تبليغاتX
نوشته های رضا کاظم زاده

نوشته های رضا کاظم زاده

روانشناسی - اجتماعی

"بوتیک": نگاهی به مشکلات جوانان شهری جامعه ی ایران

(نگاهی روانشناسانه به فیلم «بوتیک» ساخته حمید نعمت‌الله)



رضا رویگری، محمدرضا گلزار و گلشیفته فراهانی در «بوتیک» ساخته حمید نعمت‌الله

«بوتیک» به کارگردانی حمید نعمت‌الله به شرایط و روابط بخشی از جوانان در جامعه شهری کنونی ایران می‌پردازد. جوانانی که با مشکلاتی مانند بی‌کاری، اعتیاد و روان‌نژندی دست و پنجه نرم می‌کنند.

مهم‌ترین خصوصیت مشترک میان اینان که بیش از هر چیز توجه تماشاگر را به خود جلب می‌کند، گسستی است که میان این نسل جوان با گروه‌های اجتماعی‌شان پدید آمده است. در فیلم اکثر قریب به اتفاق ایشان از یک سو پیوندهای استوار و ارگانیک خویش را با خانواده‌هایشان از دست داده‌اند و از سوی دیگر بدون آن‌که جذب نهادهای جامعه‌ی شهری شده باشند، به زندگی دشوارشان در حاشیه‌ی اجتماع ادامه می‌دهند.

در فیلم‌نامه به دلایل چنین گسست دوجانبه‌ای پرداخته نمی‌شود و داستان را از آن جایی می‌آغازد که دیگر فرایند گسست روابط با محیط خانوادگی به پایان رسیده است. تنها در یک یا دو جا و از خلال گفتگوها و به شکلی غیرمستقیم، برخی از دلایل چنین وضعیتی آشکار می‌شود.

بدین ترتیب در بوتیک ما نه با چرایی وضعیت کنونی، بلکه با چگونگی آن است که سر و کار داریم. یکی از ویژگی‌های خوب این فیلم که آن را از فضای غالب بر ادبیات داستانی سینمای ایران خارج می‌کند همین نکته است. حمید نعمت‌الله به جای آن‌که به توضیح دلایل ناهنجاری‌های اجتماعی بپردازد، می‌کوشد تا تنها به توصیف دقیق شرایط آن بپردازد.

گسست خانوادگی از یک سو و ناتوانی نهادهای اجتماعی در سازمان دادن و در بر گرفتن ایشان از سوی دیگر، پرسوناژهای داستان را به اتم‌هایی معلق مبدل کرده است که بدون برخورداری از پیوندهای محکم و حمایت‌کننده با محیط اطرافشان، هر کدام به تنهایی با مشکلاتی عدیده و گاه به ظاهر حل ناشدنی دست به گریبان‌اند.

حاشیه‌نشینی فرهنگی

یکی از پی‌آمدهای مهم این گسست دوجانبه، جای‌گیری فرد در خارج از کادر فرهنگ و از این طریق سیستم کنترل اجتماعی است. مراد ما از فرهنگ در این‌جا مجموعه کدها وهنجارهایی است که به امر تنظیم روابط فرد با محیطش مربوط می‌شود. خروج از کادر روابط متکی به هنجارهای جمعی، شخص را در موقعیتی جدید و پیش‌بینی ناشده توسط فرهنگ، قرار می‌دهد. در چنین وضعی فرد موظف است تا خود به تنهایی به تنظیم روابطش با محیط بپردازد.

به حاشیه فرهنگ گریختن و یا رانده شدن در پی خود بحرانی بدنبال دارد که آن را «بحران هویت» می‌نامند. تمامی شخصیت‌های جوان فیلم (به جز داوود که قرار است به زودی ازدواج کند و حس تعلقش به این جمع کوچک، کم‌رنگ‌تر از سایرین به نظر می‌آید) فاقد نقش‌های اجتماعی هستند.

در جامعه‌ای مانند جامعه‌ی ایران، هویت فرد در گرو نقش‌هایی است که گروه بر عهده‌اش نهاده است. در نتیجه هویت فردی نیز در چنین فرهنگی هویتی نقش‌مدارانه است. هویت نقش‌مدارانه فرد را بیش از هر چیز، بر اساس نوع روابطش با دیگران است که تعریف می‌کند.

بدین ترتیب به رسمیت شناخته شدن فرد توسط گروه در گروی ایفای نقش‌های اجتماعی‌اش (مانند فرزند، برادر، همسر و ...) قرار دارد. وقتی فرد به شکلی خودخواسته و یا اجباری نتواند به ایفای این نقش‌ها بپردازد، یکی از ابزارهای مهم هویت‌یابی خویش را از دست می‌دهد.

در فیلم بعضی از شخصیت‌ها ظاهراً به خواست خویش (مانند رضا و عاطفه) و بعضی دیگر به دلایل ناخواسته (مانند «دکتر» دانشجوی سابق پزشکی که در حال حاضر با دوره‌گردی ارتزاق می‌کند) از ایفای نقش‌های اجتماعی خویش باز مانده‌اند. یکی از نتایج مهم این رویداد قطع رابطه‌ی فرد با آینده‌اش است.

پذیرش نقش‌های اجتماعی برای فرد این امکان را فراهم می‌آورد که در کنار احساس تعلق به گروه، تصویری کم و بیش روشن از آینده‌اش داشته باشد. در فیلم قطع رابطه با آینده با جدا افتادگی از گذشته توأم گشته است. همین موضوع باعث می‌شود تا در این فیلم با شخصیت‌هایی روبه‌رو باشیم که «سرگذشت» ندارند. بریدگی از گذشته و نداشتن دورنمایی از آینده، شخصیت‌های فیلم بوتیک را در زمان حال حبس کرده است. همه این افراد در نوعی زمان حال مدام زندگی می‌کنند.

