تبليغاتX
نوشته های رضا کاظم زاده

نوشته های رضا کاظم زاده

روانشناسی - اجتماعی

تعارف، فردیت و سلسله مراتب (رادیو دویچه وله)

فرهنگ و هنر | 11.03.2008

 

برای شنیدن مصاحبه اینجا کلیک کنید.

الگوهای آداب معاشرت در بسیاری فرهنگ‌ها با یکدیگر پیوند دارند. مجموعه‌ای از قراردادها و هنجارهای گفتاری و رفتاری به فرد امکان می‌دهند تا خود را در موقعیت‌های مختلف اجتماعی، به نحو پذیرفته شده‌ای، معرفی ‌کرده یا با دیگری ارتباط برقرار کند. "تعارف" اما از جمله مقوله‌هایی است که در بسیاری فرهنگ های ارتباطی و اجتماعی وجود ندارد ولی ایرانیان رعایت آن را یک فضیلت به شمار می‌آورند.

مخلص، چاکر، ارادتمند، ناقابل، به روی چشم، با اجازه و از این قبیل، نمونه‌هایی بسیار رایج از تعارف‌های کلامی هستند که ایرانیان در مناسبات روزانه خود، بجا و بیجا، به یکدیگرمی‌گویند. راننده تاکسی هنگام حساب کردن پول کرایه می‌گوید: قابلی ندارد. صاحبخانه میز مفصلی برای شام چیده و به میهمان اعلام می‌کند نان و پنیر مختصری میل کند. برای کاری سرپایی کسی را به زور دعوت به منزل می‌کنیم و هنگامی که آمد و نشست، گله می‌کنیم که وقت ما را گرفت. قربان صدقه برخی می‌‌‌رویم که شاید با آنها خصومتی هم داریم. چرا؟

آیا تعارف نکردن، نشانه بی‌ادبی و بی‌اعتنایی است؟ رعایت آداب است؟ ارزشی با خود ایجاد می‌کند؟ از ترسی درونی یا نوعی بی‌اعتمادی به دیگران ناشی می‌شود؟ آیا وقتی گفتار و رفتار ما آمیخته به تعارف است، می‌توانیم با قطعیت بگوییم منظور واقعی خود یا دیگران را می فهمیم؟ هر کدام از ما چقدر با تعارف، دچار سوءتفاهم شده‌ایم یا سوءتفاهم ایجاد کرده‌ایم؟

تعارف واژه‌ای عربی است و در فرهنگ معین، پیشکش، خوشامدگویی و ا‌‌ظهار آشنایی معنا شده است. به نقل از دهخدا در لغتنامه، شناختن یکدیگر، معنای قدیمی تعارف است و دیگر بکار نمی‌رود. چنین کلمه‌ای در زبان انگلیسی، آلمانی یا فرانسه وجود ندارد و شاید بتوان گفت نزدیکترین معادل آن، پیشنهاد باشد. تلقی ایرانیان از تعارف در روابط اجتماعی یا فردی، ادای احترام یا ستایش از یک ارزش است. مثلا سخاوتمند بودن، یک فضیلت اخلاقی است و ریشه بسیاری تعارف‌ها مانند فدای سرتان، پیشکش یا قابل ندارد، احتمالا از همینجاست.

بسیاری نظریه‌ها، اساس تعارف را مناسبات نابرابر اجتماعی و کوشش برای کنار آمدن یا تحمل قدرت تعریف می‌کنند. مثلا ویلیام بیمن، انسان‌شناس آمریکایی، در کتاب "زبان، منزلت اجتماعی و قدرت در ایران"، به درهم‌تنیدگی زبان و تعامل اجتماعی می‌پردازد. بیمن می‌گوید که نوعی تقابل بیرون و درون بر اندیشه و رفتار ایرانیان حاکم است و حفظ ‌ظاهر، یکی از بنیانی‌ترین رفتارهای ایرانیان است.

چه بخش از فرهنگ تعارف و حفظ ظاهر، ناشی از بی‌اعتمادی، سست بودن موقعیت فردی و نداشتن تضمین برای ادامه کار و زندگی پس از شفاف بودن است؟ پاره‌ای از این پرسش‌ها را با رضا کاظم‌زاده، پژوهشگر مسائل فرهنگی و روانشناختی در بروکسل در میان گذاشتیم.

چه میزان از فرهنگ تعارف، به مناسبات قدرت باز می‌گردد؟

رضا کاظم زاده: تعارف در مناسبات متکی بر قدرت، نه تنها قدرت سیاسی بلکه روابط نابرابر اجتماعی، نقش نوعی سپر حفاظتی دارد. با تعارف، شخص ناچار نیست آنچه در درون خود فکر می‌کند ، به بیرون بروز دهد.

