روانشناسی - اجتماعی
مفهوم و عنصر ساختاری «تــــردید» نقش بسیار مهمی، چه در معنا، چه در ساخت بوف
كور[1]
دارد. در این مقاله به اختصار و تحت عناوین گوناگون، کارکرد مفهوم «تردید» در متن ادبی، در ساختار نحوی روایت و همچنین در معنای متن باز میشود. همچنین به نقش متفاوت تردید در دو روایت بوف
کور پرداخته خواهد شد.
1. تـــردیـــد در متـــن ادبـــی
خالق یك اثر ادبی در مقام نویسنده،
میتواند خود را در موضعهای مختلفی
نسبت به اثرش قرار دهد. اولین و متداولترین مورد این است كه نویسنده خود را در جایگاه
دانای كل قرار دهد و امكان هرگونه «دیدگاه» و یا پرسپكتیوی را در اثر و در ارتباط با خویش
از میان بردارد. در چنین حالتی خواننده میپذیرد كه نویسنده از تمامی اتفاقها، روابط میان قهرمانان، گفتارها و
حتی حالات درونی و ناخودآگاه ایشان با اطلاع باشد. بدینترتیب نویسنده گاهی اطلاعاتی در مورد
رفتار قهرمانانش و دلایل بروز آنها ارایه میدهد كه حتی از دیدهی خود شخصیتهای داستان نیز پنهان ماندهاند.
بهعنوان نمونه در
«آینههای دردار»[2]، نویسنده نه تنها اتفاقهای مربوط به قهرمان داستانش را با جزئیات بیان میكند، بلكه در مورد تمام
نگرانیها، خیالات، افكار آشكار و پنهان او نیز اطلاعات دقیقی در اختیار خواننده میگذارد
و حال و هوای شخصیت داستان را از خود او نیز بهتر میداند و بیان میكند. بهعنوان مثال در همان ابتدای داستان،
از زبان نویسنده میخوانیم كه قهرمان اصلی داستان در فرودگاه لندن و در انتظار پروازش
به برلن، بر نیمكتی دراز كشیده كه ناگهان دو پلیس به سراغش میآیند و از او گذرنامه
میخواهند. سپس یكی از پلیسها از او تاریخ تولدش را میپرسد كه او فقط سالش را بهخاطر میآورد: «سالش را گفت، 1326 كه میشود
1948. روز و ماه تولد حتی به شمسی یادش نیامد. گفت: ما جشن تولد نداشتهایم كه یادمان
بماند. میبایست بگوید نسل ما، یا اصلاً من در فاصلهی دو بار جاكن شدن مادر بهدنیا آمدهام و مادر یادش نبود كه
به عید آن سال چند ماه مانده بود كه نان باز گران شده بود و پدر دنبال كار میگشت.»[3]
نویسنده آن چنان با زندگی درونی و
خلق و خوی قهرمان خود انس دارد كه سخنان او را با «میبایست بگوید» تصحیح و تكمیل میكند.
در چنین شرایطی نویسنده علاوه بر
آن كه دانای مطلق است، سخنانش نیز در ورای «راست و دروغ» و «نیك و بد» قرار میگیرند و خواننده بدون كوچكترین تردیدی در «درستی» سخنان او مسیر داستان را دنبال میكند. اساسا
در اینجا سخن گفتن در
بارهی «راست یا دروغ بودن» اطلاعاتی كه نویسنده در اختیار خوانندهی خود
میگذارد، بیمعنا است. به شروع داستان «آینه های دردار» توجه كنید: «در فرودگاه لندن، بر نیمكتی هنوز
خوابش نبرده بود كه صداهایی شنید، دستی هم به شانهاش خورده بود."
حال طرح این پرسش كه آیا آن مكان واقعاّ فرودگاه بوده و یا اگر بوده، فرودگاه لندن بوده
یا جایی دیگر، از پایه و اساس اشتباه است. اثر ادبی هر چند بازنمودی (représentation) از واقعیت است (البته این اصل در مورد همهی انواع ادبی از جمله شعر صادق نیست)، با این حال
رونوشت آن محسوب نمیشود چرا كه بهدنیای خیال تعلق دارد و در نتیجه به قول تودوروف ورای «آزمون حقیقت» (l’épreuve de verité) قرار میگیرد. با اینهمه الزام دیگری وجود دارد كه نویسنده- دانای كل موظف است بدان گردن نهد:
«اصل هماهنگی درونی» (le principe de cohérence interne). بر طبق این اصل مثلاً نویسنده نمیتواند یكبار از قهرمانش در فرودگاه لندن بنویسد و چند
صفحه بعد و در مورد همان واقعه، از فرودگاه بروكسل حرف بزند. به بیان دیگر باید نوعی
منطق درونی و همخوانی در تكرار و یا ارتباط وقایع با یكدیگر وجود داشته باشد.
نوعی دیگر از ادبیات وجود دارد كه در آن نویسنده
از عرش دانای كل به زمین میآید و به فردی مانند سایر افراد و حتی شخصیتهای عادی داستان
تبدیل میشود. در این حالت، نوشته در درون دیدگاه و كادر ویژهای مطرح میشود. لذا تابع امكانات و محدودیتهای فردی و انسانی
میشود. خود این امر
كه نویسنده در جلد انسانی همانند انسانهای واقعی دیگر بر صحنه ظاهر شود، موجب میشود
اطلاعات و نظراتش در مورد قهرمانان و رویدادها نسبی شود و دیگر از قطعیت بیچون و چرای مورد قبل (نویسنده-دانای
كل) برخوردار نباشد.