گسست دوجانبه به مثابه خروج از رابطه‌ی نابرابر

در فرهنگ ایرانی بسیاری از قراردادهای رفتاری و کلامی بر حول محور عمودی اقتدار (که به کار تنظیم رابطه قدرت میان افرد نابرابر می‌پردازد) تمرکز یافته‌اند. یکی از مهم‌ترین واحدهای معنایی در فرهنگ ما مفهوم «احترام» است.

«احترام» به دیگری و یا توقع دریافت آن از سوی او، یکی از مهم‌ترین عناصر سازنده‌ی فرهنگ ما است که به کار تنظیم نحوه‌ی حضور و رفتار فرد در خانواده و یا اجتماع می‌آید. مفهوم «احترام» در فرهنگ ما، در درجه نخست برای حفظ و رعایت سلسله مراتب در روابط نابرابر به کار گرفته می‌شود: احترام فرزند (کودک یا بالغ) به والدین، کارمند به کارفرما، زن به مرد، شهروند به حکومت و غیره.

با رعایت و اجرای مجموعه کدهای رفتاری مربوط به احترام، در واقع فرد جایگاه فروتر خویش را در رابطه نه تنها می‌پذیرد؛ بلکه آن را در صحنه‌ی اجتماع به نمایش در می‌آورد. مهم‌ترین کارکرد احترام در جامعه‌ی ما، یادآوری و حفاظت از سلسله مراتب ثابت اجتماعی است. بدین ترتیب در چنین فرهنگی احترام در درجه اول در میان دو فردی روی می‌دهد که از جایگاه برابر در رابطه برخوردار نباشند.

در چنین حالتی یکی از عواقب مهم خروج دل‌بخواهانه و یا اجباری از کادر فرهنگ نقش‌مدارانه، همین خارج شدن از روابط نابرابر متکی بر سلسله مراتب اجتماعی است. شخصیت‌های جوان فیلم که تماشاگر با گوشه‌هایی از زندگی پیشینشان آشنا می‌شود، هر کدام در گذشته به نوعی از موقعیت فروتر در رابطه صدمه خورده‌اند.

رضا شرایط ظاهراً مرفه خانوادگی‌اش را به دلیل اختلافاتش با پدری که هم‌چنان می‌خواهد همه‌ی کارهای او را کنترل کند، رها کرده و به رغم مشکلات بی‌شمارش، دیگر حاضر به بازگشت به محیط سابق نیست. عطی (عاطفه) نیز که به طبقات محروم جامعه تعلق دارد، برای فرار از خشونت‌های خانوادگی و نداشتن آینده‌ای روشن، در پی امیدهایی واهی آواره و سرگردان می‌گردد.

بدین ترتیب در جامعه‌ای که اساس فرهنگش بر سلسله مراتب و رابطه‌ی قدرت نابرابر گذارده شده هرگونه مخالفت و عصیان بر علیه روابط نابرابر، به ضدیت با کل نظام فرهنگ مبدل می‌شود. در چنین وضعیتی تنها راه خروج، حاشیه‌نشینی فرهنگی است که متأسفانه با خود اغلب حاشیه‌نشینی اجتماعی را به همراه دارد.

تنها رابطه‌ی نابرابر در فیلم، به رابطه‌ی جهان (شخصیت اصلی فیلم) با صاحب‌کارش (شاپوری) بر می‌گردد. تماشاگر در این رابطه می‌تواند به خوبی جنبه‌های گوناگون ارتباط مکمل بیمارگونه را مشاهده کند. شاپوری با سوء استفاده از موقعیت برترش در رابطه، به شیوه‌های مختلف، زیردستانش را به بازی می‌گیرد و رابطه‌ی خود و دیگری را تابع هیچ قاعده‌ای نمی‌داند.

در حقیقت در فیلم این تنها نمونه‌ی رابطه‌ی نابرابر و سلسله مراتبی که می‌توان یافت بر مبنای موقعیت اجتماعی و در یک کلام پول شکل گرفته است. با این حال حتی در چنین موردی که در آن رابطه نابرابر نه بر اساس هنجارهای اجتماعی (مانند سن، جنسیت و غیره) بلکه فقط و فقط بر مبنای پول استوار شده، قواعد مربوط به «احترام» به شیوه‌ی همیشگی توسط فرد فرودست رعایت می‌شود.

در دنیای به ظاهر خودبسنده این جمع کوچک، تنها امری که هنوز می‌تواند به برقراری رابطه مکمل و قراردادهای مربوط به آن منجر شود، از یک سو پول و موقعیت اجتماعی و از سوی دیگر نیازمندی و محرومیت است. در چنین حالتی رابطه‌ی مکمل تنها خاصیتی کارکردی دارد و بر نیاز مادی بنا شده است. مسلماً در این وضعیت، نقش فرد فروتر به تمامی ظاهری بوده؛ بر هیچ هنجار درونی شده استوار نیست. در این حالت میان نقش اجتماعی و هویت فردی، فاصله و تنشی کاهش‌ناپذیر و دائم پدید می‌آید.

فردیت‌یافتگی غیرمدنی

در فیلم بوتیک ظاهراً جز شرایط مشترک (حاشیه‌نشینی فرهنگی و اجتماعی) هیچ امر دیگری افراد را به یکدیگر پیوند نمی‌دهد. گروه، نه بر اساس اهداف یا هنجارهای مشترک، بلکه درست بر عکس، بر اساس گریز اختیاری یا اجباری از هنجارهای زندگی جمعی است که شکل گرفته است.

