستم تا سیستم
دیگر متفاوت باشد.
در فرهنگ ما چنین نابرابریای در روابط میان انسانها، هر گاه که دو گروه اجتماعی به عنوان متفاوت به رسمیت شناخته شدهاند، مشاهده میشود. اکنون به چند نمونه از "تفاوتهای پایه" در فرهنگ ایرانی نظری افکنیم.
الف) تفاوت جنسی: اولین تفاوت پایهی مهم در فرهنگ ما که جامعه را به دو گروه بزرگ انسانی تقسیم کرده بر اساس تفاوت جنسی و بیولوژیک پی ریزی شده است. برای آن که در جامعه تفاوتی در مقام و مرتبهی تفاوت پایه ظاهر گردد باید خود را تا آنجا که مقدور است از خلال تمامی پدیدهها و در تمامی شئون زندگی به نمایش بگذارد و همواره حضورش را به نوعی اعلام بدارد. در جامعهی ما تفاوت میان دو جنس آنچنان مهم و اساسی تلقی گشته که خود را در شکل ظاهر (نحوهی پوشش، آرایش و ظاهر شدن در اجتماع و حتی محیط خانه)، در نحوهی رفتار (طرز نگاه، تن صدا، طریقهی حرف زدن، لبخند زدن، راه رفتن، نشستن و ...)، در نقش اجتماعی (حرفه و مشاغلی که هر کدام از دو جنس میتوانند یا نمیتوانند در جامعه برعهده بگیرند)، در درون خانواده (وظایف متفاوت و متقابل مرد و زن در برابر یکدیگر در امور مربوط به داخل و یا خارج از خانه)، در نحوهی اجرای شعائر مذهبی (بخصوص شعائری که جنبهی گروهی دارند)، در نحوه تربیت فرزندان (تفاوت در نحوهی پوشش، در آنچه میتوان یا نمیتوان انجام داد، در انتظاراتی که از ایشان میرود و ...) و غیره نشان میدهد. تفاوت پایه بر مبنای جنسیت در جامعهی ما تا بدان حد اهمیت دارد که هر گونه تفاوت دیگری در برابر آن رنگ میبازد و در رابطهی میان زن و مرد در حد تفاوت پیرو تنزل مییابد.
با این وجود چنین تفاوتی در عین آن که میتوانست چنین برجسته، اساسی و حاضر در اجتماع باشد، به نابرابری در رابطهی زن ومرد نینجامد و در نتیجه از مدل دوم (تفاوت در عین برابری) در تنظیم روابط پیروی نماید. اما در فرهنگ ما چنین تفاوتی به محض آن که به عنوان تفاوت پایه شناسایی و اعلام میگردد زن و مرد را در رابطهای مکمل و نابرابر قرار میدهد. رابطه میان دو مفهوم تفاوت پایه و نابرابری در فرهنگ ما چنان پیوسته و یکسان پنداشته میشود که در استدلال و شیوهی فهم مسائل به سادگی میتوان از یکی به آن دیگری رسید. به عنوان نمونه در رابطهی زن و مرد در فرهنگ ما خیلی آسان میتوان چنین استدلال کرد: "زن و مرد با یکدیگر متفاوتند در نتیجه برابر نیستند."
با این حال حکم اعتباری اول و نتیجه گیریای که در پی آن میآید در همهی فرهنگها بدیهی و مسلم پنداشته نمیشود. به عنوان نمونه در جامعهی سوئـدی در عین این که تفاوت میان زن و مرد مورد تایید و حتی تاکید است موجب نابرابری میان این دو در پهنههای گوناگون حیات اجتماعی نیست.
بنابراین در فرهنگ ما پس از به رسمیت شناختن، اعلام و برجسته نمودن تفاوت زن- مرد بر اساس جنسیت، در قدم و نوبت دوم و به مثابه نتیجهی خود خواسته و بلافصل فرض اول، حکم نابرابری میان دو جنس در سطوح گوناگون اجتماع همزمان صادر و توجیه میشود. نابرابری در درجهی نخست خود را در قوانین حقوقی (جزایی و مدنی) نشان میدهد. زن تنها به موجب تعلقاش به گروه جنسیتی زنان در بسیاری از عرصهها در برابر قانون از حقوق پایینتری برخوردار است. او همچنین برای مشارکت در پهنهی زندگی اجتماعی، استفاده از اماکن عمومی و به طور کلی تمامی آن اموری که به فضای عمومی در فرهنگ ما مربوط میشود با محدودیتهای به مراتب بیشتری روبرو است.
این محدودیتها به ویژه هنگامی شدت مییابند که زن در رابطه با جنس دیگر یعنی مرد قرار میگیرد چنانکه حتی در استفاده از ابزارهای ارتباطی عمومی و یا خصوصی نیز کار برای او دشوارتر است. از میان این ابزارها زبان به مثابه مهمترین و در عین حال شخصیترین وسیلهی ارتباط فرد با محیط خارج، امکانات خود را به گونهای نامتساوی میان دو جنس تقسیم نموده است. زنان در بکارگیری زبان و استفاده از امکانات گوناگون آن در ارتباط و روابط جمعی و یا میان فردی از تسهیلات کمتری برخوردارند. به عنوان نمونه میتوان گفت که در زمینهی گفتگو در بارهی مسائل جنسی در ملاء عام و حتی در غالب گفتمانی کلی و فرهنگی (چه رسد به بیان تجربیات و احساسات خصوصی) تقریبا هیچ گونه امکانی در جامعه برای زن در نظر گرفته نشده است. بی دلیل نیست اگر در تمام تاریخ صد ساله گذشتهی جامعه و فرهنگ ما جز یک نمونه (فروغ فرخزاد و به ویژه در سه کتاب اول خود) هیچ زنی در بارهی این بخش مهم از زندگی عاطفی و اجتماعی خود سخن قابل ملاحظهای نگفته است.
ب) تفاوت سنی: تفاوت سنی هر چند در فرهنگ ما به اهمیت تفاوت جنسی نیست ولی یکی دیگر از تفاوتهای پایه مهم محسوب میشود. این تفاوت در فرهنگ ما، با تقسیم انسانها به گروههای سنی مختلف، افراد متعلق به گروههای گوناگون را در رابطهای نابرابر قرار میدهد. البته در این مورد اصل نابرابری بیش از آن که جنبهی حقوقی داشته باشد (هر چند جنبهی حقوقی هم دارد) ویژگی عرفی دارد. این موضوع به خصوص در میان دو گروه بالغ و کودک نمایان میشود. در ارتباط میان کودک-بالغ مجموعه قواعد و ارزشهای اجتماعی که در فرهنگ ما موجب ایجاد رابطهی مکمل میگردند تحت عنوان عمومی "ادب" و "احترام به بزرگتر" قابل شناسایی است.
از زاویه نگاه ما، مهمترین کارکرد مجموعهی "احترام کوچک به بزرگ"، مستقیما در رابطه قدرت میان این دو موثر است و به رابطهی نابرابر کودک-بالغ از لحاظ قدرت جسمانی، نابرابری در اظهار نظر شخصی، ابتکار عمل، متحقق ساختن خواستهای فردی را نیز اضافه میکند. در واقع در خیلی از موارد صرف تفاوت سنی تکلیف به حق بودن یک شخص و به خطا بودن شخص دیگر را روشن میکند. گاه حتی بالغ تنها با تکیه بر سن افزونتر خویش، خود را از اقامه دلایل منطقی برای تحمیل خواستهاش به کودک معاف میداند و فقط تکرار حکم "باید به حرف بزرگتر از خود گوش داد" را کافی میشمرد. در این رابطهی مکمل گاهی قدرت عمل فردی، خواستههای شخصی و فردیت کودک تا بدان جا خوار و بی اهمیت جلوه داده میشوند که استفاده از ضمیر اول شخص "من" برای کودکان دشوار و حتی ناممکن میگردد. [6]
بدین ترتیب رابطهی کودک-بالغ (و در نهادیترین حالتش یعنی در رابطهی فرزند-والد) با تقسیم قدرت به طور نابرابر و تبعیت بی چون و چرای کودک از بالغ مشخص میشود. بیشترین نابرابری در تقسیم قدرت میان بالغ و کودک، در رابطهی والدین (به خصوص پدر) با کودکانشان به چشم میخورد. در این مورد بازتاب این نابرابری (که خود را به ویژه در سیطرهی کامل و تقریبا مطلق پدر بر کودک نشان میدهد) را میتوان در قوانین کیفری نیز مشاهده کرد. [7] همینطور از آنجایی که بر اساس تفاوت پایهی جنسی، مرد برتر از زن قرار میگیرد، پدر نیز در رابطه با فرزندانش از حق بیشتری نسبت به مادر برخوردار است.