به این ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که مثلا افراد محافظه‌کارتر یا بی‌پشتوانه‌تر از نظر اجتماعی یا اقتصادی، تعارفی‌تر هستند؟

به این مستقیمی شاید نشود رابطه‌ی علت و معلولی برقرار کرد. تعارف در فرهنگ ما یک نورم است. شدیدا عمومی است و مسلما در بخش‌هایی که خیلی سنتی‌ترند بیشتر دیده می‌شود. به نطر من، تعارف متعلق به جامعه‌ای است که فرد در آن فقط با آشنایان‌اش زندگی می‌کند. وقتی شما به شهر وارد می‌شوید، در جایی قرار می‌گیرید که ۹۰ درصد آدم‌هایی که می‌بینید با شما آشنایی یا رابطه‌ ندارند. در این حالت مسلما میزان به‌کارگیری تعارف هم خیلی کاهش پیدا می‌کند. من فکر می‌کنم محیط در فرهنگ تعارف خیلی نقش داشته باشد. شهرنشینی روحیه تعارف را کاهش می‌دهد. هر چند حتی شهری‌ها نیز در محدوده آشنایان خود همچنان پایبند چنین رفتاری هستند.

به همین دلیل در جوامع پیشرفته‌تر مانند اروپا، تعارف کمتر است؟

من فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین رل‌هایی که تعارف در فرهنگ ما بازی می‌کند، ایجاد نوعی صلح و آرامش میان افراد است. شما اگر از بالا به جامعه‌ی ایران نگاه کنید، احساس می‌شود که ظاهرا میان تمام افراد این جامعه صلح و مهربانی وجود دارد. تعارف یکجور پنهان‌کردن خشم درون است و یکجور احتراز کردن از ورود به کشمکش با دیگران در منظر عمومی. از این زاویه من فکر می‌کنم بخشی‌ از آن خیلی خاص جامعه‌ی ماست. در یک جامعه‌ی مدرن که اساس را بر این می‌گذارد که فرد خودش روابطش را شکل بدهد، اهمیت اول با ارتباط گیری است. سعی می‌کنند به شما از همان بچگی آموزش بدهند که افکار و احساس‌تان را با دیگران درمیان بگذارید و از این طریق مسئولیت تنظیم روابط‌تان را با دنیای اطراف‌تان بر عهده خودتان می‌گذارند. در جامعه‌ی سنتی، این گروه است که روابط را بر اساس نقش افراد تنظیم می‌کند. یکی زن است، یکی شوهر است، یکی فرزند است. گروه برای هر یک از این نقش‌ها، خصوصیاتی قائل است. از این زاویه می‌شود گفت که باید قاعدتا با روند مدرنیته، با رشد فردیت، فرهنگ تعارف در جامعه ایران، به مرور کمرنگ‌تر شود. البته نباید فراموش کرد که در جامعه ایران، تعارف کردن یکی از سرسخت‌ترین خصوصیات فرهنگی است.

بسیاری معتقدند بخش بزرگی از روحیات تعارف‌آمیز ایرانی، ناشی از فرهنگ مذهبی تقیه است. آدم فکری در سر دارد و بیان نمی‌کند، چون به صلاح‌اش نیست، یا برعکس به صلاح‌اش است که با افراد یا پدیده‌هایی موافقت کند...

تقیه از یک سو، مسئله‌ای مذهبی است، ولی از سوی دیگر، موضوعی کاملا ایرانی است. هم تقیه و هم تعارف، از آنجا که درون فرد را به نوعی محافظت می‌کند، بهرحال نشانه‌ی احساس ناایمنی در محیط اجتماعی است. اینها مکانیزم‌هایی هستند که جامعه و افراد، به مرور با احساس خطر نسبت به دنیای بیرون پیدا کرده‌اند. موضوع پیچیده تر می‌شود که در نظر بگیریم خود این مکانیزم‌ها ناشی از نوعی بدبینی هستند و در تکرار خود، باز بدبینی را تقویت می‌کنند. شما وقتی در محیطی قرار می‌گیرید که کمتر خودتان را بروز بدهید، دیگران هم با شما همین رفتار را می‌کنند. این موجب می‌شود که شناخت افراد نسبت به یکدیگر شدیدا کاهش یابد. شک کردن به این که حرف‌های طرف مقابل شما، همان چیزی نباشد که در درون‌اش است، همزمان بدبینی را افزایش می‌دهد. می‌توان گفت که تعارف و تقیه هر دو معلول نوعی بدبینی و تردید نسبت به دنیای بیرون هستند.