مسلما این امر مانع از آن نمی‌شود که گروه پس از شکل‌گیری و جهت تنظیم روابط میان اعضایش، دست به خلق هنجارهایی جدید بزند. در این‌جا نگاهی مختصر خواهیم داشت به بعضی از ویژگی‌های چنین گروهی.

یکی از مهم‌ترین خصوصیات این گروه «از خود برآمده» در این است که اعضایش با فاصله‌گیری از روابطی که بر حول محور عمودی اقتدار شکل گرفته است، به نوعی برابری در روابط درون‌گروهی دست یافته‌اند. در روابط میان اعضای جوان این جمع، کمتر می‌توان نشانی از تمامی آن مناسبات نابرابر گذشته مشاهده نمود. هر چند خروج از نظام خویشاوندی و نهادهای اجتماعی، ایشان را به حاشیه اجتماع رانده، با این حال هم‌زمان از شدت کنترل این نهادها کاسته است.

در فرهنگ ایرانی معیارهایی مانند سن، جنسیت، موقعیت اجتماعی در ضمن ایجاد تفاوت، موجب برقراری رابطه نابرابر میان افراد می‌شود. این جمع کوچک به گونه‌ای پرداخته شده که دیگر هیچ یک از این تفاوت‌ها در آن وجود نداشته باشد.

از این رو در روابط ایشان دیگر کمتر می‌توان اثری از هنجارهای مربوط به تنظیم رابطه بر حول تقسیم نابرابر قدرت (مانند احترام، تعارف و غیره) یافت. در این جمع کوچک، تمام تفاوت‌هایی که می‌توانند رابطه را به شکلی نابرابر تعریف کنند، حذف شده‌اند. ایشان همگی دارای یک جنسیت، کم و بیش هم‌سن و از نظر موقعیت اجتماعی تقریباً در یک سطح هستند.

حذف محور عمودی اقتدار (رابطه‌ی نابرابر) که موجب کاهش اهمیت قراردادهای اجتماعی می‌شود، با خود افزایش همبستگی بر حول محور افقی (رابطه برابر) را به همراه دارد. یکی از ویژگی‌های مهم پیوند بر پایه‌ی رابطه برابر، افزایش صمیمیت و نزدیکی میان افراد است.

در فرهنگ ما، تقسیم نابرابر قدرت در ارتباط همیشه با ایجاد فاصله‌ی عاطفی توأم بوده است. در فیلم بوتیک به خوبی می‌توان در رفتار این جوانان نوعی آزادی در بیان افکار و احساسات درونی را مشاهده کرد.

تنزل کنترل اجتماعی از یک سو و حذف قراردادهای جمعی از سوی دیگر، به ایشان اختیارات لازم برای تنظیم روابط در درون گروه را اعطا می‌کند. با این وجود همان طور که از خلال روابط ایشان به خوبی قابل لمس است، ایجاد پیوند تنها بر حول رابطه‌ی برابر، تنش و درگیری میان اعضای گروه را افزایش می‌دهد.

یکی از کارکردهای مهم سلسله مراتب و تقسیم نابرابر قدرت، ایجاد توانایی برای حل اختلافات و پایان دادن به درگیری میان افراد است. گروهی که روابطش را تنها بر حول برابری تنظیم نماید، قابلیت کمتری از خود در برخورد با بحران و تنش نشان می‌دهد.

فاصله‌گیری از نقش‌های اجتماعی و کسب آزادی جهت تنظیم روابط، توانایی‌های فرد را در ارتباط با گروهش افزایش می‌دهد و موجب رشد فرآیند فردیت بخشی می‌شود. با این حال چنین فرایندی از آن‌جایی که خود را در تضاد با هنجارهای اجتماعی تعریف می‌کند، پدیدآورنده‌ی نوع ویژه‌ای از فردگرایی می‌شود که مشخصه‌ی اصلی آن، غیرمدنی بودنش است.

فردگرایی مدنی از آن‌جایی که بر پایه‌ی هنجارهای پذیرفته شده‌ی زندگی مشترک قرار گرفته، هم‌زمان با حس همبستگی و تعلق به جامعه همراه است. وجود همین امر در جوامع فردگرای غربی موجب شده که شخص در ضمن برخورداری از آزادی‌های مدنی، به قوانین اجتماعی و حقوق دیگران احترام بگذارد.

بر عکس در جامعه‌ای که آزادی عمل بیشتر فرد نتیجه‌ی مستقیم حاشیه‌نشینی فرهنگی و اجتماعی او باشد، فرایند شکل‌گیری فردیت به قیمت قطع پیوند با نهادهای رسمی و از این طریق با هنجارهای جمعی صورت می‌گیرد. در چنین وضعی، احساس تعلق به جامعه بسیار کاهش می‌یابد و با کاهش احساس تعلق نیز میزان رعایت هنجارهای اجتماعی و در مواردی حتی حقوق دیگرانی که خارج از دایره محدود گروه قرار دارند، بسیار تنزل می‌یابد.

خود این پدیده یکی از دلایل مهمی است که جذب شدن فرد به کارهای خلاف عرف و یا پیوستنش را به گرو‌های بزهکار آسان‌تر می‌سازد. در فیلم بوتیک زوج جوانی که با فروش مواد مخدر زندگی می‌کنند، یکی از نمونه‌های بارز چنین موقعیتی است. نه برای ایشان و ظاهراً نه برای دوستشان جهان، فروش مواد مخدر کوچک‌ترین مشکل اخلاقی و وجدانی با خود به دنبال نمی‌آورد.

بدین ترتیب به همان میزان که فرد نسبت به سایر افراد گروهش احساس وظیفه می‌کند، در قبال جامعه و سایر افرادی که خارج از دایره محدود روابطش قرار دارند، کوچک‌ترین احساس مسئولیتی از خود نشان نمی‌دهد.