ج) تفاوت اعتقادی یا قومی: میدانیم که لااقل در تاریخ معاصر ایران وابستگی اعتقادی و یا تعلق افراد به بعضی از اقوام و اقلیتها سدی جدی در شرکت تمام عیار ایشان در حیات اجتماعی و سیاسی کشورشان بوده است. صرف زاده شدن در میان پیروان یکی از ادیان رسمی ولی در اقلیت کشور، فرد را به شهروند دسته دو تنزل میدهد. خود این امر که در ایران از زمان پیدایش قانون اساسی و مجلس ملی همیشه اقلیتهای مذهبی - خواسته یا ناخواسته - مجبور بودهاند که نمایندگان ویژه خود را داشته باشند به خودی خود نشانی از تعمیق و اعلام تفاوت اعتقادی به مثابه معیاری برای جدایی میان انسانها بوده که در مراحل بعد تبدیل به نابرابری در عرصه اجتماعی و تعمیم و تثبیت تفاوت در زمینهی حقوق مدنی و شهروندی گشته است.
مثلاً هیچگاه فردی مسیحی نمیتواند نماینده اول تهران شود و حتی نمیخواهد به نمایندهای رای دهد که هر چند خود را با او به لحاظ برنامه سیاسی و اجتماعی نزدیکتر مییابد ولی به لحاظ اعتقادی به گروه او تعلق ندارد چرا که اکثریت نمایندگان جامعه از آنجایی که به گروه اعتقادی اکثریت تعلق دارند نه خود را نمایندهی این اقشار میدانند و نه دفاع از حقوق ایشان را جزو وظایف خود تلقی میکنند. بدین ترتیب با ایجاد تفاوت پایه اعتقاد مذهبی، به لحاظ سیاسی هر گونه مشارکت در پروژههای فراگیر ملی و اجتماعی در جامعهی ما، از ایشان سلب شده است. نمایندگان و شهروندان متعلق به گروههای اقلیت دینی تنها حق مییابند تا به حل و فصل مسائل درون گروه خود بپردازند و از مشارکت مستقیم در برنامههای وسیعتر و همه جانبهتر محروم میگردند. بدین وسیله بار دیگر برقراری تفاوتی پایه از یک سو موجب تشکیل گروههای اجتماعی و از سوی دیگر باعث نابرابری در تقسیم قدرت و امکانات میگردد. [8]
پانوشت:
1 داستان تاریکخانه اثر صادق هدایت نمونهی خوبی از این مورد است. همینطور این شعر از سهراب سپهری:
" (...) و غم اشارهی محوی به رد وحدت اشیاست. / -خوشا به حال گیاهان که
عاشق نورند / و دست منبسط نور روی شانهی آنهاست. / - نه، وصل ممکن نیست،
/ همیشه فاصلهای هست. (...) " (سهراب سپهری، هشت کتاب، کتابخانهی طهوری،
۱۳۶۳، ص ۳۰۷ و ۳۰۸.)
[2] در واقع یکی از دلایل مهم این امر که گروهی از روان پریشان (psychotiques) در بکارگیری زبان دچار مشکل هستند و گاه حتی دست به خلق کلمات جدید میزنند به همین رشد ناکافی دستگاه روانی و نبود مرزی قاطع میان دنیای درون و بیرون برمیگردد.
[3] این دو شماء و مقایسه میان آنها فقط به منظور طرح و فهم بهتر موضوع انتخاب شدهاند و هدف دیگری ندارند.
[4] شیرین عبادی، تاریخچه و اسناد حقوق بشر در ایران، انتشارات روشنگران، ۱۳۷۳، ص ۱۴۴.
[5] به طور خلاصه دو مفهوم رابطهی مکمل و برابر در روانشناسی سیستمیک را میتوان چنین تعریف کرد:
ارتباط برابر: در ارتباط برابر طرفین در حالت مساوی در
مقابل یکدیگر قرار گرفته و رابطهشان مانند فرد در مقابل آینه میباشد. در
این حالت تفاوتهای مابین دو نفر به حداقل میرسد.
ارتباط مکمل: در ارتباط مکمل، رابطه بر اساس تفاوت مابین
دو نفر است که شکل میگیرد. در این صورت تفاوتها به حداکثر ممکن رسیده و
معمولا یکی در موضع بالا و دیگری در موضع پایین قرار دارد.
[6] در این رابطه فیلم "مشق شب" عباس کیارستمی بسیار گویا و آموزنده است.
[7] اشاره به مادهی ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی که مطابق آن اگر پدر یا جد پدری فرزند نابالغ خود را بکشد از قصاص معاف است. و یا مثلا در قوانین مدنی که مربوط به طلاق زن و شوهر و تعلق کودکان به پدر و یا مادر میشود، بیش از هر امری و در درجهی نخست حق پدر در مورد فرزند در نظر گرفته شده است تا صلاحیت زن و مرد و یا خیر و صلاح خود کودک.
[8] این موضوع به قدری در عرف فرهنگی ما ریشه دوانده و مسلم تلقی میشود که به صرف بروز و مشاهدهی تفاوتی میان فردی، افراد خود را در رابطهای نابرابر تصور میکنند و در نتیجه در صدد برمیآیند که در صورت امکان برتری خود را در آن زمینههایی که فرهنگ از پیش تکلیفش را معین نساخته است متحقق سازند. برای مثال حتی تفاوتهای کوچک جغرافیایی موجب رقابت و پیدایش حس برتری جویی میگردد. این موضوع که فرد ترک باشد یا فارس، در شمال ایران به دنیا آمده باشد یا جنوب، حتی این که مثلا تبریزی باشد و یا اهل اورمیه، کرد سنندج باشد یا کرمانشاه، به خودی خود در افراد احساس خصومت و حس برتری طلبی را برمیانگیزاند چرا که تفاوت تنها در رابطهای مکمل، نابرابر، جنگ قدرت تعریف و فهمیده شده است.
زبان عمومی ما تابع قواعدی است که کدها، ارزشها و «ادب اجتماعی» حکم میکنند. در این حالت اغلب نوع گفتگوها قرار دادی است و طرفین گفتگو معمولاً وارد ویژگیهای زندگی داخلی خویش و یا دیگری نمیگردند. «زندگی داخلی» را از این نظرگاه میتوان به دو بخش تقسیم نمود:
۱) درونیات و حالات روحی افراد: فرد در فضای عمومی و با کسانی که رابطهی نسبی یا سببی نزدیک ندارد (همسایهها و اهل محل، همکاران، آشنایان و خویشاوندان دورتر و غیره) از هر گونه صحبتی که به احوال درونی، مشکلات روحی، احساسات و عواطف او مربوط شود، پرهیز میکند.
۲) اطلاعات مربوط به حریم خانه و خانواده: همچنین در فضای عمومی از گفتگو پیرامون هر آن چه به درون خانه و مسائل آن مربوط شود دوری میشود۱.
در یک کلام میتوان گفت که در این حالت اجتماع محل بروز خود و فردیت اشخاص نیست و گاه حتی بیان صریح و بیآلایش علایق و خواستههای فردی به خودخواهی و خودشیفتگی تعبیر میشود. در چنین مواردی تنها صرف عمل از خویش سخن گفتن، فرد و جمع، هر دو را در وضعیتی نامناسب و پیشبینی نشده قرار میدهد و از آن جایی که در این قبیل فرهنگها امر پیشبینی نشده، به خودی خود خارج از قاعده تلقی میشود، نوعی نابهنجاری رفتاری قلمداد میگردد.