با این تعبیر موافق هستید که تعارف در جوامعی مانند ایران، نوعی کشمکش در رفتار درونی و بیرونی آدم‌هاست؟

فرهنگ تعارف، پیش از آنکه به چالش بکشد، سعی می‌کند به نوعی در روابط اجتماعی، در فضای عمومی، از بروز تشنج جلوگیری کند. روشی است که ما ایرانی‌ها پیدا کرده‌ایم برای صلح اجتماعی در روابط بیرونی. جامعه‌ی ما، جامعه‌‌ای شدیدا هیرارشیک است. یعنی براساس سلسله مراتب و احترام است. بیشتر موارد احترام فرد فرودست به فرادست خود. فرض کنید رابطه زن با مرد، رابطه‌ی فرزند با والدینش. رابطه کارمند با رییس. تعارف به نوعی خصوصیات فرودستی و فرادستی را تا حدی کاهش می‌دهد. از نگاهها پنهان می‌کند و تعادلی به مناسبات سلسله مراتبی می‌دهد. تعارف را در این چارچوب می‌توان به ماسک تشبیه کرد. ماسکی بین دنیای درون و بیرون. ماسکی که می‌تواند خطرهای دنیای بیرونی و مناسبات سلسله مراتبی را کمتر کند.

مهیندخت مصباح

 
+ نوشته شده در  2008/3/12ساعت 12:38  توسط رضا کاظم زاده   | 

نگاهی به دو پدیده ی تعارف و بدبینی در فرهنگ ایرانی



اگر فرهنگ یک جامعه را به مانند ادوارد ت. هال Edward T. Hall)1 ) مجموعه قواعدی بدانیم که نخستین هدفش تنظیم ارتباط (communication) میان افراد متعلق به آن فرهنگ باشد، می‌توان گفت که یکی از مهمترین مشکلات فرهنگی جامعه‌ی ما به محدودیتهایی برمی‌گردد که بر سر راه "فرا-ارتباط" (métacommunication) در رابطه میان افراد وجود دارد. فرا-ارتباط را می‌توان در یک عبارت سخن گفتن از رابطه در ارتباط تعریف نمود.

هدف من در این مقاله بیان چرایی چنین امری در فرهنگ ما نیست. پی بردن به دلایل پیدایش چنین ویژگی‌ای در فرهنگ نیاز به مطالعات تاریخی و جامعه شناسانه دارد. اما آنچه من می‌خواهم در این جا به بررسی آن بپردازم توصیف چگونگی و همینطور برخی نتایج و تاثیراتی است که دشواری برقراری فرا-ارتباط بر روابط میان افراد برجا می‌گذارد.

فرا-ارتباط
برای تنظیم رابطه باید از خود رابطه سخن گفت. از سطح گفتگوهای روزانه فراتر رفتن و در مورد خود رابطه به گفتگو پرداختن، از دیدگاه نظریه‌پردازان ارتباط، فرا-ارتباط (métacommunication) نامیده می‏شود. فرا-ارتباط در یك كلام یعنی از رفتارها و گفتارهای همیشگی و روزانه پیش‏تر رفتن و در مورد خود ارتباط - كه در واقع به تمامی این رفتارها سازمان و معنا می‏بخشد - سخن گفتن. فرا-ارتباط، صریح ترین و همچنین سریع‌‌ترین راه برای تنظیم رابطه است. با این وجود در هیچ فرهنگی سخن گفتن از رابطه امری ساده به نظر نمی‌آید.

فرا-ارتباط البته همیشه و همه جا به بهبودی ارتباط میان افراد منجر نمی‌شود و می‌تواند موقعیت شخص را در رابطه به خطر اندازد، موجب واکنشهای پیش‌بینی‌ناشده گردد و عواطف غیر قابل کنترل را در طرفین گفتگو آزاد نماید.

فرد با سخن گفتن از آنچه در مورد خود و دیگری می‌اندیشد، در حقیقت سعی دارد تا جای خود و دیگری را در رابطه یادآوری نماید. در فرا-ارتباط فرد خود و دیگری را همزمان از نو تعریف می‌کند. ثمر بخشی چنین تبادل نظری، هم به شرایط پیرامونی و هم به توانایی‌های فرد در نحوه‌ی بیان و کنترل احساساتش (بدون آنکه موجب سوتفاهم و یا رنجش شخص مقابل گردد) بستگی دارد.