بازتولید رابطه‌ی بیمار

بسیاری از شخصیت‌های فیلم، از عواقب وخیم روابط ناسالمی که در گذشته یا در زمان حال با اطرافیانشان داشته و دارند، رنج می‌برند. عطی سابق بر این توسط پدرش کتک می‌خورده و تحقیر می‌شده است. پدر رضا همیشه به او به چشم یک کودک نگریسته و به او فضای لازم را برای ورود به زندگی بالغانه نداده است. شاپوری برای انجام کارهای خلاف از جهان استفاده می‌کند و شخصیت و غرور فرشید کارگر دیگرش را، مدام خرد کرده؛ به او بد و بیراه می‌گوید.

همان طور که پیش‌تر نیز گفتیم، خصوصیت مشترک میان تمامی این موقعیت‌ها در این است که همگی بر اساس رابطه‌ای نابرابر (فرزند - پدر، کارفرما - کارگر) بنا شده‌اند. سوء استفاده از موقعیت برتر در رابطه موجب شده تا این شخصیت‌ها هر کدام به نوعی تأثیرات مخرب آن را همچنان با خود بر دوش بکشند.

عطی که دائماً از سوی پدرش مورد تحقیر و بدرفتاری قرار می‌گرفته، حال در روابطش با انسان‌ها بسیار مظنون و بدبین است. او در اولین برخوردش در فیلم با جهان که به طور اتفاقی صورت می‌گیرد، از هر کدام از گفته‌های او تعبیری سوء می‌کند. حتی زمانی که دیگر مطمئن می‌شود جهان از دوستی با او هیچ نیت بدی در سر ندارد، باز هم از اعتماد به وی عاجز باقی می‌ماند.

تمام انرژی ذهنی و روانی عطی در روابطش صرف این می‌شود تا به دیگران ثابت کند که چیزی کمتر از سایرین ندارد و از استعداد فراوان برخوردار است. برای او هر گفتگویی در درجه اول در خدمت تعیین جایگاهش در رابطه است. در نتیجه محتوای گفتگوها برای او به خودی خود هیچ ارزشی ندارند. هر نوع مکالمه‌ای تنها ابزاری است در خدمت اثبات نظری درست خلاف نظر پدرش در باره‌ی او.

پافشاری بیش از حد او بر این مسأله، نشان‌گر این واقعیت است که او تصویر پدر از خود را درونی کرده است. عطی از خوددوستی کافی که لازمه‌ی برقراری ارتباط سالم است، برخوردار نیست. در فیلم، این موضوع هم‌زمان با کم‌هوشی او در روابط اجتماعی نیز به نمایش گذاشته شده است. او با تولید مکرر مشکلات گذشته در روابط کنونی‌اش، از توجه کافی به دیگران و محیط اطرافش باز می‌ماند.

رضا نیز در روابطش با هم‌خانه‌هایش (به خصوص با «دکتر») عین رابطه‌ای را که در گذشته از آن رنج بسیار برده است، دوباره تکرار می‌کند. رفتار او با «دکتر» درست همان رفتار تحقیرآمیزی است که در گذشته پدرش با او داشته است و نمی‌تواند خود را از حلقه‌ی نفوذ این رابطه بیمار خارج سازد.

در این میان جهان موقعیت ویژه‌ای دارد. جهان با آن‌که شخصیت اصلی فیلم است، تماشاگر تا آخر فیلم هیچ چیزی از گذشته‌ی او دستگیرش نمی‌شود. با این حال او نیز درگیر رابطه‌ای نابرابر و ناسالم است. این رابطه با قتل شاپوری توسط او در انتهای فیلم به پایان می‌رسد.

با این حال نکته‌ی جالب در فیلم به رابطه‌ی میان جهان و عطی برمی‌گردد. در طی فیلم تماشاگر احساس می‌کند که گویی جهان به عطی علاقه دارد. با این وجود، چنین موضوعی تا انتهای فیلم هیچ گاه مسلم نمی‌شود. جهان از کم و کیف احساسش در هیچ کجا از فیلم سخنی به میان نمی‌آورد. ظاهراً او از بیان احساس‌هایش (نه تنها عشق، بلکه حتی خشم و نفرت) ناتوان است. حتی در انتهای فیلم در آن هنگام که صاحب کارش را به قصد کشت می‌زند، باز از بیان خشمش توسط واژه‌ها عاجز می‌ماند. از این بابت جهان به یکی از شخصیت‌های معروف صادق هدایت (داش آکل) شبیه است.

داش آکل نیز مانند او نمی‌تواند احساسش را به مرجان بگوید. با این حال شخصیت و شرایط اجتماعی این دو قهرمان هیچ شباهتی به یکدیگر ندارد. تنها شباهتی که میان این دو می‌توان یافت، طریقه‌ای است که توسط آن با دختر مورد علاقه‌شان ارتباط برقرار می‌کنند. هر دو در برابر معشوق در مقام حامی ظاهر می‌شوند. همین موضع رابطه‌ی ایشان با زن را به رابطه‌ای نابرابر تبدیل کرده؛ جایگاه زن را تا مرتبه کودک تنزل می‌دهد. زن به جای آن‌که معشوق باشد، موجودی می‌شود محتاج و بی‌پناه.

همان طور که پیش‌تر نیز گفتیم، در رابطه‌ی نابرابر، صمیمیت و توانایی بیان عواطف کاهش می‌یابد. از این زاویه حتی می‌توان گفت که عشق به آن معنایی که امروزه در میان زوج‌های جوان جوامع مدرن قابل مشاهده است، از آن‌جایی ممکن شد که رابطه‌ی برابر میان زن و مرد برقرار گشت.