در همین چارچوب میتوان همچنان به پدیده «تعارف» اشاره داشت. تعارف در فرهنگ ما در واقع زیر مجموعهای از مجموعهی ادب اجتماعی محسوب میشود و گونهای رفتار زبانی (comportment verbal) است که فرای امیال واقعی و درونی افراد انجام میپذیرد. در چنین وضعی، نکتهی مهم برای ما این است که امیال و امکانات واقعی افراد نقشی در این میان برعهده ندارند و ایشان تنها از قواعد ادب اجتماعی تبعیت میکنند۲.
در زبان فارسی میتوان از دیدگاه روانشناسی ارتباط (systémique) که به بررسی ارتباط (communication) و نحوه برقراری آن میان انسانها میپردازد، تقسیمبندیهای دیگری نیز علاوه بر فضای عمومی و خصوصی برقرار کرد. دو گونه از این تقسیمبندیها که به نظر ما مهمتر از بقیه هستند، یکی بر اساس جنسیت (زن و مرد) و دیگری بر مبنای سن (کودک و بالغ) صورت پذیرفته است.
بیدلیل نیست اگر در جامعهی ما میتوان به راحتی از دو زبان گوناگون و متفاوت زنانه و مردانه سخن گفت. زنان ما بین خود و نسبت به اجتماع مردان به مراتب از زبانی عاطفیتر، خصوصیتر و (در مورد مسائل جنسی) حتی صریحتری برخوردار هستند. مردان با یکدیگر در مورد مسائل خصوصی یا اصلاً سخن نمیگویند یا به ندرت میگویند؛ زبانشان رسمیتر است و موضوعات مورد گفتگو بیشتر به کار، اوضاع اجتماعی و مسائل عمومی زندگی مربوط میشوند.
مسائل جنسی در زبان مردانه، معمولاً به خود طرفین گفتگو مربوط نمیشود و به شخص سومی که حضور ندارد، بر میگردد. در مواردی نیز که مشخصاً به خود شخص مربوط میشود، در اغلب موارد به روابطی تعلق دارد که یا به کل در آنها و از همان ابتدا هیچ نوع احساس عاطفی وجود نداشته (مثلاً رابطه با روسپی) و یا رابطه در حال حاضر از ارزش چندانی برخوردار نیست.
با این حال بخش بزرگی از زبان جنسی مردانه فقط به لطیفهها و داستانهای جنسی و یا سخنان رکیک محدود میشود. نوع و بار ارزشی اصطلاحات جنسی که در اختیار زبان مردانه قرار دارد، به تنهایی مانع از هرگونه ارتباط کلامی نزدیک میان افراد است. این واژهها به دلیل تعلقشان به حوزهی سخنان مستهجن و رکیک نمیتوانند در مورد روابط جنسیای که برای فرد بار عاطفی دارند یا به رابطهای واقعی و نسبی (زن و شوهر) مربوط میشود، مورد استفاده قرار بگیرند.
اساساً این حوزه از زبان جنسی رسماً و به کل در اختیار مردان است؛ هر چند زنان نیز در میان خود و اغلب به حالت شوخی از این لغات استفاده میکنند. (خصوصاً پیرزنان در این زمینه از آزادی کلام بیشتری برخوردار هستند) با این حال هیچ گاه در ملاء عام آنها را به کار نمیبندند.
فقیرترین حوزهی واژگانی به رابطهی میان زن و مرد تعلق دارد. این محدودیت به ویژه خود را در حوزهی تمامی آن واژههایی نشان میدهد که به رابطهای نزدیک و خصوصی مربوط میشود. زن و مرد اگر با یکدیگر رابطه جنسی (زن و شوهر) و یا نسبی (پدر، مادر، خواهر و برادر) نداشته باشند، باید در زبان همیشه در فضای عمومی باقی بمانند.
باقی ماندن در فضای عمومی بدین معنا است که نمیتوانند به هیچ وجه پیرامون اموری که از دور و یا نزدیک با زندگی خصوصی و به ویژه عاطفی آنان در ارتباط قرار میگیرد، سخن بگویند. این محدودیت در ارتباط، به ویژه خود را در حوزهی مسائل جنسی بروز میدهد.
میتوان به جرأت گفت که در زبان فارسی هیچ کلمه جنسیای وجود ندارد که به راحتی بتوان در رابطهی میان مرد و زن به کار گرفت. چرا که اساساً هیچ لغتی برای استفاده در چنین رابطهای خلق و در نظر گرفته نشده است. بدین ترتیب زبان به گونهای تنظیم گشته که گویی ظاهراً هیچ ضرورتی در دنیای خارج ایجاب نمیکرده است که دو جنس در مورد این قبیل مسائل با یکدیگر سخن بگویند.
میتوان گفت که در زبان فارسی (لااقل آن چه امروز به نام زبان فارسی میشناسیم و به کار میبندیم) زبان میان زن و مرد از سایر حوزهها قراردادیتر است. خود همین امر به تنهایی مانع بروز ویژگیهای شخصی و رشد فردیت در رابطه زن و مرد میگردد. تصنعی و فرافردی بودن زبان مابین زن و مرد، به خودی خود، مانعی بر سر راه شناخت متقابل میان دو جنس است و ما را در رابطه با زبان با معضل پیچیده و همزمان متناقضی مواجه میسازد: چگونه زبان که در نفس خود وسیله برقراری ارتباط است، میتواند به سدی بر راه آن تبدیل شود؟ برای پاسخ به این پرسش باید به یکی دیگر از مکانیسمهای مهمی که در زبان فارسی عمل میکند، بپردازیم.
بیان «محتوا» (در معنای سیستمیک آن) در زبان فارسی (خصوصاً در فضای عمومی و یا در رابطهی میان زن/مرد، و کودک/بالغ) همراه است با پیروی از قواعد خاصی که مستقیماً به خود محتوا ارتباطی نداشته وظیفهشان تنها تنظیم رابطهی میان دو نفر است. بدین ترتیب زبان در فضای عمومی و در اغلب موارد نقشی به مراتب مهمتر از رد و بدل کردن پیام و محتوا بر عهده میگیرد و در درجهی نخست وظیفهی خود را سامان دادن به کم و کیف رابطه و از این راه، حفظ مناسبات اجتماعی و پاسداری از ارزشهای گروهی میداند.
هدف از پیروی از کدهای زبانی خاص که در میان برخی گروههای اجتماعی (اعم از سیاسی، نهادهای اداری، مذهبی و غیره) رایج هستند، برقراری و حفظ پیوسته ارزشهای گروهی و در نتیجه جلوگیری از پیدایش حوزههای زبانی فردی و گوناگون است. اگر مثلاً در یک مکان «برادر» گفته میشود و در مکان دیگر «رفیق»؛ اگر در یک موقعیت از ضمیر «تو» استفاده میشود و در موقعیتی دیگر از ضمیر «شما»؛ اگر حتی لحن و ریتم صدا با توجه به شرایط و به حکم و خواست موقعیت تغییر مییابد، همه و همه نشانگر حضور فعال و کنترل بیرونی ارزشهای جمعی بر روابط فردی هستند.
فرمولهایی که غالباً در رابطه با والدین، کودک، همسر، دوست، همکار، رییس یا مرئوس به کار گرفته میشوند، از یک سو جایگاه قراردادی و اجتماعی دو نفر در رابطه را معین میکنند و از سوی دیگر حصار و محدودهای نیز برای رابطه قائل میگردند که نمیتوان از آن پا فراتر نهاد. در چنین شرایطی همه امور به گونهای پیش میروند و عمل میکنند که گویی این فرد نیست که ارتباطاتش را با دیگران سامان میدهد؛ بلکه این قراردادهای زبانی هستند که از پیش و بدون دخالت فرد، نوع و کم وکیف ارتباط را ساخته پیکر میدهند و از این طریق محدودهاش را تعیین میکنند.