در مقایسه با جوامع مدرن، در جوامع گروه باور و همگرا (holiste) نیاز کمتری به فرا-ارتباط احساس می‌شود چرا که تنظیم روابط در درجه نخست بر عهده ی گروه گذاشته شده است. این گروه است که نقش و وظایف فرد را در قبال دیگری (همسر، فرزند، والدین، خویشان، همسایگان و غیره) تعریف و تعیین می‌کند و چنانچه مشکلی میان دو نفر پیش آید باز این نمایندگان رسمی و شناخته شده گروه هستند که با "پا‌ در‌ میانی" و همچنین به نمایندگی از گروه، سعی در یافتن راه حل دارند.

قضاوت و چاره‌جویی در چنین جوامعی بیش از آنکه بر اساس خلق و خوی اشخاص باشد، با توجه به نقشی صورت می‌پذیرد است که هر کدام در رابطه برعهده دارند. بدین ترتیب اگر رفتار فرد با نقشی که گروه برای او از پیش در نظر داشته هماهنگ نباشد، این اوست که خطاکار قلمداد می‌شود.
در جوامع همگرا هویت فرد بر اساس نقشهایی تعریف می‌شود که در قبال دیگری (بعنوان شوهر، زن، پدر، مادر، فرزند و غیره) برعهده دارد. به همین دلیل نیز هست که برای تنظیم رابطه بیش از مذاکره و گفتگو این دانش گروهی است که تعیین کننده می‌باشد.

یکی از ویژگی‌های مشترک میان تمامی جوامع مدرن غربی، کاهش تدریجی نظارت مستقیم گروه بر رفتار فرد در دو فضای عمومی و خصوصی است. کاهش نظارت گروه بر رفتار فرد نیز به نوبه‌ی خود به ایجاد فاصله میان هویت فردی و نقش اجتماعی انجامیده است. از اواسط قرن بیستم به بعد و با ورود جوامع غربی به فاز دوم مدرنیته (که برخی برای القای ایده‌ی گسست با دوره ی اول مدرنیته بر آن نام "پست‌مدرنیته" نهاده‌اند) روندهای هویت‌یابی روز به روز از مکانیسمهای جامعه‌پذیری (که توسط سیستم آموزشی و زیر نظر حکومتها طراحی شده بود) فاصله گرفتند و بقول فرانسوا دوبه "قرارداد ضمنی میان جامعه‌پذیری و فردبنیادی (subjectivité)" پایان یافت.

در جوامع همگرا درست برعکس، هویت فردی در نقشهایی که شخص در اجتماع برعهده دارد ذوب شده و اساساً تفکیکی میان این دو مفهوم وجود ندارد. فرد سوای نقشش و در نتیجه در خارج از کادر روابطش با دیگران وجود ندارد. تعیین کادر و مرزهای بیرونی چنین نقشی تماماً برعهده‌ی فرهنگ جامعه قرار دارد. در جوامع مدرن با رشد فردگرایی بر اهمیت موضوع هویت روز به روز افزوده گشته است. هویت، دیگر نه مانند نقش ساخته و پرداخته جمع بلکه نتیجه فرایندهای ویژه ای است که در درجه اول به قابلیتهای خود فرد برمی‌گردد. بر همین اساس می‌توان گفت که به میزانی که در یک جامعه فرد‌گرایی رشد کند، مفهوم هویت نیز از اهمیت بیشتری برخوردار می‌گردد. در چنین شرایطی امر تنظیم روابط با دیگری نیز به مرور بر عهده‌ی فرد گذاشته می‌شود. چنین امری البته ناممکن می‌بود اگر که با آموزش از کودکی و ترغیب مدام شخص به تمرین گفتگو، شناسایی و سپس ابراز عواطف و احوالات درونی اش همراه نمی‌گشت.

با گذار از جامعه گروه‌باور به جامعه مدرن، هویت نقش‌مدرانه نیز به تدریج جای خویش را به هویت بازتابنده (identité réflexive) داده روز به روز بر نقش ارتباط در شکل بخشی و سپس قوام و پایداری هویت افزوده می‌گردد. در این حالت مهارت در برقراری ارتباط و در نتیجه توانایی در بکارگیری کلام، نه تنها به مهمترین ابزار برای تنظیم رابطه تبدیل می‌شود بلکه همزمان فرایند ارتباط‌گیری و تعامل با دیگری، به وسیله‌ای برای کشف و شناسایی خود و دیگری (هر دو) مبدل می‌گردد. قدرت فرد در تنظیم روابطش به تنهایی و بدور از دخالتهای گروه، به توانایی‌های او در برقراری فرا-ارتباط و سخن گفتن مستقیم از رابطه بستگی دارد.