بهعنوان نمونه، «برادران كارامازوف» اثر داستایوسكی را در نظر بگیریم. دیدیم كه در
داستان گلشیری، با این كه گفتمان نویسنده همهجا حاضر است، موضع مكانی و زمانی
وی معلوم نیست و هرگز بهعنوان یك «فرد» حتی تحت لوای ضمیر پنهان
«من» و یا «ما»، به خواننده معرفی نمیشود، اما
در «برادران كارامازوف»، داستان با معرفی قهرمان اصلی و
نویسنده هر دو همزمان آغاز میشود: «آلكسی فیودوروویچ كارامازوف پسر سوم یك مالك زمین ناحیهی مـا بنام فیودورپاولویچ كارامازوف بود (...).»[4]
برخلاف نوع اول كه در آن نویسنده
كوچكترین اطلاعی در مورد خویش به خواننده نمیدهد (چرا كه اساساً موقعیتش در مقابل اثر چنین امری را ایجاب نمیكند:
نویسنده در این حالت موجودی است خارج از زمان و مكان واقعیت داستانی)، در اینجا نویسنده-راوی در مقام فردی متعلق
به همان ناحیهای كه ماجرا در آن به وقوع پیوسته،
ظاهر میشود. در این حالت میتوان از پرسپکتیو ویژهای در رمان سخن گفت كه در آن نویسنده به حكم ساخت داستان،
موظف است تنها به انتقال اطلاعات جمعآوری شده، نقطهنظرات شخصی و یا گفتهها و شنیدههای
دیگران، بسنده كند. در نتیجه تغییر مهمی در ساختار متن ایجاد میشود: نویسنده دیگر
نه تنها دانندهی همهچیز نیست، بلكه خود آن چیزهایی را هم كه میداند باید از روی احتیاط و
مشروط بیان كند. در صفحهی بعد، وقتی نویسنده-راوی در مورد خودكشی زن اول فیودورپاولویچ
كارامازوف مینویسد، دلایل آن را با حدس و گمان ابراز میكند: «احتمال میرود كه با این اقدام خواسته باشد استقلال خود را به
منصه ظهور رساند و علیه خرافات اجتماعی و استبداد خانواده و نزدیكان خود علم طغیان
برافروزد.»[5]
یا دو پاراگراف بعد در مورد عشق متقابل
میان زن و شوهر مینویسد: «اما راجع به عشق، چنین به نظر میرسد كه با وجود زیبایی آدلایدا ایوانوونا نه او
و نه فیودور پاولوویچ هیچكدام بویی از عشق نبرده بودند.[6]
جملههایی مانند «احتمال میرود»، «چنین بهنظر میرسد»، «شاید»، «گویی» و غیره ، سخن نویسنده- راوی را در حد اظهار نظر شخصی پایین
میآورد.[7]
با این حال خود این امر كه در «برادران كارامازوف»، نویسنده- راوی بهطور مستقیم در ماجراها شركت ندارد و با
شخصیتها درگیر نیست، او را فردی عینیگرا (objectif) جلوه میدهد
و هرچند ممكن است اطلاعاتش ناقص و محدود باشد ولی دلیلی وجود ندارد كه مثلاً بخواهد پنهانكاری كند و یا به خواننده دروغ
بگوید. در نتیجه تنها باید جایی به سخنان او با تردید نظر كرد كه خود وی سخنانش
را با شك و تردید بیان میدارد. در چنین حالتی البته «اصل هماهنگی درونی» باید همچنان رعایت شود و مثلاً یك جا فیودوروویچ كارامازوف «پست و فاسد» معرفی نمیشود و جای دیگر «شریف و نجیب».
گروه سوم رمانهایی هستند كه در آن نویسنده، همزمان یكی از شخصیتهای اصلی رمان نیز هست. در این موارد
ما برای تمایز موضع نویسنده نسبت به دو مورد بالا (نویسنده- دانای كل و نویسنده- راوی)، نویسنده را راوی- قهرمان مینامیم. اگر سخنان نویسنده- دانای كل در اثر ادبی ورای «راست و دروغ» یا «درست و نادرست» قرار میگیرد، شخصیتهای یك داستان برعكس میتوانند
دروغگو و یا راستگو باشند. راست و دروغ در اینجا نه در ارتباط با دنیای بیرونی
(دنیای خوانندهی داستان) بلكه دربارهی دنیای درونی متن (واقعیت داستانی) است كه معنا
مییابد. دروغگویی راوی حتی در بعضی از انواع ادبی (مانند رمانهای پلیسی)، نقش مهم و درجه اولی
را در ساخت داستان بازی میكند. در این شرایط وضعیت به مراتب پیچیدهتر میشود: در
مقام نویسنده و راوی، سخنان وی ورای آزمون حقیقت (L’épreuve de verité) قرار دارند، در حالی كه بهعنوان قهرمان داستان، گفتههایش میتوانند
«درست یا نادرست» و «راست یا دروغ» باشند. بهعنوان مثال در یكی از رمانهای آگاتا كریستی به نام «قتل راجر آكروید» (le meurtre de Roger Ackroyd) خواننده هیچگاه در طول داستان به راوی شك نمیكند، در حالی كه او تحت لوای
یكی از شخصیتهای داستان میتواند دروغ بگوید و دروغ هم میگوید و خواننده را از
همان ابتدا گمراه میكند.
البته راوی بهعنوان قهرمان اصلی داستان، گاهی میتواند
حتی بدون هیچ نیتی در توصیف وقایع تردید كند. در رمانی مانند «بیگانه» اثر آلبر كامو، راوی كه قهرمان اصلی نیز هست،
داستانش را چنین آغاز میكند: «امروز مامان مرد. یا شاید هم دیروز بود، نمیدانم.»
ساخت بوف كور نیز به این نوع سوم (راوی- قهرمان) تعلق دارد: راوی از آنجایی كه قهرمان اصلی داستان نیز هست
و حكایتش در واقع سرگذشت خود اوست، از موقعیت متناقض و پیچیدهای برخوردار است و خواننده[8]
را بههنگام مطالعهی اثر، به اجبار بر سر دو راهی قرار میدهد: آیا
راوی در ارتباط با واقعیت درونی متن همیشه و در همهی موارد راست میگوید و یا دروغ
هم گفته است؟ آیا تمام اطلاعاتی كه در اختیار خواننده قرار میدهد مستند و متكی به
دلایل غیر قابل انكار هستند یا در ارزیابی و بیان بعضی از موارد دچار اشتباه شده
است؟
نكتهی مهم در اینجا این است كه بدون در نظر داشتن محتوای داستان، فرم و ساخت داستان به گونهای انتخاب شده است كه تردید در مورد سخنان راوی حكم یكی از عناصر سازندهی صورتبندی و بافت متن محسوب میشود.