در چنین موقعیتی هر گونه محتوا و رفتار زبانی که قواعد و مناسبات اجتماعی فرافردی زبان و در نتیجه نوع قراردادی رابطه را نادیده بگیرد، هم به فرد احساس ناخوشایند و ناراحتکنندهای میدهد و هم میتواند از طرف شخص مقابل، به نوعی تجاوز به حریم خصوصی او و یا اعمال نوعی خشونت زبانی تعبیر شود.
در رابطهی میان کودک - بالغ (که در جامعهی ما مانند بسیاری از جوامع دیگر به رابطهی فرودست و بالادست شبیه است) به ویژه این کودک است که از همان ابتدا و تحت عنوان ادب، مجبور به پیروی از قواعد بسیار خاص و متعددی در رابطه است. در چنین حالتی امیال و تمایلات درونی وی از همان کودکی و به نفع قواعدی جبری، نادیده گرفته شده و حتی سرکوب میشوند.
البته باید این نکته را از نظر دور نداشت که آموزش ادب و احترام به دیگری، به خودی خود امری ضروری است و در روند اجتماعی شدن کودک نقشی مهم بر عهده دارد؛ با این حال در خیلی از موارد بین ابراز تمایلات درونی کودک و بیاحترامی به بزرگتر، فرق گذاشته نمیشود. چنان چه هر بار که میل کودک در تضاد با میل والدین قرار گیرد، کودک را به حکم «حرفشنوی از نظر بزرگتر» مجبور به اطاعت کنیم، از همان ابتدای زندگی، هر گونه فردیت و تشخص را از او دریغ میداریم.
ابراز مخالفت کودک را نمیتوان همیشه حمل بر بیادبی نمود. از طریق گفتن «نه» است که کودک قادر میشود «من» خود را از «من» دیگری متمایز کرده به آن استحکام و قوت بخشد. با این کار، کودک در واقع تمایلات درونی خویش را در ابتدا کشف میکند و سپس با به مرحلهی آزمایش گذاردن آن اعتماد به نفس مییابد.
در غیر این صورت، زبان دیگر نه تنها نمیتواند جایگاه تبلور فردیت و ویژگیهای درونی انسان باشد؛ بلکه در حد وسیلهای برای پیوستگی و همبستگی با گروه، حتی بازدارندهی آن نیز محسوب میشود۳. کاهش تفاوتهای فردی توسط نوع ویژهی بهکارگیری زبان در فرهنگ ما خود را به خصوص با بیاهمیت تلقی کردن روانشناسی (که هدفش در درجه اول کشف و بروز فردیت است) و تقبیح فردگرایی (که در فرهنگ ما غالباً فقط در معنای «خودخواهی» به کار برده میشود) نشان میدهد.
بدین ترتیب ابراز و اصرار بر خواستههای فردی نه تنها مهم و مثبت تلقی نمیشوند؛ بلکه به سبب اخلال در مناسبات میانفردی در نهایت باعث نارضایتی خود شخص میگردد. در چنین نوع ویژهای از رفتار زبانی، تنظیم رابطه از بیان محتوا مهمتر تلقی میگردد.
دو تحول عمده در زبانهای اروپایی در قرن بیستم تغییری اساسی و تعیین کننده در نحوه شکل گیری ارتباطات و صورت بندی آنها داشته است. در این جوامع قواعد اجتماعی به نفع بروز فردیت در زبان کنار زده شدهاند و زبان به مهمترین وسیله برای ابراز و رشد تفاوتها تبدیل گشته است.
الف) پیدایش زبان واحد
منظور از زبان واحد، زبانی
است که کم و بیش همه افراد با تعلقات اجتماعی گوناگون و در مراتب اجتماعی
مختلف (کودک، بالغ، زن، مرد، رییس، مرئوس، دوست همجنس، دوست جنس مخالف و
غیره) و در شرایط متفاوت (فضای عمومی و فضای خصوصی) بتوانند از آن به
لحاظ فرم، یکسان بهره برند.
کشف اهمیت ارتباط (communication) و مکانیزمهای گوناگون آن و همچنین نقشی که در سلامت روانی فرد بازی میکند، از جمله دستآوردهای بزرگ غرب در این قرن است. خود تحول معنایی واژهی Communication در زبانهای اروپایی به خوبی جهتگیری فکری جدید این جوامع را در حال حاضر نشان میدهد.
در عصر کنونی یکی از شاخه مهم روانشناسی که پس از جنگ دوم جهانی به شکلی مدون و دقیق پدید آمده و روز به روز بر اهمیت آن نیز افزوده گشته است، روانشناسی ارتباط نام دارد که در درجه اول به قواعد حاکم بر ارتباط و اختلالات روحی ناشی از آن میپردازد.
بر اساس دادههای نظری روانشناسی ارتباط، اولین نقش زبان قبل از هر امر دیگری ایجاد ارتباط و پیام رسانی است. لذا تمام کوششها باید صرف این مهم گردد که فرد بتواند به بهترین وجه ممکن از زبان برای بروز خویش و خلق فردیتش استفاده بنماید. کشف این نکته که از همان لحظهی تولد ارتباط نقش درجه اول و مهمی در سلامت انسان بازی میکند۴، موجب گشت تا مطالعاتی جامع و دقیق بر روی جنبههای کاربردی (Pragmatique) زبان به عمل آید.
با اهمیت روزافزون ارتباط در جوامع غربی، بسیاری از حصارها و قراردادهای زبانی گذشته ،رو به زوال و نابودی نهاد و به تدریج زبان روزمره و نسبتاً واحدی به وجود آمد که در حال حاضر همهی افراد جامعه میتوانند به طور یکسان از آن استفاده کنند.
زبانی که در گذشته در حوزههای گوناگون با ضوابط مختلف به کار گرفته میشد، به مرور و کم و بیش فرمی یکدست یافت و تبعیضاتی را که در گذشته جنسیت، سن، مرتبهی اجتماعی، طبقهی اجتماعی و غیره در کاربرد زبان و در نتیجه در میان انسانها ایجاد میکردند، روز به روز کمرنگتر گشت و در بعضی از زمینهها حتی به کل از میان رفت۵. این در حالی است که مثلاً در زبان فارسی بنا به موقعیت، شرایط سنی، جنسیت، مقام اجتماعی و غیره، فرم و ساخت بیرونی زبان تغییر کرده در هر کدام از این حالتها از قواعد خاص و متفاوتی تبعیت میکند و حوزهی اختیارات فرد را مطابق با شرایط تغییر میدهد.
بدین ترتیب زبان به ابزاری مانند وسایل نقلیه عمومی تبدیل میگردد که در تملک شخص نیست و زیر نظارت گروه اداره میشود. در نتیجه در زبان فارسی ما با سیستمهای گوناگونی طرف هستیم که رابطه را به شکلهای مختلف سازمان میدهند و در نتیجه به طور مستقیم بر محتوا تأثیر میگذارند.
در زبانهای اروپایی چنین مرزهایی در رابطه به شدت تخفیف یافتهاند و انسان اروپایی در گفتگو با افراد مختلف (پدر، مادر، فرزندان، همسر، دوستان و حتی در برابر وزیر و شخص اول مملکت) تقریباً به لحاظ فرم، نوع واژگان و نحوهی بهکارگیریشان، به گونهای یکسان و همانند از زبان استفاده میکند.
ب) بهکارگیری زبان خصوصی در فضای عمومی
زبان
خصوصی که در گذشته فقط در چار چوب محیط خانوادگی و در صمیمیت میان افراد
مجال خود نمایی مییافت، رفته رفته به درون فضای عمومی و روابط اجتماعی و
حتی رسمی رخنه نمود. به مناسبت رخنه یافتن زبان خصوصی در فضای عمومی،
«فردیت» افراد سرانجام راهی برای بروز جلوه ی خود در اجتماع یافت و بیان
احساسات شخصی، عقاید فردی و عواطف درونی، حتی در میان افرادی که با یکدیگر
نزدیک و یا صمیمی نبودند، امری کم و بیش عادی قلمداد گشت. چنان که اگر در
گذشته بیان هر آن چه خصوصی، فردی، عاطفی و درونی بود، تحت کنترل مداوم
قراردادها و موازین اجتماعی قرار میگرفت و بروز نابهنگام آنها در
موقعیتی پیشبینی نشده، نوعی نابهنجاری رفتاری تصور میشد، امروزه پایبندی
بیش از حد به ضوابط و خودداری از بروز خواستهها و امیال فردی در روابط،
میتواند برحسب مورد، نشانهی سردی، شرم و خجولی بیش از حد، مشکل روانی،
نارسایی در رشد بهنجار شخصیت و یا لااقل سطحی بودن شخصیت فرد تلقی شود.