بدین ترتیب هر چند جهان نیز همانند سایر هم نسلانش در فیلم، قربانی رابطه‌ی نابرابر و بیماری‌زای موجود در جامعه است، نمی‌تواند از تکرار مجدد آن در رابطه‌اش با زن اجتناب کند. همین یک نکته او را به داش آکل دوره‌ی ما تبدیل می‌کند.


این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.


+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 10:43  توسط رضا کاظم زاده   | 

«چهارشنبه‌سوری» نمونه‌ای موفق از روایتی روان‌شناسانه


فیلم «چهارشنبه‌سوری» به کارگردانی اصغر فرهادی و بازی درخشان هدیه تهرانی، حمید فرخ‌نژاد و ترانه علیدوستی از جهات بسیاری فیلمی است متفاوت و از نظر طرح روان‌شناسانه روایت و شخصیت‌ها بسیار موفق. در این فیلم بر خلاف معمول سینمای ایران، نه شخصیت قهرمانان، بلکه روابط میان آن‌هاست که مورد تجزیه و تحلیل و بررسی قرار گرفته است.


حمید فرخ‌نژاد (مرتضی) و هدیه تهرانی (مژده) در چهارشنبه‌سوری، ساخته اصغر فرهادی

در فیلم‌های شخصیت‌مدار (مانند بسیاری از فیلم‌های مهم کیمیایی چه پیش و چه پس از انقلاب) موقعیت‌ها تنها مستمسکی هستند برای بروز و به نمایش در آوردن خصائل قهرمان اصلی. در این نوع از روایت، هسته‌ی اصلی هویت قهرمان سخت و تغییرناپذیر است و موقعیت‌های گوناگون، تأثیری بر آن نمی‌گذارند.

یکی از نمونه‌های مثالی (idéal-type) عامه‌پسند چنین نوع نگاهی را می‌توان در فیلم‌هایی مانند «قیصر» «رضا موتوری» و یا «داش آکل» کیمیایی مشاهده کرد. قهرمان این فیلم‌ها به جای آن‌که در درون شریط و وضعیت‌ها قرار داشته باشد، در خارج از آن‌ها قرار دارد. بدین ترتیب موقعیت، در حد آزمونی که بر سر راه رسیدن به مقصود وجود دارد، کاهش می‌یابد. خود این آزمون نیز تنها وسیله‌ای است برای بالفعل ساختن خصوصیات درونی قهرمان که از پیش در او وجود داشته است. در این نوع از روایت، شخصیت قهرمان از نوعی عدم وابستگی به موقعیت و روابطش با محیط برخوردار است.

چنین نگاهی در فرهنگ ما ریشه‌ها و زمینه‌های اجتماعی و تاریخی خودش را دارد. در فرهنگ ایرانی مفهوم «ناوابستگی» به محیط اطراف، هم با نوع به خصوصی از «آزادی» و هم با تلقی عموم از هویت مردانه، نسبت مستقیم دارد. آزادی در کادر هویت مردانه را در فرهنگ ما می‌توان با مفاهیمی مانند «وارستگی» و «حریت» (در معنای «خروج از بردگی و مرادها و رسوم و (...)» – فرهنگ عمید) توضیح داد.

بر اساس چنین انگاره‌ای، به طور کوتاه می‌توان گفت که آدمی (در این‌جا یعنی مرد) هر چه کمتر به محیط اطرافش وابسته باشد، آزادتر نیز هست. این نوع نگاه در فراورده‌های فرهنگی ما (به ویژه عرفان) به همان میزان که در پندار عامه مردممان، نفوذ بسیاری دارد. بر اساس این نمونه‌ی مثالی، انسان آزاده‌ی آرمانی فردی است که تماماً بر درون خویش استوار باشد و هیچ تأثیر عمیق و پایداری از محیط بیرون نپذیرد۱.

اصغر فرهادی در فیلم «چهارشنبه‌سوری» برای آن‌که بتواند روایتش را از حوزه نفوذ همچنان قدرتمند چنین نگاهی خارج سازد و برای توصیف رفتار قهرمانانش به جای شخصیت‌پردازی، به طرح روابط و موقعیت ایشان بپردازد، هم ساختار و هم مضمون فیلم را به شیوه‌ای دیگر پرداخته است. در این مقاله من تنها به بررسی شگردهایی می‌پردازم که فیلم‌ساز با توسل بدان‌ها توانسته در روایتش، رابطه را بر جای شخصیت بنشاند و از این طریق به تصویری پیچیده‌تر و دقیق‌تر از روابط میان انسان‌ها دست یابد.

داستان
داستان به طور خلاصه از این قرار است که دختری جوان (روحی) برای کار و نظافت خانه، وارد زندگی یک زن (مژده) و شوهر (مرتضی) می‌شود و از این طریق ناخواسته با مشکلات میان آن دو درگیر می‌شود. مژده به شوهرش مرتضی مشکوک است و می‌پندارد که او با زن همسایه‌شان (سیمین) رابطه‌ی عاشقانه دارد.

در طول نمایش فیلم، مژده از هر وسیله‌ای، من‌جمله فرستادن «روحی» به سراغ سیمین، برای پی بردن به واقعیت استفاده می‌کند. مرتضی نیز متقابلاً در برابر هر حمله‌ی همسرش از خودش دفاع می‌کند و سعی می‌کند تا به هر نحو ممکن بی‌گناهی‌اش را به اثبات رسانده اتهامات مژده را مربوط به تخیلات بیمارگونه‌اش بنمایاند.

در این بازی، «روحی» خیلی سریع به ابزاری جهت دست‌یابی به مقصود زن و شوهر تبدیل می‌شود. در ابتدا و به خواست مژده به جاسوسی زن همسایه می‌رود و کمی بعد به نفع شوهر شهادت دروغ می‌دهد و شریک جرم او می‌شود. با این حال تنها در انتهای فیلم است که به اصل ماجرا پی برده سعی می‌کند تا اشتباهش را جبران کند. ولی از آن‌جایی که خود نیز با روابط میان زن و شوهر درگیر گشته از چنین کاری باز می‌ماند.