2. تردید در ساختار نحوی روایت
در بخش دوم درست از هنگامی كه راوی
بهطور جدی روایت
سرگذشت خود با لكاته را میآغازد (از ص 84)، صرف افعال از زمان حال به زمان گذشته
(گذشتهی ساده، استمراری و بعید) تغییر مییابند. كاربرد زمان گذشته در متن و در ارتباط
با آنچه به احساسات
و عقاید و افكار راوی مربوط میشود، میان راوی خالق متن و راوی در متن فاصله ایجاد
میکند.[9]
مثلاً راوی در مورد احساس خود به همسرش چنین مینویسد: «(...) نه تنها او را میخواستم، بلكه تمام ذرات تنم، ذرات تن او را
لازم داشت. فریاد میكشید كه
لازم دارد و آرزوی شدیدی میكردم كه با او در جزیرهی گمشدهای باشم كه آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میكردم
كه یك زمین لرزه یا طوفان و یا ساعقهی آسمانی همه این رجالهها كه پشت دیوار اطاقم
نفس میكشیدند، دوندگی میكردند و كیف میكردند؛ همه را میتركانید و فقط من و او میماندیم.» (ص 90 و 91)
تمام این افعال در زمان گذشتهی ساده
یا گذشتهی استمراری صرف شدهاند و به گذشتهی راوی (یعنی به راوی در متن) مربوط میشوند، لذا
نمیتوان با حتم و یقین همان احساسات را به امروز و زمان حال راوی (یعنی راوی خالق
متن) نسبت داد. این نكته كه آیا راوی در حین نوشتن همچنان تمام ذرات تنش، ذرات تن همسرش
را میطلبند یا خیر را نمیتوان بهطور مستقیم از خود متن نتیجه گرفت. فاصلهی زمانی میان راوی خالق متن و راوی در متن، نوعی
ابهام و تردید در دستیابی به حالات، افكار و احساسات كنونی راوی بههنگام تحریر حكایتش در ذهن خواننده
تولید مینماید.
البته در اینجا شاید این ایراد گرفته شود كه استفادهی
راوی خالق متن از زمان گذشته، نه بهدلیل تغـیـیر احساسات و عواطفش بلكه به این خاطر است كه او زمانی
به تحریر سرگذشتش همت کرده كه دیگر همسرش در قید حیات نیست. خود ما نیز بههنگام سخن گفتن از عواطفمان در مورد
مردگان، از زمان گذشته استفاده میكنیم.[10] با این حال این بدین معنا نیست كه
امروز دیگر احساساتمان در مورد متوفی تغییر كرده و یا اگر او هنوز زنده میبود، ما طور
دیگری در مورد او فكر میكردیم. در اینجا باید به این نكته توجه کرد كه منظور من از «تردید در ساختار نحوی»، تردید و ابهامی است كه بافت كلام
در ذهن خوانندهی فرضی ایجاد میكند و این كه در داستان بوف كور خوانندهی فرضی تا به انتها كوچكترین اشارهی مستقیم و یا برهان كافی
در اختیار ندارد تا بداند كه زن راوی اكنون دیگر زنده نیست. منظور از تردید در این
بخش، نه تردید در ذهن خود راوی، بلكه شك و ابهام در ذهن خواننده است. در واقع این شك
و تردیدی است كه راوی خود به دقت و با مهارت بینظیری میكوشد تا به انتها در ذهن
خوانندهی خویش زنده نگاه دارد، چرا كه تا انتهای داستان، قتل و حتی مرگ همسرش را با
زبردستی خاصی از نگاه خواننده پنهان ساخته است. عناصر و جزئیاتی در داستان وجود دارند
كه تا خواننده به آخر ماجرا نرسد، نمیتواند معنای حقیقی آنها را دریابد. حضور این عناصر به
تنهایی كافی است تا در ذهن خواننده ابهام و سردرگمی ایجاد شود.
خلاصه آن كه استفادهی منظم از زمان
گذشته در مورد احساسات و عواطف در متن شكافی میان راوی در متن و راوی خالق متن ایجاد
میكند و در نتیجه مانع برقراری رابطهی این همانی میان آن دو میشود.
3. تردید در معنای متن
در این حالت سوم، عامل تردید از ذهن
خواننده به ذهن خود راوی انتقال مییابد و علاوه بر مورد بالا كه در آن تردید عنصری
مربوط به بافت متن بود، نوع دیگری از تردید نیز در محتوای متن روی مینمایاند كه مستقیماً به فحوای كلام راوی و معنای متن برمیگردد.
راوی در حكایتش به كرات از كلماتی مانند «شاید»[11]، «مثل این بود»[12]، «مثل اینكه»[13]، «گویا»[14] و غیره استفاده میكند. حالتمندی
(modalisation) در كلام و كاربرد مكرر قیود شك و گمان موجب میشود تا حتمیت و قطعیت
معنایی متن از میان رفته جای خود را به تردید و شك بدهد.
از سوی دیگر راوی حتی پیرامون وقایع
و عناصر مهمی كه بافت اصلی داستان او را میسازند نیز تردید دارد و خواننده را نیز
به ناگزیر دچار شك میكند. مثلاً راوی
در آن بخشی كه به شرح رمان خانوادگی خویش میپردازد نمیداند آنكه از آزمایش مارناگ زنده بیرون آمده
پدرش بوده است یا عمویش. گاهی نیز حتی در ابتدا امری را با صراحت عنوان میكند ولی
چند صحنه بعد و تحت تاثیر اتفاقات جدید نظرش عوض میشود. مثلاً وقتی در مورد ماجرای ازدواجش با لكاته مینویسد،
با اطمینان میگوید كه همسرش شب عروسی باكره نبوده است (ص78) و یا این كه فاسقهای جفت و تاق دارد (ص88)، ولی درست چند صفحه بعدتر مینویسد: «فهمیدم هرچه باو نسبت میدادند افترا
و بهتان محض بوده. از كجا هنوز او دختر باكره نبود؟ از تمام خیالات موهوم نسبت باو شرمنده شدم.» (ص162)
احساسات و خیالات متضاد و آشتیناپذیر راوی نسبت به لكاته موجب میشود
تا عقاید و افكارش نیز بین دو قطب عشق و نفرت (و حتی گاهی هر دو در آن واحد) نوسان
كنند. بیطرف نبودن او در
طرح قضایا و مداخلهی عواطف
شدید و متغیر و گاه متضاد از اعتبار گفتههای او بیشتر میكاهد و شك را در دل خواننده
افزونتر میسازد.