بدین ترتیب سخن گفتن از مسائل و مشکلات شخصی، احساسات و عواطف درونی، افکار و اعتقادات فردی در روابط کاری، اجتماعی و حتی در رسانههای گروهی و دستهجمعی که همگی راههای گوناگون بروز «فرد» در یگانگی و تفاوتهایش هستند، امری طبیعی است و تقویت و رشد آن، مهم و اساسی تلقی میشود. آن چه امروز در انسان اروپایی، وحشت و احساس خطر را بیدار مینماید، یکگونگی عقاید، همسانی در رفتار و تبدیل شدن به تودهای همسان و یک پارچه است.
فردیت شخص در هر شکل و با هر محتوایی باید بتواند تا خود را در تمامی ارکان و شئون اجتماعی باز بتاباند و همین طور از سوی نهادهای اجتماعی به رسمیت شناخته شود. هر اندازه هم که واقعیت اجتماعی این جوامع هنوز از چنین هدفی فاصله بسیار داشته باشد، لااقل میتوان به جرأت گفت که ایجاد زمینه جهت رشد فردیت انسانها به عنوان یکی از آرمانهای زندگی جمعی پذیرفته شده است.
اگر در جامعهی ما، کودکان و فرزندانمان در تمام دوره دبستان خود را موظف مییابند تا به هنگام سخن گفتن با معلمان و مسئولان تربیتیشان از ضمیر «ما» استفاده بکنند، کودکان اروپایی از همان ابتدا فرا میگیرند چگونه با ضمیر «من» عقاید و احساسات گوناگون و متفاوت خویش را بازگو نمایند۶.
زبان را در درجه اول ابزاری دانستن در خدمت حفظ مراتب اجتماعی، تعیین حدود افراد و جایگاهشان در رابطه، در واقع یعنی تحمیل ارزشهای جمعی بر فرد. بدین ترتیب از خلال زبان ارزشهای جمعی همه جا در روابط انسانی حضور یافته، منش، احساسات و رفتارهایشان را تحت کنترل و نظارت در میآورد و سپس به نوبهی خود رشد فردیت را دشوار و گاه حتی ناممکن میسازد.
وقتی زبان زیر مهمیز کدها و سلطهی ارزشهای جمعی عمل میکند، انسانها در رفتار زبانی-اجتماعیشان به یکدیگر شبیهتر میشوند. در گیر و دار زندگی اجتماعی، افراد گوناگون و منشهای متفاوت اجباراً به یک نحو رفتار میکنند و به ندرت فرصت این را مییابند تا خویشتنشان را در آن چه واقعا هستند، به دیگران بشناسانند. بدین سان تفاوتهای واقعی در پس شباهتهای ظاهری مخفی و به مرور مدفون میگردد.
بدین ترتیب اگر در غرب از یک سو در فرم و رویهی بیرونی زبان که به امر رابطهی میان افراد مربوط میشود، نوعی یکدستی و همگونی ایجاد گشته، از سوی دیگر در مورد آن چه محتوا نامیدیم، تفاوت و گوناگونی مهم انگاشته شده و تشویق میگردد. گویی نوعی رابطهی دیالکتیکی میان رویهی بیرونی و درونی، میان رابطه و محتوا در زبان وجود دارد به طوری که یکدستی و همگونی در یک سر معادله موجب ناهمگونی و ایجاد تفاوت در سر دیگر آن میگردد.
از یک سو همگونی در رویهی بیرونی و ظاهری کلام (که در درجهی اول به امر تنظیم رابطه مربوط میشود) به فرد امکان میدهد تا گفتمان خود را بر مبنای انتخابی فردی و متفاوت با دیگران استوار سازد و از سوی دیگر، تغییر رویهی بیرونی زبان با توجه به موقعیت و شرایط، موجب یکدستی در گفتمان و قراردادی گشتن محتوای مبادلات زبانی میگردد.
در فرهنگهای غربی نابودی بخش عظیمی از کدهای اجتماعی در کاربرد زبان موجب پیدایش گفتمان فردی و بروز فردیت از خلال زبان شده است. فرایند تفرد در زبان یعنی آن که زبان به عنوان وسیلهی ارتباط به تملک شخص درآید. برای فهم روشن تفاوت میان این دو نوع زبان (از یک سو زبانی که تحت حاکمیت قواعد مشخص و نظارت ارزشهای بیرونی به کار گرفته میشود و از سوی دیگر زبانی که به مثابه بستر رشد فردیت شخص، او را در دستیابی به خواستههای فردیاش یاری میرساند) در اینجا نمونهای از افراطیترین حالت ممکن در هر مورد ارائه خواهیم کرد تا تضاد میان این دو به سادگی نمایان شود: این دو نمونه یکی زبان ارتش و دیگری زبان شاعر است.
زبان ارتش جزو آن دسته از زبانهایی است که به حد افراط و تا جایی که امکان داشته، بر اساس قواعد و ضوابط خاص و از پیش تعیین شده، سازمان یافته است. زبان در ارتش باید طوری به کار گرفته شود که در درجهی نخست اهمیت میان درجات مختلف نظامی (که بر بنیاد رابطهای مکمل و نابرابر گذاشته شده است) حفظ شود. آن چه در ساخت و پوستهی رویی زبان اهمیت دارد اعلام و حفظ رابطه ی مهتری و کهتری افراد از خلال تمام گفتگوها است.
مسلماً حتی با چنین ساخت زبرین غیر قابل انعطافی نیز میتوان محتوا و اطلاعات بیشماری را رد و بدل نمود. با این حال صورت و فرم بیرونی زبان را هرگز نمیتوان به دلخواه و متناسب با ذوق و یا حالات روحی شخص و در مواقع گوناگون تغییر داد. اساساً زبان ارتش برای این بدین گونه وضع گشته که با جلوگیری از بروز فردیت و تفاوت، از یک سو پاسدار ارزشهای جمعی و حق حاکمیت آنها بر ارزشهای فردی باشد و از سوی دیگر امر تبعیت و فرمانبرداری را در روحیهی افراد به حداکثر برساند.
وقتی به سخنان دو نظامی در محیط ارتش و حتی خارج از آن محیط گوش فرا میدهیم، به راحتی میتوانیم درجهی افراد، رابطهی مهتری و کهتری، مراتب نظامی و ارزشهای دستهجمعی حاکم بر آن را تشخیص دهیم. این در حالی است که از خلال همان سخنان، هرگز نمیتوان کوچکترین رهیافتی به حالات روحی، درونیات و احساسات فردی طرفین گفتگو داشت.
به همان میزان که در روابط انسانی هدف اصلی فرمانبرداری، تبعیت و پاسداری از ارزشهای جمعی باشد، همزمان باید از بروز هر گونه فردیتی در زبان نیز جلوگیری شود. امر اطاعت بیچون و چرا تنها با چنین شیوهای میسر میشود. در زبان ارتش فردیتزدایی در زبان حتی تا بدان جا پیش میرود که افراد برای مخاطب قرار دادن یکدیگر، در ابتدا باید مرتبهی نظامی همدیگر را بر زبان آورند و تنها پس از آن است که در صورت نیاز اسم فامیل (و البته هرگز نه اسم کوچک) را به آن اضافه مینمایند.
در زندانها که بر قراری نظم و فرمانبری از ارزشهای درون سیستم، از ارتش نیز مهمتر است، حتی نام خانوادگی نیز به عنوان آخرین نشان از فردیت شخص حذف شده؛ به جای آن یک شماره مینشیند. در این گونه سازمانها، بروز فردیت در روابط انسانی با خود دو خطر به همراه دارد.