حضور دختر خدمتکار در این فیلم تنها مستمسکی برای شرح ماجرا و شروع داستان نیست. در واقع از یک نظر شباهت زیادی میان موقعیت این دختر و تماشاچی وجود دارد: «روحی» و تماشاگر هم‌زمان و به شکلی مشابه در طی فیلم با چند و چون زندگی زن و شوهرش آشنا می‌شوند. موقعیت مشابه باعث می‌شود تا نگاه «روحی» و تماشاگر هم‌زمان و باکیفیتی همانند تغییر یابد.

بدین ترتیب میان دختر و بیننده فیلم، نوعی نزدیکی در نگاه به قضایا و رویدادها حاصل می‌شود. در ساختار روایی فیلم‌های شخصیت‌محور، نزدیکی میان قهرمان با تماشاگرش را می‌توان با پدیده‌ی «همانندسازی» (identification) توضیح داد. این همانندسازی یا بر پایه قرابتی است که تماشاگر به لحاظ اخلاقی یا شخصیتی میان خود و قهرمان می‌یابد یا به خاطر بُعد آرمانی شخصیت قهرمان (که در روان‌کاوی «خود آرمانی» (Idéal du Moi) می‌نامند) است که تماشاگر آرزوی شباهت به آن را دارد. در هر دو حالت همانندسازی میان خصوصیات درونی و کاراکتر قهرمان از یک سو، با فردیت بیننده از سوی دیگر است که صورت می‌گیرد.

در فیلم «چهارشنبه‌سوری» اما نزدیکی میان بیننده و «روحی» به شخصیت این آخری هیچ ارتباطی ندارد. او نه شخصیت برجسته‌ای در فیلم دارد و نه اساساً بیننده تا آخر فیلم از او چیز زیادی در مورد حیات درونی‌اش دستگیرش می‌شود. در روایت شخصیت فردی «روحی» تا حد بسیاری در نقش اجتماعی‌اش (خدمت‌کار) حل شده و جز این‌که قرار است به زودی ازدواج کند (که باز این هم به تغییر نقش اجتماعی‌اش نظر دارد) چیز زیادی از او آشکار نمی‌شود.

بدین ترتیب نزدیکی میان او و بیننده، نه بر مبنای همانندسازی، که تنها به دلیل پرسپکتیو مشترکی است که فرا رویشان قرار گرفته است. بیننده با «روحی» وارد زندگی مرد و زن می‌شود و با «روحی» نیز از زندگی آن‌ها خارج می‌شود. از سوی دیگر «روحی» هیچ نسبت یا وابستگی عاطفی با زن و شوهر ندارد و در نتیجه نگاهش به زندگی آن‌ها در ضمن تازگی، بی‌طرفانه نیز هست.

جالب اما این است که داشتن اطلاعات کم و بیش برابر، موجب می‌شود تا نوعی نزدیکی میان نقطه نظر بیننده با «روحی» پدید آید. اطلاعات برابر از یک موقعیت گاهی سبب می‌شود تا افراد متفاوت به شیوه‌ای یکسان قضاوت و یا عمل کنند. نزدیکی میان «روحی» و تماشاگر، در واقع به نوعی تماشاگر را نیز به درون موقعیت فیلم برده؛ می‌تواند این فکر را به او القا کند که شاید اگر او هم در چنین موقعیتی قرار داشت، آزادی عملش را تا حد بسیاری از دست می‌داد. یکی از خصوصیات مهم رابطه‌ی بیمار کاهش قدرت عمل افراد درگیر در آن رابطه است.

حذف منطق علت و معلولی خطی در طرح داستان
«چهارشنبه‌سوری» روایتی است از رابطه میان یک زن و شوهر متعلق به طبقه متوسط مرفه شهری. تمام ماجرای فیلم در یک شبانه‌روز، از صبح تا پاسی از شب، اتفاق می‌افتد. در واقع بیننده به لحاظ زمانی، تنها با برشی بسیار کوتاه از زندگی این زوج آشنا می‌شود.

یکی از ویژگی‌های مهم چنین طرحی برای روایت در آن است که یکی از کارکردهای مهم منطق علت و معلولی را در ساخت داستان از میان برمی‌دارد. هر چه طول یک داستان به لحاظ زمانی بیشتر باشد، علت و معلول متاثر از زمان نقش بیشتری در توضیح رویدادها بر عهده می‌گیرد.

مهم‌ترین کارکرد چنین منطقی در روایت این است که به لحاظ زمانی، از وقایع قبل‌تر برای فهم، توضیح و گاهی حتی توجیه وقایع بعدتر استفاده می‌کند. خصوصیت مهم چنین منطقی این است که برای درک معنای آن‌چه در زمان حال می‌گذرد، به زمان گذشته مراجعه می‌کند. بدین ترتیب گذشته، معنای زمان حال می‌شود. وابستگی زمان حال به گذشته نیز مدام توجه بیننده را برای فهم قضایا از روابط میان افراد در زمان حال، متوجه گذشته ایشان می‌کند و ذهن را در یک رفت و آمد مدام میان حال و گذشته نگاه می‌دارد.