نوع دیگری از تردید معنایی در متن
وجود دارد كه بهواژههای بهكار گرفته شده در متن و یا ضد و نقیضگویی در مكانهای مختلف اثر ربط ندارد
بلكه به این امر برمیگردد كه بخش بزرگی از اطلاعات راوی با واسطه و غیر مستقیم كسب شدهاند: حكایت آشنایی
پدر و مادر، عشق دیوانهوار پدر به مادر، ازدواج آنان و تولد راوی، عشق عمو به مادر،
مصاف پدر و عمو با مار ناگ بر سر مادر، مرگ پدر، سپردن راوی به هنگام نوزادی به عمه
و ترك دیار مادر، دادن بغلی شراب زهرآلود به عمه بهعنوان تنها یادگاری مادر به فرزند كه در مجموع اساس تمام و كمال رمان
خانوادگی او را تشكیل میدهند، همه و همه توسط دایه برای او نقل شده است. از طرف دیگر
میدانیم كه سرگذشت خانوادگی راوی به روایت دایه، تنها حكایتی نبوده كه او از دیگران
شنیده است:
«از پدر و مادرم چند جور حكایت شنیدهام،
فقط یكی از این حكایتها كه ننجون برایم نقل كرد، پیش خودم تصور میكنم باید حقیقی باشد.
(...)»(ص78)
در واقع بدون نقل روایت های گوناگون
و یا لااقل شرح دلایل و براهین عینی كه بر اساس آنها داستان دایه را بر سایر داستانها
ترجیح داده است، گزارش دلخواه خود را شرح میدهد. دایه از حالتها و اتفاقهای دوران بچهگی راوی و لكاته نیز داستانهای زیادی
برای او تعریف كرده است. با این همه نقش او تنها به نقل داستان خاتمه نمییابد، بلكه
وی اطلاعات بسیار مهمی نیز در طی داستان در اختیار راوی قرار داده كه نقش بسیار برجستهای
در سیر ماجراها بازی میكنند: آمدن شبانهی لكاته بر بالین راوی، دوختن پیراهن برای
بچه، گذر شبانهی پیرمرد
خنزرپنزری از اتاق همسرش، شپش گذاشتن رختخواب لكاته، آبستن بودن وی و غیره و در یك
كلام، بخش اعظم اطلاعات راوی در مورد همسرش توسط دایه به او منتقل شده است. معذالك
اینكه آیا دایه در
انتقال خبر، همه چیز را به طور كامل اطلاع میدهد یا اخبار سر و ته بریده و ناقص تحویل
راوی میدهد، این كه همیشه راست میگوید یا گاهی نیز به دلایلی كه به خودش مربوط میشود،
دروغ نیز گفته است، بر خواننده معلوم نیست. در واقع اساساً ارتباط اصلی راوی با دنیای خارج از صافی دایه
میگذرد. بنابراین تركیب و درهم آمیختهگی مشاهدات مستقیم راوی با تمامی آن مطالبی كه از دایه نقل میكند،
سبب میشود تا خواننده با تردید بیشتری به درستی یكایك اجزای داستان بنگرد.
نكتهی آخری كه تردید را در ذهن خواننده
به نهایت میرساند، وضعیت روحی، جسمانی و موقعیتی است كه راوی در آن اقدام به نوشتن
ماجرای زندگی خود کرده است. میدانیم كه راوی در حالت تب و درست پس از قتل همسرش در حالی
كه لكههای خون هنوز به عبا و شال گردناش چسبیدهاند، در حالت سرگیجه و اضطراب و هیجان،
شروع به نوشتن سرگذشت خویش میکند. شرایطی كه در آن انسان مدام بین سلامت مشاعر و هذیان در نوسان
است. در نتیجه خود شرایط جسمانی و روحی نویسنده نیز باید از همان ابتدا شك و تردیدی
جدی در ذهن خواننده نسبت به آنچه میگوید، ایجاد کند.
اگر در ابتدا گفتم كه ساختار نحوی روایت به همراه
بیاطلاعی خواننده
از مرگ لكاته تا به انتهای داستان، موجب
تردید در ذهن خواننده میشود، در مورد آنچه به سلامت روانی و جسمانی راوی مربوط میشود،
از همان آغاز اعلام صریح وضعیتی كه در آن قصد دارد تاریخچهی زندگیاش را بر كاغذ بیاورد
(یعنی پس از کشتن همسرش که در پیوند اول آورده شده است)، نوع و بعد دیگری از تردید
را وارد متن میگرداند.
4. تفاوت نقش تردید در دو بخش روایت
ساخت و نظام بخش اول با بخش دوم تفاوت
دارد، لذا تردید نیز به عنوان عنصری مهم در صورتبندی داستان، در این دو بخش به طور
متفاوت عمل میكند. بدینترتیب در بخش اول تردید مفهومی است در ارتباط با عالم محسوسات و به ویژه قوهی بینایی، در حالی كه در بخش دوم در ارتباط با شنیدهها
و گفتههاست كه ظاهر میشود. به بیان دیگر، در بخش اول تردید متعلق به دنیای دیداری راوی است در حالی
كه در بخش دوم تردید پدیدهای است متعلق به دنیای شنیداری او. در بخش دوم اگر راوی
بخش مهمی از تاملاتش را بر شنیدههایش از دایه استوار میکند، در بخش اول تاكید راوی بر ادراكات
بصری خود وی و آن چیزی است که در نظرش
ظاهر شده است. با این
حال در اینجا نیز راوی به
صراحت از آنچه دیده
سخن نمیگوید، بلكه به توصیف چیزهایی میپردازد كه بر او ظاهر شدهاند و خود وی اطمینان قطعی در درستی
و صحت آن اتفاقات ندارد. لذا وقوعشان در واقعیت داستانی مورد تردید است.
به اولین توصیفات او در مورد ظاهر
شدن زن اثیری توجه كنید: «در این دنیای پست پر از فقر و مسكنت، برای نخستین بار گمان كردم
كه در زندگی من یك شعاع آفتاب درخشید - اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلكه فقط یك
پرتو گذرنده، یك ستارهی پرنده بود كه بصورت یك زن یا فرشته بمن تجلی كرد (...)» (ص12)
راوی از «شعاع آفتاب»، «پرتو گذرنده» و «ستارهی پرنده»ای سخن میگوید كه در مقابل او به
صورت یك «زن یا فرشته» ظاهر شده است.