از یک سو به خودی خود میتواند مانع حکومت بلامنازع ارزشهای جمعی شده و در نتیجه فرمانبرداری بیچون و چرای فرد از جمع را به خطر اندازد و از سوی دیگر، ابراز خصوصیات فردی و تبادل احساسات و افکار میان افراد، میتواند موجب صمیمیت و نزدیکیهای حوزهای گشته و در گروه پیوندهای خودجوش و غیر قابل پیشبینی ایجاد کند. خود این امر به تنهایی برای کنترل کامل و یکدست افراد خطرآفرین است.
از همین نقطه نظر میتوان زبان شاعر را درست ضد و مقابل زبان ارتش دانست. در زبان شاعر ارزش و هنجار، بروز تفاوتها و فردیت شخص است. اصولاً یکی از معیارهای مهم در ارزشگذاری کار یک شاعر، توانایی وی در خلق صورت زبانی جدید و منحصر به فرد است.
با خلق صورت زبانی نو و پویا است که شاعر فردیت خویش را تحقق میبخشد. بروز فردیت در اینجا یعنی ایجاد تفاوت میان خود و دیگری. به همان میزان که استیل جدید بدون مفهوم و محتوای نو عقیم است، عرضهی معناهای تازه در استیلی کهن و مستعمل نیز بیتأثیر و فاقد ارزش است. بدین ترتیب ارزش کار شاعر به تفاوتی است که نسبت به دیگری، هم در صورت و هم در معنای کار خود، ایجاد مینماید.
با این حال برای این که شاعر بتواند فردیت خویش را در غالب هنر متبلور سازد، باید از پیش لااقل جوانههای چنین فردیتی در شخصیت وی زده شده باشند، وگرنه با تمام زحمتی که ممکن است به خود دهد، باز رد پای تقلید در آن هویدا خواهد بود. شاعری که در ذات خودخوی جمعی، ارزشپذیر، ناپرسنده و فرمانبردار را حفظ کرده باشد، با هزار حیله و نیرنگ نیز نمیتواند فقر و مسکنت درونی خویش را از دید نگاهی دانا و ژرف پنهان سازد.
فردیت در هنر و شعر اهمیت خود را از آن جایی نشان میدهد که ساخت و پرداخت آن به طور جمعی امری ناممکن و حتی غیر قابل تصور است. بیدلیل نیست اگر در تاریخ ادبیات هیچ گاه دو شاعر و یا دو رماننویس به کمک همدیگر، نه شعر سرودهاند و نه رمان نوشتهاند.
این امر در کار شاعری به همان میزان غیر قابل تصور است که درست عکس آن در ارتش، رژهی تکنفره دور از ذهن و حتی مضحک و خندهدار تلقی میشود. در ارتش تمامی امور (بیدارباش، مشق نظامی، رژه، صرف نهار، و وقت خواب و غیره) باید حتماً به طور جمعی انجام پذیرند.
اگر در ارتش شرط اول فرمانبرداری باشد، در هنر قانون اول برای خلاقیت، نافرمانی از هر گونه مرجع و نهادی است. در ارتش خیلی از واژهها فقط به قصد تبیین رابطه، جایگاه و مرتبه فرد و مخاطبش به کار گرفته میشوند؛ در حالی که در هنر، هنرمند طوری عمل میکند که گویی یا اصلاً مخاطب بیرونی ندارد و یا اگر هم دارد، مخاطبش بدون سن، جنسیت، ملیت و مرتبهی اجتماعی است۷.
یکی از روشهای تشخیص سازماندهی دموکراتیک در یک گروه و یا دسته اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، ورزشی و غیره، برخورداری و پذیرش زبان شخصی و فردیت یافته است که خود را از خلال تفاوتهای زبانی میان افراد گوناگون گروه نشان میدهد. از سوی دیگر به میزانی که افراد یک گروه اجتماعی، از نظام خاصی در انتخاب واژهها، صورتبندی جملات، لحن کلام و غیره پیروی کنند، نشاندهندهی خودکامگی سیستم و تبلیغ خوی اطاعت و پیروی است.
۱- این قاعده در مورد مردان بیشتر صدق میکند.
۲- بد نیست اگر در اینجا به این نکته اشاره کنیم که ظاهراً در هیچ کدام از زبانهای اروپایی معادلی برای لغت «تعارف» وجود ندارد و حتی زندگی خارج از کشور ایرانیان در مواردی نشان داده است که چنین رفتار زبانی و فرهنگی در برخورد با غربیها میتواند موجبات سوء تفاهم را فراهم آورد. برای اروپاییای که با فرهنگ ایرانی از نزدیک آشنائی ندارد، «تعارف» میتواند در حالت مثبت خود به «کتمان» و در حالت منفی به «ریا کاری» تعبیر شود. البته باید اضافه کرد که از سوی دیگر، صراحت لهجه و نحوهی عمل اروپاییان در برخوردهای اجتماعیشان نیز برای ایرانیان گاه به رکگویی و گاه حتی به خودخواهی و فردگرایی آنها حمل میشود.
۳- پدیدهای که متأسفانه یکی از شاخصهای مسلط فرهنگ ما است که خود را از خلال ضربالمثلهایی مانند «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» آشکار میسازد.
۴- به عنوان نمونه فیلم خوب «سیب» به کارگردانی سمیرا مخملباف اهمیت ارتباط در رشد کودک را با ظرافت و دقت نظر به نمایش میگذارد.
۵- هر چند هنوز در زبان فرانسه، زیبایی کلام؛ و در زبان انگلیسی، لهجه اشخاص موجب تمایز و حتی تبعیض میان افراد میگردد؛ با این حال هیچ کدام از این دو مورد و یا موارد مشابه آن با آن چه ما تحت عنوان تأثیر رابطه بر محتوا و حوزهی واژگانی فرد نامیدیم، در ارتباط قرار نمیگیرد.
۶- فیلم «مشق شب» کار عباس کیارستمی از این نظر بسیار روشنگر و قابل بررسی است. در این فیلم به خوبی میبینیم چگونه کودکان ایرانی، هر گاه که در ارتباط با «بزرگتر» خود قرار میگیرند، به ویژه اگر این بزرگتر فردی خارج از خانواده و با مرجع قدرت (مدرسه) در رابطه باشد، از بیان نظرات فردی و واقعی خویش عاجزند و تا چه اندازه خود را مجبور میبینند بر اساس نه آن چه خود دوست میدارند و یا میپندارند، بلکه بر حسب آن چه «درست است» و «باید گفته شود» واکنش نشان میدهند.
۷- البته در اینجا لازم به تذکر نیست که مقصود ما از مخاطب، مخاطب درونی شعر (مثلاً معشوق) نیست؛ بلکه مخاطب بیرونی (خواننده) اثر است.
در فرهنگ ما ارتباط میان سخن گفتن و بازیابی سلامت روحی امری به خودی خود بدیهی قلمداد نمیگردد. البته منظورم این نیست که چنین پرسشی هرگز به ذهن یک اروپایی خطور نمیکند. روانشناس اروپایی نیز گاهی با چنین پرسشی روبهرو میگردد. با این حال طرح پرسشی واحد در دو فرهنگ متفاوت همیشه معنایی واحد ندارد.
به عنوان مثال رواندرمانگر غربی، به ویژه اگر به روانکاوی فرویدی گرایش داشته باشد، طرح چنین پرسشی را غالبا بر «مقاومت» (résistance) ناخودآگاه بیمار در برابر رواندرمانی تعبیر میکند. در این حالت و از نگاه روانکاو غربی، هدف از به پرسش گرفتن رابطه میان روانشناس و بیمار، کند و یا متوقف کردن روند رواندرمانی و فرار از مواجه شدن با امیال ناخوشایند و ناخوداگاه تلقی میشود.
روانکاوی از همان بدو پیدایشش توسط فروید، با مقوله مقاومت خودآگاه در رویارویی با امیال سرکوب شده به خوبی آشنا بوده؛ روشهای خاص خویش را نیز برای مقابله با آن به وجود آورده است.