فرا-ارتباط در خدمت فرایند هویت‌یابی
در فرهنگ ما ارتباط کلامی صریح و روشن، در مورد آنچه در باره خود، دیگری و مهمتر از همه ارتباط خود با دیگری می اندیشیم، امری معمول نیست. بیان صریح و روشن در مورد روابط خود با دیگران نیاز به آن دارد که نه تنها فرد از آزادی اندیشه برخوردار باشد بلکه بتواند آن اندیشه را در فضای عمومی و در حوضه روابط جمعی مطرح سازد. چنین امری تنها در شرایطی امکان پذیر است که امر تنظیم روابط نه برعهده ی گروه که بر دوش افراد باشد.

لازمه ی سخن گفتن از رابطه، سخن گفتن از خود است. از اینکه فرد خود را در رابطه با دیگری چگونه می‌بیند. در نتیجه به هنگامی که از رابطه سخن میگوییم همزمان به دادن تعریفی از خود نیز مبادرت می‌ورزیم. اما با دادن تعریفی از خود، در واقع هدفمان این‌ست که به دیگری بفهمانیم که چگونه می‌خواهیم تا او ما را ببیند. اینکه دیگری ما را همانطوری میبیند که ما میخواهیم یا خیر، معمولا یکی از مهمترین دلایل تقاهم و یا کشمکش میان ما و دیگران است. هویت فرد و درکی که از خود دارد تا حد بسیاری تحت تاثیر نگاهی است که اطرافیانش به او دارند. اهمیت رابطه و تاثیر تعیین کننده اش بر هویت فردی در ابتدا از آنجا معلوم می‌شود که هر هویتی تنها در رابطه با هویتی دیگر است که تعریف می‌شود: هویت مردانه در رابطه با هویت زنانه است که شکل می‌گیرد و هویت ایرانی در برابر هویت غیر‌ایرانی. نکته‌ی اما مهمتر اینست که چنین هویتی وقتی خود را در رابطه با دیگری تعریف کرد، در قدم بعدی و به شکلی همیشگی به تایید این دیگری محتاج و وابسته باقی خواهد ماند. بدین ترتیب یکی از عملکردها و چالشهای مهم ارتباط، تایید متقابل تصویری است که هر یک از طرفین ارتباط از خود به دیگری ارائه می‌دهد. همانطور که لیپیانسکی می‌گوید:"پیدایش حس آگاهی به خود، در ذاتش، به تعامل با دیگری بستگی دارد."2

اما همزمان سخن گفتن در باره رابطه، سخن گفتن از دیگری نیز هست. از اینکه او را در رابطه با خود و یا حتی کلا به عنوان یک انسان چگونه درمی‌یابیم و می‌فهمیم. بدین ترتیب سخن گفتن از رابطه، همزمان یعنی آشکار ساختن افکار و احوال درونی فرد در رابطه با دیگری. چنین امری در هیچ فرهنگی، کاری ساده و به دور از مشکل نیست. در بعضی از جوامع به کمک آموزش سعی می‌شود تا هر چه بیشتر سخن گفتن از رابطه را برای افراد مهیا نمایند و برعکس در بعضی دیگر از جوامع نه تنها به آن توجه نمی‌شود بلکه حتی با بکارگیری روشهای مختص به فرایند جامعه‌پذیری، مانع از پدیداری آن به طور مستقیم و از طریق کلام می‌شوند.

تعارف و اصل جدایی میان دو دنیای درون و بیرون
چگونه فرهنگی میتواند ارتباط کلامی برای تنظیم رابطه را محدود سازد؟ از نظر من مهمترین راهکار برای دست‌یابی به چنین مقصودی، ایجاد مرزی نفوذ ناپذیر میان دنیای درون فرد با دنیای بیرون از اوست.

در فرهنگ ایرانی از آن جایی که کنترل امیال و خواسته ها و پنهان داشتن افکار و نظرات یکی از اصلهای مهم برقراری ارتباط می‌باشد، لذا فرد نه بیان آزاد افکار و امیال بلکه نحوه ی پوشاندن و مخفی ساختن آنها در منظر عمومی است که می‌آموزد.

چنین امری در فرهنگ ما با ایجاد جدایی کامل میان دو فضای خصوصی و عمومی است که متحقق گشته است. هر چقدر قواعد "ظاهر" شدن در اجتماع جمعی‌تر باشد و در نتیجه کمتر "باطن" را به نمایش بگذارد، در فرد فاصله میان دو دنیای درون و بیرون افزایش بیشتری می‌یابد.
مقوله‌ی "تعارف" در فرهنگ ما یکی از نمونه‌های روشن چنین رفتاری است. با تعارف کردن در واقع ما یاد می‌گیریم که چگونه میان آنچه در درونمان احساس می‌کنیم با آنچه در بیرون نشان می‌دهیم، تفاوت بگذاریم.