زمان کوتاه (یک شبانه‌روز) در روایت «چهارشنبه‌سوری» در واقع مانع از آن می‌شود که بیننده به سادگی و تنها زیر تأثیر عادت‌های ذهنی‌اش به سرعت «معنای» روایت را کشف کند. خود این مسأله تماشاگر را لااقل برای مدتی گیج می‌کند و مانع از آن می‌شود که «یقین‌های» زندگی روزانه‌اش را در غالب فیلم از نو بیافریند. بی اطلاعی از گذشته قهرمانان موجب می‌شود تا بیننده برای خلق و دریافت معنای روایت، ذهنش را متوجه روابط میان افراد که در زمان حال روایت جریان دارد، بنماید.


ترانه علیدوستی (روحی) در نمایی از فیلم «چهارشنبه سوری» ساخته اصغر فرهادی

برتری رابطه به شخصیت
نکته مهم دیگر این‌که کوتاه بودن زمان روایت موجب می‌شود تا ذهن بیننده برای یافتن معنا از شخصیت قهرمانان متوجه روابط میان آن‌ها بشود. البته تلاش سازنده فیلم نیز در مخفی نگاه داشتن گذشته قهرمانان در این امر نقشی به سزا بازی می‌کند. بیننده از آن‌جایی که از گذشته و تاریخچه‌ی قهرمانان فیلم، هیچ اطلاعی ندارد و آن‌ها را در شرایط و موقعیت‌های متفاوت مشاهده نمی‌کند، نمی‌تواند با توسل جستن به درکش از «شخصیت» قهرمانان، معنای اعمال ایشان را دریابد.

بدین ترتیب تنها راهی که در این‌جا برای تماشاگر باقی می‌ماند توجه به رابطه است. کوتاهی زمان روایت بدین گونه اتوماتیسم دیگری را نیز در نگاه بیننده‌اش بی‌اثر می‌سازد. عادتی فرهنگی که مطابق آن ما همیشه برای فهم کردار دیگری در درجه نخست به تعبیرمان از شخصیت او مراجعه می‌کنیم. در این عادت اکتسابی ما برای فهم آن‌چه در بیرون می‌گذرد، به درون فرد مراجع می‌کنیم.

بدین ترتیب بیننده برای فهم موضوع و معنای رویدادها دو تکیه‌گاه مهم فکری خود را از دست می‌دهد: یکی مراجعه به «گذشته» و دیگری شناخت «شخصیت‌ها.» با این حال هنوز یک راه برای درک معنا باقی می‌ماند و آن متمرکز شدن بر روابط میان قهرمانان است.

«چهارشنبه‌سوری» را می‌توان تنها به خاطر همین یک نکته، فیلمی کاملاً متفاوت و مدرن در مقایسه با روال معمول روایت‌سازی در سینمای ایران دانست. پس از نشان دادن این دو نکته مهم در ساختار فیلم، حال به نقش رابطه در مضمون فیلم بپردازیم.

عدم توافق بر سر تعریف رابطه
موضوع فیلم را نیز می‌توان همانند ساختار آن، بر حول محور رابطه خلاصه کرد: رابطه میان یک زن و شوهر. تمام اتفاقات و شخصیت‌های دیگر نیز در ارتباط مستقیم با این رابطه است که در فیلم نقش ایفا می‌کنند. بحران میان زن و شوهر تمامی روابطشان با دنیای خارج را تحت شعاع خود قرار داده است.

بدین ترتیب کل داستان را می‌توان این گونه نیز خلاصه کرد: زنی (منیژه) به شوهرش (مرتضی) مشکوک است و فکر می‌کند که او با زن همسایه (سیمین) رابطه دارد. در تمام فیلم، بیننده با کشمکش میان زن و مرد، دخالت سایر قهرمانان فیلم در این ماجرا و سایر اتفاقاتی سر و کار دارد که بر حول آن دور می‌زنند. از برخورد میان قهرمانان فیلم با یکدیگر و همین طور گفتگوی میان آن‌هاست که تماشاگر به تدریج با موضوع و سپس کاراکتر قهرمانان آشنا می‌شود.

در رابطه میان منیژه و مرتضی که رابطه‌ی مرکزی و محور روایت است، همه چیز از حرکت باز ایستاده و به حالت تعلیق در آمده است. دلیل این مسأله نیز به این برمی‌گردد که زن و مرد بر سر تعریفشان از خود، دیگری و رابطه‌شان با یکدیگر نمی‌توانند به توافق برسند.

زن، مرد را در رابطه‌اش با خود، شوهری «خیانت‌کار» تصور می‌کند و برای اثبات چنین مدعایی دست به هر کاری می‌زند: تلفن‌هایش را کنترل می‌کند؛ لباس‌هایش را می‌گردد؛ یواشکی به دنبلاش تا محل کارش می‌رود و ساعت‌ها کشیک می‌کشد؛ از راه تهویه هوا در حمام گوش می‌ایستد تا مکالمات زن همسایه را بشنود و ....

از سوی دیگر مرد نیز بی‌کار ننشسته و از هر فرصتی استفاده می‌کند تا خودش را در رابطه با همسرش شوهری «وفادار» تعریف کند. در این دعوای میان دو نگاه به واقعیت خود یا دیگری، گاهی زن دست بالا را دارد و گاهی مرد. حتی در انتهای فیلم نیز که به ظاهر مرد غائله را به نفع خود خوابانده است، شبح شک و تردید همچنان بر فضای فیلم حاکم باقی می‌ماند.

رابطه‌ی بیمار
عدم توافق بر سر تعریفی که هر کدام از خود، دیگری و در نتیجه رابطه دارند، عواقب گوناگونی برای ایشان دارد. همان طور که پیش‌تر نیز اشاره کردم، یکی از مهم‌ترین آن‌ها به این نکته برمی‌گردد که زمان در رابطه میان زن و شوهر، از حرکت باز ایستاده است. تا توافقی بر سر رابطه میان زوج برقرار نشود، زمان در رابطه‌شان از نو به حرکت در نمی‌آید. یکی از نکات مهم و ظریف در این فیلم نشان دادن این نکته است.