روانکاو غالباً پرسشهایی را که به رابطهی او و مراجعهکنندهاش مربوط میشود، در کادر یکی از مهمترین مفاهیم روانکاوی، یعنی «انتقال» (transfert) میفهمد. در واقع، بیمار با «انتقال» امیال ناخودآگاه و تجربیات مربوط به دوران کودکیاش به رابطهای که اکنون با راونکاو دارد، آنها را دوباره در کادر رواندرمانی زندگی میکند.
با این حال چنین پرسشی از جانب بیمار ایرانی را نمیتوان به سادگی در درون چنین خوانشی گنجاند. دلیل چنین امری نیز به تفاوت فرهنگی میان انسان غربی و انسان ایرانی برمیگردد. برای انسان غربی کنونی رابطهای میان کلام (و یا اگر دقیقتر بگوییم میان گفتگو) و سلامت روحی از پیش در ذهن وجود دارد. در فضای فرهنگی چنین انسانی، یکی از ویژگیهای گفتگو دستیابی به چیزی فراتر از آن، یعنی سلامت است.
رابطه میان گفتگو و سلامت روانی به شکلی که امروز در دنیای غرب از آن مراد میشود، با پیدایش روانکاوی در اوایل قرن بیستم و استفاده از آن جهت درمان بیماریهای روحی گره خورده است.
زیگموند فروید نخستین کسی بود که از کلام به مثابه مهمترین و تنها ابزار برای مداوای بیماران روحی استفاده نمود. همین نکته بود که باعث گشت تا آنا او (Anna O) یکی از اولین بیماران فروید که به دلیل انتشار جزئیات مراحل درمانش به یکی از معروفترین بیماران فروید تبدیل گشت، بر روشی که فروید برای معالجهاش بکار بسته بود نام «talking cure» («درمان از طریق گفتگو») را برگزیند.
با این وجود رابطه میان گفتگو و مفهومی برگذرنده و برشونده از آن (در اینجا «سلامت روحی») در فرهنگ غرب پدیدهای کاملاً تازه محسوب نمیشود.
در فرهنگ مسیحی – کاتولیک پدیدهای که از بعضی لحاظ به رابطهی رواندرمانگر و بیمارش شباهتهایی دارد «اعتراف» است. اعترافی که برای فرد مسیحی از دیرباز یکی از ارکان مهم مذهبش محسوب میشود.
در اعتراف، شخص مسیحی موظف است تا در برابر فردی واجد صلاحیت (کشیش) از خودش سخن بگوید. برای فرد کاتولیک اعتراف به گناهان، مهمترین شیوه برای آمرزش گناهان و «نجات روح» است.
البته هدف از گفتگو در هر دو حالت (رابطه کشیش و اعترافکننده از یک سو و رابطه روانکاو و فرد متفاضی از سوی دیگر) یکی نیست. با این وجود نکته مشترک مهمی میان این دو وجود دارد و آن این است که در هر دو وضعیت هدف از گفتگو امری فراتر از خود گفتگو است: در روانکاوی هدف از گفتگو سلامت روان و در کاتولیسیسم نجات روح است.
از چنین منظری میتوان گفت که روانکاوی در نگاهش به ویژگی فراشوندگی گفتگو با مسیحیت اتفاق نظر دارد. هر چند که با نشاندن علم بر جای الهیات، تنها به سلامت روان نظر دارد و نه امر نجات روح.
با در نظر نگاه داشتن چنین تفاوت بنیادینی، میتوان همانندیهای مهمی میان این دو موقعیت مشاهده کرد. در هر دو حالت، کادر گفتگو با دقت تعیین شده است. همچنین رابطه میان دو فرد در هر دو حالت رابطهای نابرابر و مکمل است. در اینجا مراد از رابطهی نابرابر، رابطهای است که در آن شخصی متقاضی و شخص دیگر برآورنده آن تقاضا است.
در هر دو مورد آن که در مقام برآورنده نیاز دیگری قرار دارد (روانکاو و کشیش) برای چنین کاری تعلیم داده شده؛ از سوی مرجعی معتبر (جامعهی روانکاوان و کلیسا) به رسمیت شناخته شده و سپس اجازهی چنین کاری را دریافت کرده است.
بدین ترتیب در یک سوی رابطه متقاضی قرار دارد و در سوی دیگر آن، فردی که از دانش و کارآیی لازم برای پاسخ به متقاضی برخوردار است.
با این وجود در هر دو مورد، کارآیی فرد متخصص (روانکاو و کشیش) بدون برخورداری از «دانایی» فرد مراجعهکننده نمیتواند مؤثر واقع شود. دانایی فرد متقاضی به رازی مربوط میشود که در درونش وجود دارد. هدف اصلی از گفتگو، برملا شدن راز در تعامل میان دو شخص است.
در رابطه میان کشیش و مراجعهکنندهاش، این راز به گناهان فرد اعترافکننده مربوط میشود. آمرزش این گناهان فقط با بیانش در رابطه با کشیش است که ممکن میشود.
در رابطه میان روانکاو و بیمارش، البته این راز نه در خودآگاه فرد، بلکه در ناخودآگاه اوست که پنهان گشته است. با این حال در این جا نیز بهبودی بیمار به کشف راز و به ویژه بیانش در رابطه با روانکاو است که بستگی دارد.
وظیفه کشیش و روانکاو در هر دو حالت برقراری و سپس حفظ کادر رابطه و همین طور راهنمایی فرد متقاضی در مراحل مختلف تعامل است.
بدین ترتیب در هر دو مورد، کسب سلامت روانی یا نجات روح، تنها در صورتی امکانپذیر است که راز نهفته در رابطه با فردی که به همین منظور تعلیم دیده است، آشکار گشته و بر زبان آید. برملا ساختن راز در چنین شرایطی تنها در حالتی میتواند مؤثر واقع شود که در رابطه با فردی دیگر انجام گیرد.
در فرهنگ ما چنین رابطهای میان گفتگو و امر سلامت یا نجات روح وجود ندارد. نه تنها گفتگو خاصیت فراشوندگی، به مثابه ابزاری برای دستیابی به نجات و یا سلامت روان ندارد؛ بلکه در بعضی از حوزههای فرهنگ ما به آن حتی به دیدهی ظن و تردید نگریسته میشود.
از همین منظر، در اینجا نگاهی خواهیم داشت به یکی از ویژگیهای مهم فرهنگمان. یکی از سیاحان فرانسوی که در قرن نوزدهم به ایران سفر و از شهرهای بسیاری دیدن کرده بود، در خاطراتش اشارهای دارد به یکی از خصاأل انسان ایرانی که در نگاه او، هم بسیار مهم مینماید و هم خاص مردم این مرز و بوم است.
او برای وصف این ویژگی، از واژهی فارسی «کتمان» استفاده میکند. «کتمان» از نظر وی یعنی پنهان کردن امیال و خواستههای درونی از دیگران به وقت گفتگو، بدون آن که بتوان دلیلی روشن برای آن منظور کرد. از نگاه این سیاح فرانسوی انسان ایرانی در ضمن این که بسیار مهماننواز و آدابدان است؛ از بیان افکار و امیال واقعیاش خودداری میکند.
حال اگر همین پدیده را از دریچهی روانشناسی سیستمیک (systémique) که به امر مطالعهی ارتباط میان انسانها میپردازد، بررسی کنیم، میتوان گفت که فرهنگ ایرانی به هنگامی که به موضوع ارتباط و تنظیم رابطه میان انسانها نظر دارد، یکی از راهکارهای مهمش، برقراری مرزی عبورناپذیر است میان دنیای درون فرد با دنیای بیرونش.
فرهنگ از این نگاه، مهمترین ابزاری است که یک جامعه برای سازماندهی روابط میان اعضایش در اختیار دارد. در واقع این فرهنگ است که از طریق فرایند جامعهپذیری، کودک را برای حضورش در فضای عمومی آماده میسازد.
این خصوصیت فرهنگی که یکی از ویژگیهای جامعه ما است موجب گشته تا بسیاری از رفتارهای مربوط به آداب و معاشرت در میان ما، از اصل جدایی میان دو دنیای درون و بیرون تبعیت کنند.