تعارف در فرهنگ ما حوضه‌ی بسیار گسترده ای دارد، در شرایطی کاملاً متفاوت به کار گرفته می‌شود و رفتارها، گفتارها و کدهای بی‌شماری را در برمی‌گیرد: به هنگام راه باز کردن و اجازه دادن به اینکه دیگری زودتر از ما به جایی وارد یا از آنجا خارج شود، هنگام سلام و احوال پرسی کردن، به وقت اهدای خوراکی به آشنایی دور یا نزدیک، زمانی که دیگری را به منزل دعوت می‌کنیم و غیره، همگی موقعیت‌هایی هستند که در فرهنگ ایرانی، جزو حوزه‌ی تعارف قرار می‌گیرند.

در فرهنگ ما، رعایت و یا عدم رعایت قواعد مربوط به تعارف، نشانگر طبقه‌ی اجتماعی، تربیت خانوادگی و در یک کلام "شخصیت" فرد است. تعارف در جامعه ما یکی از مهمترین روشهای ایجاد پیوند میان افراد در اجتماع است و تبعیت از قواعد آن در دو فضای عمومی و خصوصی اجباری است. تنها در درون محیط کوچک خانواده‌ی هسته‌ای (میان زن و شوهر و یا والدین و فرزندانشان‌) است که چنین رفتاری اهمیتش را دست داده جای خود را به واحدهای معنایی دیگری در فرهنگ (مانند "احترام") می‌سپارد.

نکته مهم در ارتباط با بحث ما در اینجا این‌ست که در این مجموعه قواعد رفتاری، "ظاهر" فرد و آنچه با رفتارش در بیرون به نمایش می‌گذارد، به کل از دنیای درون و "باطنش" مستقل عمل می‌کند. در واقع در چنین موقعیتی نوعی گسست، اگر که نگوییم تضاد، میان دنیای درون فرد با رفتار بیرونی‌اش بوجود می‌آید. مسلماً در ارتباط، چنین گسستی میان ظاهر و باطن، بر اساس نوعی توافق میان طرفین گفتگو است که صورت می‌پذیرد. بدین ترتیب فرهنگ با آموزش راهکارهایی جهت پنهان داشتن امیال درونی، همزمان امکان سخن گفتن از رابطه را نیز بسیار کاهش می‌دهد.

فرهنگ گروه‌باور
چنین انتخابی در شیوه‌ی آموزشی همزمان نگاه فرهنگ به رابطه‌ی میان فرد و گروه اجتماعی اش را نیز آشکار می‌سازد. در فرهنگ فرد باور (individualiste)، از آنجایی که کنترل مستقیم فرد توسط گروه اجتماعی‌اش بسیار کاهش یافته است، امر تنظیم رابطه در نهایت بر عهده‌ی خود فرد گذاشته شده است. این فرد است که به ابتکار خود و بر اساس تجربیات و آموزه هایش روابطش را با دیگران تنظیم می‌نماید. در حالیکه در جوامع گروه‌باور (holiste)، تنظیم رفتار فرد در قبال دیگران برعهده‌ی گروه نهاده شده و در نتیجه از پیش معین و روشن است.


در این حالت یکی از نقش‌های مهم فرهنگ پیش‌بینی تمامی وضعیتهای گوناگون و مهمی است که در آن فرد با دیگران در تعامل قرار می‌گیرد. بدین ترتیب خلاقیت شخص در ساخت و پرداخت روابطش با دیگران به حداقل می‌رسد و قواعد و کدهای رفتاری از پیش، ساختار اصلی تعامل میان دو نفر را بدون توجه به ویژگی‌های شخصی آن دو، تعیین می‌کنند. (به مقاله‌ی من تحت عنوان "زبان در دو فضای عمومی و خصوصی" مراجعه کنید) همین امر موجب می‌شود تا در این گونه فرهنگها، خصوصیات فردی در پس رفتارهایی یکسان پنهان گردد. چنین امری همزمان شباهت ظاهری میان افراد متعلق به آن فرهنگ را افزایش می‌دهد. افزایش شباهت ظاهری که در فرهنگ ما با مقولاتی مانند "احترام"، "تعارف" و "آبرو" ممکن می‌شود، با کاهش امکان بروز خصوصیات فردی در روابط، همزمان امکان شناخت متقابل را در روابط جمعی به شدت کاهش می‌دهد.