رابطه نیز مانند انسان برای خود تاریخچه‌ای دارد و در نتیجه در زمان می‌زید و متحول می‌شود. اگر دو نفری که در دو سوی این رابطه قرار دارند، نتوانند بر سر تعریفی که از آن دارند به توافق دست یابند، همه چیز به حالت معلق در می‌آید و تا وقتی توافق مجدد برقرار نشود، طرح و یا اجرای هیچ پروژه‌ی مشترکی دیگر امکان‌پذیر نیست.

در فیلم، این نکته با پروژه مسافرت به دوبی به خوبی به نمایش گذاشته شده است. با این‌که مرتضی و مژده از پیش تمام مقدمات سفر را آماده کرده‌اند، اما حتی شب قبل از مسافرت نیز هم‌چنان بر سر این‌که آیا با هم سفر خواهند رفت یا نه، جرح و بحث می‌کنند.

ناتوانی در برنامه‌ریزی مشترک باعث می‌شود که آینده نیز به نوبه خود در مقابل چشمانشان نامعلوم گردد. با نامعلوم شدن آینده، زمان حال نیز معنای خود را از دست می‌دهد. در چنین موقعیتی افراد به جای آن که سازنده رابطه باشند اسیر آن می‌شوند و احساس اضطراب توام با ناتوانی وجودشان را در برمیگیرد. بیماری «روحی» مژده نیز با توجه به چنین فضایی است که معنا پیدا می‌کند.

از این منظر، در فیلم «چهارشنبه‌سوری» به بیماری روحی و روانی نیز از زاویه‌ای متفاوت نگاه شده است. در ابتدای فیلم به نظر می‌رسد که ظاهراً مژده از عوارض نوعی بیماری روانی در رنج است. او بسیار عصبی و تندخو است؛ توانایی‌اش در توجه به اطرافیانش تا حد بسیاری کاهش یافته است؛ علائم افسردگی و اضطراب دائم در رفتارش مشهود است و از همه مهم‌تر، تمام حیات روانی‌اش بر حول انگاره‌ای ثابت (شک به همسرش) خلاصه شده و در نتیجه از زندگی طبیعی و سالم عاجز مانده است.

به تصویر کشیدن چنین خصوصیاتی در ابتدای فیلم، بدون آن‌که وجود دلایلی روشن در محیط زندگی مژده آن را موجه سازد، موجب می‌شود تا فرض بیمار بودن او به شدت تقویت گردد. از سوی دیگر و از آن‌جایی که در ابتدای فیلم، هیچ عاملی ذهن را متوجه محیط بیرون نمی‌کند، تماشاگر در برابر رفتار نامتعارف و ظاهراً خارج از موضوع مژده، فرض را بر روان‌نژندی او می‌گذارد.

با چنین فرضی ذهن غالبا برای یافتن علت، توجهش از یک سو جذب شخصیت و از سوی دیگر گذشته‌ی مژده می‌شود. با این حال کشف این واقعیت در اواخر فیلم که مرتضی حقیقتاً با زن همسایه رابطه‌ی عاشقانه دارد، موجب می‌شود تا نحوه فهم بیماری روحی مژده نیز به کل تغییر یابد.

با چنین چرخشی در نگاه، از یک سو دیگر نمی‌توان علت بیماری را تنها به گذشته مژده ربط داد و از سوی دیگر و به عنوان نتیجه‌ی منطقی آن، باید دلایل آن را نه در شخصیت وی، بلکه در شرایط زندگی‌اش جستجو کرد. بدین ترتیب هم‌زمان دو پیش‌پنداشت متداول مربوط به بیماری روحی، هم‌زمان مردود می‌شوند.

در این فیلم ما نه با نوعی نوروز (névrose) در معنای روان‌کاوانه و متداولش، بلکه با بیماری‌ای روبه‌رو هستیم که هم در رابطه و هم به دلیل رابطه است که پدید آمده است. دلایل بیماری روحی مژده به کودکی‌اش هیچ ارتباطی ندارد. او تا وقتی در چنین رابطه‌ای قرار داشته باشد، نه پرداختن به گذشته‌اش و نه مصرف دارو، هیچ کدام نمی‌توانند برای رفع افسردگی مزمن و اضطراب‌هایش کمکی باشند.

در این فیلم ما به خوبی مشاهده می‌کنیم که چگونه مناسبات ناسالم وقتی بر فضای رابطه‌ای عاطفی، درازمدت و روزانه حاکم می‌شوند، می‌توانند افراد را به بیماران روحی مبدل سازند. در چنین حالتی به جای پرداختن به فرد و گذشته‌اش، بایستی به سیستم روابط فرد با محیط پیرامونش و در زمان حال پرداخت.

۱- کارهای پس از انقلاب داریوش مهرجویی (مانند لیلا و هامون) هرچند به نسبت کیمیایی فاصله بیشتری با چنین نمونه‌ی مثالی دارد، ولی همچنان در حوزه تأثیر چنین نگاهی قرار دارد. مهرجویی حتی در فیلم «سارا» که تحت تأثیر نمایش‌نامه «خانه‌ی عروسکی» اثر هنریک ایبسن ساخته، نتوانسته خود را از چنین تأثیری خلاص کند؛ در حالی که این اثر ایبسن یکی از نمونه‌های درخشان بررسی روان‌شناسانه موقعیت‌های فردی از طریق توصیف روابط میان آدم‌هاست. با این وجود مهرجویی سال‌ها پیش از این با ساختن فیلم «گاو» موفق شده بود تا حد بسیاری از این نوع پرداخت در سینمای آن زمان ایران فاصله بگیرد.

این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 1:4  توسط رضا کاظم زاده   |