یکی از واحدهای معنایی و کلیدی در فرهنگ ما که به خوبی چنین خصلتی را به نمایش میگذارد، مجموعه کدهای کلامی و رفتاری است که ما آن را تحت عنوان «تعارف» میشناسیم. «تعارف» در فرهنگ ما همزمان هنجاری اجتماعی نیز هست که به بخش عمدهای از روابط ما در فضای عمومی کادری معنادار و مشخص میدهد.
تعارف را همه کسانی که به این دایره فرهنگی تعلق دارند (البته با حفظ اختلافهایی که بیش از آن که نشاندهنده شخصیت فرد باشد؛ بیانگر تفاوتهای منطقهای و یا طبقاتی میان افراد است) به کار میبندند. تجربهی زندگی ایرانیان نسل اول در خارج از کشور و در این دوره اخیر، نشاندهندهی پردامنگی، تغییرناپذیری و جانسختی این رفتار فرهنگی است.
نکته مهم اما در اینجا برای ما این است که در این هنجار اجتماعی، جدایی میان دو دنیای درون و بیرون امری بدیهی و حتی لازم به شمار میآید. مثالی بزنیم. موردی را در نظر آورید که در آن با اصرار از دوست و یا آشنایی که میخواهد منزل شما را ترک کند، میخواهید که مثلاً برای صرف شام خانه شما بماند.
اگر اصرار شما در کادر تعارف فهمیده شود، هم شما و هم طرف ایرانی مقابلتان، هر دو به خوبی میدانید که این رفتار الزاماً بیانکننده میل درونی شما نیست. اساساً در کادر تعارف، میل درونی از کوچکترین اهمیتی برخوردار نیست. هدف از چنین رفتاری در درجه اول این است که گروه با توسل جستن به آن، رانشهای پرخاشگرانهی فرد را در روابط اجتماعیاش مهار میکند.
در واقع میتوان گفت که یکی از مهمترین عملکردهای تعارف، تنشزدایی از روابط و برقراری آرامش در مناسبات اجتماعی است. به همین دلیل نیز هست که بیتوجهی به آن در روابط میان ما ایرانیان میتواند موجب سردی و یا حتی سوءتفاهم گردد.
نکته مهم دیگر در مورد تعارف این لست که میان نقش اجتماعی فرد و شخصیتش مرزی مشخص رسم کرده است. بدین معنا که در چنین نگاهی، نقشی که فرد در فضای عمومی بر عهده دارد، کاملاً مستقل از شخصیت فردیاش عمل میکند و از آن تأثیر نمیپذیرد.
به بیانی دیگر نقشی که فرد در اجتماع بر عهده دارد، امکانی برای بروز درونیات او فراهم نمیآورد و تماماً در خدمت تنظیم مسالمتآمیز روابط میان اعضای گروه قرار دارد. در حالی که یکی از هدفهای مهم روانشناس غربی، نزدیک گرداندن و یا لااقل ایجاد هماهنگی میان خصوصیات درونی فرد با نحوه حضورش در میان جمع است.
میان چنین خواستی که در فضای بسته و خصوصی رواندرمانی عمل میکند با مسیری که جوامع غربی در سطح کلان اجتماعی در پیش گرفتهاند، هماهنگی لازم وجود دارد. بدین معنا که قواعد حضور در جمع در ضمن این که به حفظ هنجارها نظر دارد، همزمان امکان بروز شخصیت فرد در روابطش را نیز مهیا میسازد.
در کنار قواعد و هنجارهای حضور در جمع، در میان ما ایرانیان که تعارف یکی از نمونههای آن است، در فرهنگ ما انگارهها و نظامهای فکریای نیز وجود دارند که نه تنها میان گفتگو و امر نجات و یا پالایش روح، همیاری و نزدیکی نمیبینند؛ بلکه اساساً نقشی مخرب برای ارتباط قائلند.
عرفان در فرهنگ ما بیش از هر اندیشهی دیگری چنین تفکری را نزد ما پرورانده و شایع ساخته است. اندیشه عرفانی خصومت خود را نسبت به ارتباط (نه تنها به عنوان وسیلهای برای کشف حقیقت خود و یا «ذات حق» بلکه حتی به مثابه ابزاری برای انتقال چنین دانشی از مرید به مراد) با نکوهش ناراستیهای زبان به مثابه مهمترین و رایجترین وسیله برقراری ارتباط میان انسانها، به نمایش میگذارد.
از نگاه عارفی همچون مولوی، گفتگو نه تنها کمکی به امر کشف حقیقت نمیکند، بلکه چهره و واقعیت آن را تحریف نیز مینماید.
جلالالدین همایی در کتب «مولوینامه» و در بخش «فضیلت خاموشی و آفات زبان» شعر زیر را به جهت بیان این نکته نمونه می آورد:
«این سخن در سینه دخل مغزهاست
در خموشی مغز جان را صد نماست
چون بیامد بر زبان شد خرج مغز
خرج کم کن تا بماند مغز نغز
مرد کمگوینده را فکری است زفت
قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت»
و یا:
«صبر و خاموشی جذوب رحمت است
وین نشان جستن نشان علت است
خامشی بحر است و گفتن همچو جوی
بحر میجوید تو را، جو را مجوی»
(مولوی نامه، جلالالدین همایی، آگاه، 1356، جلد اول، ص 33)
بدین ترتیب اگر در قواعد حضور در اجتماع، مرز میان دنیای درون و بیرون باید پابرجا بماند، در بخشی نیرومند از اندیشه تاریخی ما، اساساً عبور از چنین مرزی ناممکن و ادعای عبور از آن نیرنگ و فریب قلمداد میشود.
توجه به این نکته بسیار مهم است. چرا که میان بخشهای گوناگون و ظاهراً مجزای فرهنگ پیوند ایجاد میکند و مثلاً در اینجا نشان میدهد که چگونه فرآوردهای فکری در یک فرهنگ (مانند عرفان) قراردادهای حضور در فضای عمومی در همان فرهنگ را (مانند تعارف) توجیه کرده؛ آن را به شکل امری بدیهی و اجتنابناپذیر درمیآورد. از این دریچه عرفان در فرهنگ ما در خدمت توجیه، قوام و حفظ بخشی از هنجارهای رفتاری ما (از نوع «تعارف کردن») قرار میگیرد.
بدین ترتیب انسان ایرانی در ضمن این که در رفتارش مرز میان درون و بیرون را حفظ میکند، چنین تمایزی را همزمان با توسل به بخش دیگری از تفکر تاریخی و فرهنگیاش (در اینجا عرفان) برای خویش موجه نیز میسازد. امری که همزمان نشانگر نوعی همخوانی میان بخشی از اندیشه عرفانی ما با بخشی از رفتار روزمرهمان با دیگران است.
در این حالت میان فرآوردههای فکری فرهنگ و قراردادهای اجتماعی که جهت برقراری ارتباط پیش بینی گشتهاند، نوعی هماهنگی ارگانیک پدیدار میگردد.
چنین ویژگی فرهنگی در جامعه ما و تفاوتهایش با فرهنگ غربی که مهد گفتاردرمانی تلقی میشود، بیشک در نحوهی کار روانشناس با مراجعهکنندگان ایرانیاش تأثیرگذار است.
این که روانشناس، در فضایی که برای انسان ایرانی یادآور فضای عمومی است، از او بخواهد تا در مورد خصوصیترین امیال درونیاش سخن بگوید، به خودی خود فرد را در شرایطی قرار میدهد که برای او متناقض و ناآشناست.
در آینده و در گفتارهایی که از این پس به موضوع روانشناسی فرهنگی اختصاص خواهم داد، به جنبههای گوناگون این مسأله بیشتر خواهم پرداخت. در انتها تنها بگویم که از دید من توجه به چنین نکاتی برای رواندرمانگرانی که با افرادی کار میکنند که در خارج از حوزهی فرهنگی جوامع غربی قرار دارند، ضروری و در کار درمان، تعیینکننده است.