بدبینی ایرانی
بدبینی در روابط اجتماعی، یکی از عواقب مهم جدایی میان ظاهر و باطن است. در یک فرهنگ، هر چقدر دیوار میان دو دنیای درون و بیرون، و یا آنچنانکه در فرهنگ ما نامیده می‌شود، میان "ظاهر و باطن" محکمتر و عبورناپذیرتر باشد سخن گفتن از رابطه دشوارتر است. فرهنگی که با برقراری مرزی عبور‌ناپذیر میان باطن و ظاهر، اصل را بر پنهان کاری و کنترل امیال درونی می‌گذارد، نمی‌تواند از داشتن نگاهی بدبینانه و مشکوک به روابط میان آدمها خودداری نماید. هر چقدر از بروز امیال درونی در فضای عمومی ممانعت بیشتری به عمل آید این فکر که دو دنیای درون و بیرون از یکدیگر متفاوت و در نهایت حتی با یکدیگر متضاد می‌باشند بیشتر تقویت می‌شود. فرهنگی که فرد را به پنهان داشتن امیال و افکارش ترغیب می‌کند همزمان دنیای بیرون را به او خطرناک جلوه می‌دهد.

بدبینی حاکم بر روابط فردی در فرهنگ ما را گاهی به شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر اجتماع ربط داده‌اند. بعنوان نمونه مقوله احتیاط در شعر شاعران ما را (اعم از قدیمی و یا جدید) که در زبان به غایت نمادین و دیریابشان منعکس گشته به خطری ربط داده اند که ایشان از جانب محتسب و فقیه در گذشته و امروز احساس می‌کرده‌اند. با این حال بدبینی و احتیاطی را که من در اینجا از آن سخن می‌گویم بسیار عمومی تر و عمیق‌تر بوده نگاه ما را نسبت به کل دنیای بیرون و تمام انسانهای پیرامونمان در برمی‌گیرد. بدبینی‌ای که تنها در ارتباط با قدرتمندان و حاکمان خلاصه نمی شود و نسبت به نزدیکان و یا افراد کاملاً ناشناس به طور یکسان عمل می‌کند.

این بدبینی نهفته و عمیق نسبت به دنیای بیرون، در فرهنگ ما خود را از طریق ضرب‌المثلها ("خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو")، انگاره‌ها ("دروغِ مصلحت‌آمیز")، رفتارهای اجتماعی (تعارف) و حتی نظامهای فکری ریشه‌دار مانند عرفان (بویژه در آنجایی که تفاوت میان درون و بیرون را به تضاد میان "ظاهر" و "باطن" مبدل می‌سازد) نشان می‌دهد. نکته جالب در مورد عرفان (به مثابه یکی از جلوه‌های مهم فرهنگ ما) در این‌ست که از یک سو تمام توجه خود را به سمت "باطن" برمی‌گرداند و آنرا بسیار ارج می‌نهد و از سوی دیگر بدبینی نسبت به "ظاهر" را به امری وجودی تبدیل کرده امکان هرگونه انتقال معنا از درون به بیرون را دشوار و حتی ناممکن می‌داند.

در اینجا بدبینی نسبت به دنیای بیرون با نوعی احساس ناتوانی "هستی شناسیک" (ontologique) در انتقال منویات درونی همراه است که سرخوردگی فرد در امر برقراری ارتباط را در ستیز و دشمنی کینه‌توزانه‌اش نسبت به مهمترین ابزار ارتباط (communication) یعنی زبان، به خوبی می‌نمایاند.

نکته مهم دیگر در اینجا توجه به این امر است که چگونه فرهنگ از یک سو با کشیدن دیواری بلند میان "ظاهر و باطن" خود موجبات بدبینی به ظاهر را فراهم می‌آورد در حالیکه از سوی دیگر در عرفان، به مثابه یکی از فرآورده هایش، چنین تضاد خودساخته میان ظاهر و باطن را به عالم هستی ربط داده آن را امری "ذاتی و ازلی" جلوه می‌دهد.
آنچه گفته شد در فرهنگ ایرانی خود را به صورت یک پارادوکس می‌نمایاند: در سیستم آموزشی و تربیتی ما، از یک سو کنترل و مخفی داشتن افکار و امیال درونی و در نتیجه حفظ "ظاهر" شدیداً ترغیب می‌شود، در حالی که از سوی دیگر، در همین سیستم و در غالب فرآورده های فرهنگی‌اش، مانند عرفان، از "باطن" در ضدیت با چنین ظاهری بسیار تجلیل می‌شود.