توجه به این نكته در اینجا اساسی است كه سخن راوی به آنچه واقعاً روی داده و یا خود رویداد مربوط نمیشود، بلكه
او فقط به توصیف آن چیزی میپردازد كه در نظر وی «تجلی» كرده است. بههمین خاطر در ادامه هرگاه میخواهد
از خصوصیات موضوع و ابژهی ادراك و نگاه خود سخن بگوید، خود را موظف میداند تا به
تقریب و با احتیاط سخن گوید. به عنوان مثال در مورد چشمان زن اثیری مینویسد: «(...) چشمهای مهیب و افسونگر، چشمهایی كه مثل این بود كه بانسان
سرزنش تلخی میزند (...).»[15](ص 18)
جمله «مثل این بود» به خواننده آنچه را كه واقعاً و در دنیای خارج رخ داده است، نمینمایاند، بلكه تنها استنباط راوی
را از آنچه بر وی پدیدار شده است نشان میدهد.
بدینترتیب در بخش نخست تردید نه در مقام فكر و معنا، بلكه همچون عنصری مربوط به دنیای محسوسات
و قوای حسی جلوهگر میشود. خواننده نمیداند آنچه راوی برای او نقل میكند آیا واقعاً و بهطور كامل اتفاق افتاده یا این كه تماماً و یا حتی بخشی از آن، ناشی از توهم و یا قدرت
خیال اوست.[16] میتوان
گفت كه تردید در بخش اول از برخورد دو قطب واقعیت ـ توهم بصری یا واقعیت
ـ ایماژینر (دنیای فانتسمها) به وجود میآید.
بنابراین بهطور خلاصه میتوان گفت كه در بخش
اول تردید از رابطه با دنیای واقعی و آنچه راوی در دنیای بیرون مشاهده
میكند ملهم میشود، در حالی كه در بخش دوم
تردید بیشتر در مورد صحت
و درستی گفتهها و شنیدههای راوی است و در نتیجه به افكار و پندارهای او برمیگردد.
در بخش اول تردید در ادراكات و حواس پنجگانه (خصوصاً بینایی) عمل میكند، در بخش دوم حواس بهطور مستقیم مداخله ندارد و تردید
در ساخت افكار و باورهای گاه انتزاعی گاه محسوس راوی رخ مینماید.
* این مقاله برای اولین بار در فصلنامهی باران، شماره 2، تابستان 1382 به چاپ
رسیده است.
[1] در این مقاله ما از چاپ یازدهم بوف کور که به سال 1344 توسط «کتابهای پرستو» انتشار یافته استفاده کردهایم و از این پس برای نقل قولهای خود از کتاب، تنها به ذکر صفحه اکتفا خواهیم کرد.
[2] آینههای دردارـ هوشنگ گلشیری ـ انتشارات نیلوفرـ 1371.
[3] همان، ص 5.
[4] برادران كارامازوف ـ فیودور داستایوسكی ـ ترجمهی مشفق همدانی ـ
انتشارات جاویدان ـ 1362 ـ صفحه 2.
[5] همان ، ص 3 .
[6] همان ، ص 3.
[7] در حالی كه در "آینههای دردار"، نویسنده نمیتواند
بگوید:"او احتمالا در فرودگاه لندن بود."!
[8] منظور ما در اینجا از خواننده، "خواننده ی فرضی " است و نه
خواننده ی واقعی ، خواننده واقعی و ناآگاه میتواند هیچ كدام از این پیچیدگیهای
یك اثر ادبی را در نظر نداشته باشد. حتی گاهی منتقدین ادبی نیز دچار چنین اشتباهات
مهم و حساسی میشوند كه مسیر تحلیل شان را به كل نادرست میگرداند. به عنوان مثال
جلال ستاری در كتاب " باز تاب اسطوره در بوف كور" پیر مرد خنزر پنزری را
فاسق و لكاته را هرزه مینامد: " بوف كور به گمان من، داستان مسخ و دگردیسی
دختری " اثیری" (...)، به لكاته ای هرزه
است صاحب " روحی شیطانی " كه اینك همسر راوی است و پیرمرد
خنزرپنزری، فاسق ترسناك او. (...)
این زن هرزه ، دختر عمه ی راوی و خواهر شیری و همبازی دوران كودكی اوست
."(تاكید از ماست،ص66) در تمام اثر ستاری هیچگاه ما با تردید نویسنده در
برابر سخنان راوی روبرو نیستیم. از قضاوت اخلاقی ایشان كه بگذریم ، میتوان پرسید
كه بر چه مبنایی منتقد سخن راوی را (خصوصاّ با تناقضات فراوانی كه در گفته ها و
محتوای سخنان وی مشاهده میشود) بدون كوچكترین تردیدی ملاك و حجت واقعیت قرار
دادهاند؟ تمام نقد ایشان بر اساس چنین پیش پنداشت اعلام نشده و از اساس غلطی
بنیان گذاشته شده است.
[9] به خاطر داشته باشیم كه راوی خالق متن به زمان حال واقعی و راوی در
متن به زمان حال روایت تعلق دارد.
[10] به عنوان مثال میگوییم:"من فلانی را خیلی دوست داشتم"،
یا "ما با هم خیلی صمیمی بودیم."
[11] " شاید همان دستمالی بود كه از شب اول عشق بازی خودش
نگهداشته بود (...) ‘‘ص88 ،
‘‘(...) شاید به علت اینكه آخوند چند كلمه عربی خوانده بود و
او را تحت اختیار من گذاشته بوداز من بدش میآمد، شاید میخواست آزاد باشد ‘‘ (ص88د89)
[12] ‘‘ مثل این بود كه این لكاته از شكنجه ی من كیف و لذت میبرد،
(...). ‘‘(ص91)
[13] ‘‘(...) مثل اینكه دردی كه مرا میخورد كافی نبود.‘‘ (ص91).
[14] ‘‘ گویا حركات ، افكار، آرزوها و عادات مردمان پیشین كه بتوسط
این مثلها به نسلهای بعد انتقال داده شده ، یكی از واجبات زندگی بوده است (ص94)،
‘‘ گویا حس پرستاری مادری در او پیدا شده بود ،(...) ‘‘(ص99).
[15] در بخش اول و دربارهی زن اثیری،
لغات و یا تركیباتی مانند «مثل» و «مثل این كه» فراوان بهكار رفته است: «لبهایی كه مثل این بود تازه از یك بوسهی گرم طولانی جدا
شده»(ص
19) ، «مثل اینكه من اسم او را قبلاً میدانسته ام. شراره چشم
هایش، رنگش، بویش، حركاتش همه بهنظر من آشنا میآمد، مثل این كه روان من در زندگی پیشین در
عالم مثال با روان او همجوار بوده (...)»(ص21) اساساً در بخش اول تفاوت میان فكر و ادراك مغشوش و ناپایدار
است. بخش مهمی از افكار راوی در مورد زن اثیری، از ادراكات و مشاهداتش شكل
گرفتهاند. مثلاً در تمام جملات بالا، یك امر مشاهده شده بلافاصله
در ذهن راوی به یك فكر تبدیل میشود. این از
بین رفتن حد فاصل میان ادراك و فكر یا «ماده و روح» در آثار دیگر
ادبی (مانند «اورلیا» اثر نروال و یا «لویی لامبر» نوشتهی بالزاك) نیز دیده میشود.
[16] اگر مثلاً راوی به جای آنچه در بالا آمد مینوشت: «چشم هایی كه به انسان سرزنش تلخی میزند»، خواننده خود را
نه با آنچه در نظر راوی ظاهر شده ، بلكه آنچه واقعاً موجود بوده است روبرو میدید.

در تمام طول روایت دوم راوی با مشاهدهی مکرر خود در آینه به بررسی و تعقیب روند استحالهی خویش از جوانی (و به زعم خود او «کودکی») ناخوش و ناتوان به پیرمردی قوی با نیرویی شگرف (که راوی او را تا عرش خدایان ارتقا میدهد) میپردازد. «غبار مرگی» که در ابتدای داستان در چشمان خمار و غم انگیز خود مشاهده کردهبود، در انتها جای خود را به «روحی تازه» و نیرویی مافوق بشری میدهد.
راوی این دو چهره خود را تحت لوای دو نوع «من» گوناگون میشناسد و معرفی میکند. این گذار در واقع عبور از دورهی کودکی و جوانی به دورهی بلوغ جنسی و مردانگی است. دو «من» راوی (جوان ناخوش و پیرمرد) به قدری با یکدیگر متفاوتند که وی با دیدن خود در آینه - پس از آنکه اولی جای خود را به دومی میسپارد و فرایند دگردیسی به اتمام میرسد- با کمال شگفتی احساس میکند که دیگر چهرهاش باز شناختنی نیست:
ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را نشناختم. نه، آن «من» سابق مرده است، تجزیه شده، ولی هیچ سد و مانعی بین ما وجود ندارد. (بوف کور - ص 78)
با این حال ظاهرا راوی این «من» دوم را که بر اثر تجزیه و مرگ «من سابق» اش پدید آمده است، ادامهی منطقی و اجتناب ناپذیر «من» اول خود میداند و به همین دلیل نیز هیچ «سد و مانعی» میان «من» فعلی و «من» قبلیاش نمیشناسد.
من سابق:
- گونههای سرخ، تن تب دار، چشمهای خمار و غم انگیز
- صورت شکسته، محو و بی روح
- چشمان بیمار
- بدن رنجور
- حالت بچگانه
من فعلی:
- صورت باور نکردنی و ترسناک
- خندههای ترسناک، زننده و خراشیده و تهی
- تغییر لباس: عبای زرد، شال گردن پیچیده به دور صورت
- قوهی مافوق بشر
- موهای سفید، لب دریده، چشمهای بدون مژه، روح تازه، دیو درونی
تغییرات جسمانی راوی به شکلی واضح بیانگر تبدیل هیکلی «بچگانه» به پیکری با خصوصیات و ویژگیهای مردانه است. در حقیقت رابطهی میان «من سابق» و «من فعلی» همان رابطهی میان پسر بچه و مرد بالغ است. از نظر روانی نیز تبدیل «من» اولی به دومی، تغییر از موجودی رنجور، ضعیف، خجالتی، شرمناک و بی روح (این خصوصیات «من» دوران كودكی راوی ما را به یاد مهرداد قهرمان داستان «عروسک پشت پرده» نیز میاندازد) به موجودی قوی، هراس آور و دریده است.
یکی از نکات مهم در اینجا این است که ببینیم چگونه و تحت تاثیر چه عواملی چنین تغییر کیفی و بنیادی در حیات جسمانی و روانی راوی ایجاد گشته است. به چه دلایلی راوی که در ابتدا و به قول خودش تمام زندگیاش «در یک فصل و یک حالت» گذشته است، به یک باره چنین تحول مهمی در روان و احساس و اندیشه و جسمش احساس میکند؟
در داستان زندگی راوی، تغییر هویت او در ارتباط و از خلال رابطهاش با لکاته روی میدهد. در حقیقت شکلگیری و شکست یا موفقیت او در کسب هویت مردانه، بستگی تنگاتنگ به رابطهی او با زن دارد. در تمام طول روایت راوی و در ارتباط با همسرش، میتوان وجود نوعی احساس ناتوانی، رنجوری، فرو دستی، کنش پذیری و بیشخصیتی را مشاهده کرد. تمامی این حالتها در حقیقت از آنجایی با هویت مردانهی او در ارتباط قرار میگیرند که هر کدام به نوعی مانع و سدی هستند بر سر راه دگردیسی به «من» دوم، منی که مهمترین ویژگیاش حس قدرت، توانایی، برتری و کنشمندی است.
گویی رابطه با زن و برخورد با رانشها و امیال زنانه است که او را در
حالتی «بچگانه» و در دورهی کودکی متوقف کرده و مانع از رشد و بلوغ جنسی
او گشته است. نکتهی دیگری که در تایید این فرض میتوان ارائه داد این است
که هر دو موردی که راوی از حالت خمودگی و رنجوری خارج گشته حس میکند که
به موجودی نیرومند تبدیل شده است به جنگ قدرت در رابطه با همسرش ارتباط
دارد. بار نخست به زمانی برمیگردد که لکاته برای جویا شدن حال راوی به
اتاقش میرود و وی به درشتی با او سخن میگوید.
او به طعنه پرسید که :«حالت چطوره؟» من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی؟
آیا هر چی دلت میخواهد نمیکنی، به سلامتی من چکار داری؟» (ص 154 )
برای اولین بار در داستان و تنها به این دلیل که متوجه میشود ظاهرا توانسته لکاته را از خود برنجاند، احساس قدرتی مافوق بشری تمام وجودش را در بر میگیرد. بار دوم نیز در زمانی اتفاق میافتد که راوی به زعم خویش با تکرار مجدد آزمون مار ناگ، به اتاق لکاته پا گذاشته و او را به قتل میرساند.
در حقیقت در داستان، در پی کشتن لکاته است که راوی تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری (نماد قدرت، پدر، قانون، خدایان و در یک کلام نماد مردانگی در روان راوی) میشود. بدین ترتیب امیال زن واقعی نه تنها مهمترین مانع بر سر راه احساس «مردانگی» و نیل به سوی هویت مردانه است بلکه مهار نمودن این امیال نیز تنها روش برای اثبات مردانگی و دست یابی به بلوغ مردانه است.
کنش پذیری مردانه و کنشمندی زنان
یکی از دلایل مهم و مرکزی سترونی راوی در برابر لکاته، واژگونی نقشهای
سنتی مرد به عنوان فاعل و عامل تاثیرگذار و زن به عنوان عنصر کنش پذیر و
منفعل است. در روایت دوم این دو نقش به حد افراط واژگون گشتهاند. زن در
به نمایش گذاشتن امیال و همین طور ارضای آنها، به تمامی موجودی فعال است
در حالی که مرد تا مرتبهی انفعال کامل و ناتوانی مطلق نزول کرده است.
لکاته بی هیچ عقب نشینی و یا سازشی، جهت رسیدن به خواستههایش تلاش میکند
و در این میان به راوی کوچکترین شانسی برای مداخله در سیر ماجراها
نمیدهد.
داستان زندگی زناشویی ایشان بر بالین جسد عمه و با بوسهای که به میل و
ارادهی لکاته بوده بدون آن که راوی بتواند از خود هیچ واکنشی نشان دهد،
آغاز میشود.
در تمام این صحنه (که رابطهی آنها را به طرزی برگشت ناپذیر تغییر میدهد) راوی فقط پیرو تصمیم و نظر لکاته است. پس از ازدواج نیز تنها خواست زن است که تعیین کننده است. لکاته به خود اجازه میدهد بی هیچ تردیدی از بزرگترین وظیفهی متصور برای زن در قبال همسرش در جامعهای سنتی سر باز زده از همبستری با مرد امتناع ورزد. او نخست و بدون هیچ مشکلی بسترش را از راوی جدا میسازد و سپس وقتی با اصرار و پافشاری شوهر روبهرو میشود او را به کل و برای همیشه از اتاق خود میراند. پس از ازدواج و تا صحنهی قتل که کمی بیشتر از دو سال و چهار ماه به طول میانجامد، راوی هیچگاه فرصت نمییابد که حتی برای یک بار هم که شده صورت همسرش را ببوسد. در نظر راوی حتی ازدواجش با لکاته در نوعی انفعال مطلق رخ داده است:
اگر او را گرفتم، برای این بود که اول او به طرف من آمد. (ص 100)
خود این جمله به طرز واضح و جالبی، تناقض و ناهمخوانی میان زندگی زناشویی ایشان را با کادر جامعهای سنتی (که خود را در کاربرد زبان آشکار میسازد) نشان میدهد. از یک سو، راوی در مقام مرد و با به کارگیری زبانِ در خدمتِ جامعهی سنتی، به مقام فاعل ارتقاء یافته و زن مفعول جمله میشود (اگر او را گرفتم)، از سوی دیگر و در ادامهی همان جمله به ناگهان و با توجه به آنچه در واقعیت رخ داده، به مرتبهی انفعال و کنش پذیری هبوط میکند (برای این بود که اول او به طرف من آمد)!
در اینجا صورت زبان بیانگر و تابع کادر سنتی و اجتماعیای است که راوی در آن میزید، در حالی که محتوای سخن او نشانگر تجربهی شخصی و فردی اوست. تضاد میان قراردادهای اجتماعی و تجربهی فرد به سادگی و با صراحت خود را از خلال همین جملهی کوتاه آشکار میسازد. همچنین میتوان از همین جا نتیجه گرفت که در چنین جامعهای تمکین در مقابل میل زن در تضاد با مردانگی مرد قرار دارد.
در خارج از کادر زندگی زناشویی نیز زن بدون کوچکترین ترس و حتی بدون کمترین کوششی جهت پنهان کاری، معشوق اختیار مینماید. در اینجا نكتهی مهم این نیست كه آیا واقعا لكاته همانطور است كه راوی تصویر میكند، بلكه این احساس و افكار راوی و در نتیجه نحوهی كاركرد دستگاه روانی اوست كه از اهمیت درجه اول برخوردار است. چون روایت بوف كور به اول شخص نوشته شده است، ما جز در مورد خود راوی روایت (و آن هم فقط در مورد حیات روانی وی) در مورد هیچ یک از قهرمانان دیگر نمیتوانیم به طور مجزا و واقعگرایانه قضاوت كنیم.
نکتهای که در نگاه اول عجیب به نظر میآید این است که هر چند این زن است که فاسقهای «طاق و جفت» دارد، این شوهر اوست که همیشه در حضورش خجول و شرمزده است! اما از زاویهی نگاه ما به این موضوع چنین شرمی چندان غریب نمینماید. در یک کلام میتوان گفت که هبوط مرد به مرتبهی «پستتر» و همچنین عدم کفایتش در به عهده گرفتن نقشی که جامعه به عنوان مرد بر دوش وی نهاده است، سبب گشته تا هر بار که در حضور همسرش قرار دارد، شرم سر تا پای وجودش را فرا گیرد. در حقیقت در مقابل زنی تا بدین پایه فعال، مستقل، قدرتمند و «عقل رس» راوی از حقارت، زبونی و «نامردی» خویش است که شرمنده است:
با ترس و وحشت دیدم که زنم بزرگ و عقل رس شده بود، در صورتیکه خودم به حال بچگی مانده بودم.
و درست پس از چنین ملاحظهای است که مینویسد:
راستش از صورت او، از چشمهایش خجالت میکشیدم! (ص 153)
این حس ناتوانی در رابطه با لکاته به تمامی هویت مردانهی او را به پرسش میکشد. در جامعهای سنتی و با فرهنگ اسلامی، یکی از شاخصهای اصلی و نخستین هویت مردانه فعال و خود بسندگی مرد (خصوصا در قبال زن) است. در نظر راوی، این نادیده انگاشته شدن و لگد مال گشتن حس مردانگیاش است که وی را تا مرتبهی کودک پایین آورده است.
در تمام روایت، راوی فقط دو بار موفق میشود تا با کوشش فراوان خود را به مرتبهی فاعل و سوژه ارتقاء دهد. بار اول هنگامی است که لکاته ظاهرا برای خبر دار شدن از حال او به اتاقش پا میگذارد. این تنها باری در روایت است که لکاته به سوی راوی آمده جویای احوالش میشود. راوی نیز فرصت را غنیمت شمرده از سر غیض و کینه به او جواب سر بالا میدهد. در اینجا و برخلاف انتظار راوی اتفاق عجیب و خارق العادهای رخ میدهد:
او همان زنی که گمان میکردم عاری از هرگونه احساسات است، از این حرکت من رنجید!
راوی با وجد و شوقی وافر متوجه میشود که ظاهرا میتواند منشا اثر باشد و لااقل خاطر لکاته را آزرده سازد. این حس قدرت که تا آن زمان به کل با آن بیگانه بود، به او لذت و کیفی «ورای بشری» که حتی خدایان نیز با آن نا آشنایند اهدا میکند. رنجش لکاته به او احساس برتری میدهد، برتریای که در نظر وی آن چنان مهم مینماید که مینویسد:
در آن وقت به برتری خودم پی بردم، برتری خودم را به رجالهها، به طبیعت، به خداها حس کردم. خداهایی که زاییدهی شهوت بشر هستند، یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگتر بودم؛ چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خود حس میکردم... (ص 155)
با این حال چنین احساس وجدی دیر زمانی نمیپاید و به محض آن که لکاته دوباره باز میگردد راوی خود را به پایش انداخته دامنش را میبوسد و زار میزند. درست در یک صفحه بعد و پس از این بازگشت مجدد به همان وضع همیشگی و احساس ضعف و ناتوانی مطلق، راوی از این كه لااقل توانسته موجب ترس دایه گردد، احساس رضایت میكند:
(...) دودهها مثل برف سیاه روی دست و صورتم مینشست. وقتی دایهام یک کاسه آش جو و تر پلو جوجه برایم آورد، از زور ترس و وحشت فریاد زد، عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد كه اقلا باعث ترس او شدم.» (ص 156)
دومین باری که چنین حس برتریای به راوی دست میدهد، به پایان تراژیک داستان مربوط میشود. تنها راهی که برای راوی به منظور واژگون ساختن مجدد نقشها باقی میماند کشتن لکاته است! نفس کشتن، راوی را به مقام سوژه و کنشمندی ارتقاء میدهد و مرگ لکاته، زن را به موجودی کنش پذیر و منفعل مبدل میسازد. این بار نیز راوی میپندارد که به ابر قدرتی تبدیل گشته است. به همین منظور نیز اولین کاری که پس از قتل انجام میدهد رفتن به سوی آینه و ورانداز کردن خود در آن است. در واقع بدین ترتیب میخواهد تاثیر عمل خشونت بار و افراطی خویش را همزمان بر روان، فکر، جان، جسم و از همه مهمتر مردانگیاش بنگرد؛ این بار متوجه میشود که انجام عمل قتل او را تا مقام پیرمرد ارتقاء داده است. قتل زن او را از کودکی منفعل به «دیوی» قدرتمند، مخوف و فعال تبدیل مینماید که خود را در آینه با شمایل پیرمرد به نمایش میگذارد:
رفتم جلو آینه، ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم - دیدم شبیه، نه، اصلا پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مار ناگ در آنجا بوده - همه سفید شده بود، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود، چشمهایم بدون مژه، یک مشت موی سفید از سینهام بیرون زده بود و روح تازهای در تن من حلول کرده بود. اصلا طور دیگر فکر میکردم. طور دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او - از دست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم، همینطور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده. یک خندهی سختتر از اول که وجود مرا بلرزه انداخت. خندهی عمیقی که معلوم نبود از کدام چالهی گمشدهی بدنم بیرون میآمد، خندهی تهی که فقط در گلویم میپیچید و از میان تهی در میآمد - من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. (ص 174 و 175)
از این زاویه پیرمرد نشانه و نماد هویت مردانه در روایت جامعهی سنتی میباشد. او از یک سو با خدایان برابری میکند و از سوی دیگر برای راوی همزمان تصویر پدری است که نماینده قانون و قدرت است. همانند سازی دیر رس و ناقص با تمثال پدر موجب میشود که او حضور خود و لکاته را در اتاق با وضع پدر در دخمه با مار ناگ هم طراز بیابد. هر چند راوی در انتها و برخلاف پدر که در آزمایش شکست خورده بود، پیروز و قدرتمند از آن بیرون میآید و مار ناگ (لکاته) را میکشد و بدین ترتیب به یک تیر دو نشان میزند.
هم از آزمون مادر سر بلند بیرون میآید و هم عاقبت بر امیال زنش چیره میگردد. در جامعهای که راوی در آن میزید پیروزی در آزمون مادر و چیرگی بر امیال همسر، دو نبرد و پیکار مهم برای کسب مردانگی است.
بدین ترتیب در روان راوی بوف کور، معضل هویت مردانه در مرحلهی ادیپ با آزمایش مار ناگ که مادر برای پدر تکلیف کرده همراه است، یعنی با مبارزه و مصاف با امیال زن. بنابراین در روان راوی برای کسب هویت مردانه، دو زن در دو مرتبه و متعلق به دو زمان مختلف در مقابل یکدیگر قرار میگیرند؛ مادر و همسر.
برای خروج از کودکی و ارتقا تا مقام مرد زندگی مادر، باید به خواست مادر دال بر مواجهه و مصاف با مار ناگ تن در داد. اما در ایماژینر راوی همزمان میان مار ناگ و همسر همانندسازی صورت گرفته و در واقع آزمون مادر، مهار، کنترل و رام ساختن زن در مرتبهی همسر است. در یک کلام: برای تامین خواست مادر بایستی که خواست و میل زن به عنوان همسر را اگر نه نابود لااقل کنترل و تابع نمود. پیروزی بر زن و کنترل امیال و ارادهی اوست که مهمترین چالش مردانگی به شمار میآید.
تمامی نقل قولها از بوف كور، از نسخهی: صادق هدایت، بوف كور، انتشارات امیركبیر: كتابهای پرستو، چاپ دوازدهم، 1348، گرفته شدهاند.