ایجاد تضاد میان ظاهر و باطن، درون و بیرون، اندرونی و بیرونی و ... از آنجایی موجب بدبینی است که با کاهش امکان شناخت دیگری در رابطه در واقع بیمناکی فرد را نسبت به دنیای بیرون افزایش می‌دهد. وقتی رفتار فرد نه بر اساس آنچه می‌اندیشد بلکه تنها از روی ادب و رفتار مناسب شکل گرفته باشد، امکان دسترسی به احساسات و افکار درونی وی شدیدا محدود می‌شود. همین محدودیت و ناآگاهی نسبت به آنچه در درون دیگری میگذرد، به خودی خود احتیاط در روابط و حس ظن را بیشتر می‌کند. جدایی میان دو وجه "نمایاندن" و "بودن" گاه می‌تواند بدبینی را تا حد روان پریشی (پارانویا) افزایش دهد. پارارنویا در رابطه معنایش این‌ست که از ابتدا و بدون شناخت دیگری، او را بالقوه مضر و با مقاصد پنهان غیر دوستانه تصور کنیم. وقتی بدبینی به پارانویا مبدل می‌شود، احتمال این که شخص با رفتار مضنون و فاصله‌گذار خویش وقوع رفتارهای غیر‌دوستانه را نزد دیگری افزایش دهد بسیار است. امری که به خودی خود از نگاه فرد مورد‌نظر ما تاییدی است بر آنچه از ابتدا می‌پنداشته است. بدین ترتیب شخص برای احتراز جستن از وقوع احتمالی کشمکش در ارتباط، روابط اجتماعی‌اش را بر اساس اصل "دوری و دوستی" تنظیم می‌نماید.



1. Edward T. Hall, La dimension cachée, Seuil, Paris, 1971.

2. Edmond Marc Lipiansky et col., Stratégie identitaires, puf, Paris, 1990, p. 74.

این مطلب برای اولین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.


+ نوشته شده در  2008/3/3ساعت 18:37  توسط رضا کاظم زاده   | 

ارزیابی تفاوت‏های انسانی و میان گروهی در فرهنگ ایرانی (2)

(بخش دوم)

برقراری مرز و جدایی میان گروه‏های متفاوت


تفاوت‏هایی كه تحت عنوان تفاوت پایه به رسمیت شناخته می‏شوند موجب پدیداری حد و مرزهایی میان گروه‏های انسانی گشته است و مراعات آن تابع قواعد كم و بیش مشخص و روشنی است. در واقع یكی از نتایج مهم و بلافصل طرح تفاوت به شكل رابطه‏ی نابرابر میان افراد، ایجاد جدایی و مرزهایی مشخص میان گروه‏های انسانی است.

الف) گروه زنان و گروه مردان
تفاوت بیولوژیک میان زن و مرد در جامعه ما به مثابه مهم‏ترین تفاوت پایه به رسمیت شناخته شده و تاثیر خود را بر تمامی اركان و شئون اجتماعی گذاشته است. این تفاوت پایه كه به شكل ویژه‏ای در فرهنگ پدیدار می‏گردد از سوی دیگر مرزهایی در روابط اجتماعی و فردی میان دو جنس ایجاد نموده است كه به مدد نظام‏های ارزشی، اخلاقی، عرفی، مذهبی و حتی رسمی و حقوقی سعی در حفظ آن می‏شود.1

بدین ترتیب از همان لحظه‏ی تولد، نوزاد دختر و پسر در دو دنیای موازی و با این حال متفاوت و جداگانه رشد كرده و تربیت می‏شوند. هر چند فرق گذاری در نحوه‏ی برخورد والدین با فرزند پسر و یا دختر، در تمامی جوامعی كه توسط پژوهشگران مورد مطالعه قرار گرفته‏اند مشاهده شده و پدیده‏ای آشنا و عمومی تلقی می‏گردد، با این حال شدت و ضعف تاثیر آن بر نحوه‏ی پرورش پسر و دختر و نحوه‏ی اجرای آن از یك فرهنگ تا فرهنگی دیگر متفاوت است، چرا كه اساسا مدل‏های مردانگی و زنانگی ـ كه به طور مستقیم در ساخت روش‏های تربیتی در جامعه موثر هستند ـ جنبه‏ی فرهنگی داشته و جهانی نیستند.

در جامعه ایران تفاوت میان زن و مرد آنقدر اهمیت یافته كه از نقطه نظر مدل‏های هویتی به صورت تضاد میان دو جنس به نمایش درمی‏آید. یكی از شاخص‏های مهم هویت مردانه كه بر اساس آن مدل‏های آموزشی گوناگونی برای صورت‌بندی هویت جنسی فرزندان مذكر شكل گرفته‏اند، نفی و سركوب تمام خصوصیاتی است كه زنانه تعریف شده‏اند. بدین ترتیب مرزها و جدایی میان دو جنس كه در ابتدا امری اعتباری و قراردادی است بر اثر ویژگی‌های تربیت خانوادگی و جمعی و در طی روند اجتماعی شدن كودك درونی شده تحت عنوان هویت مردانه به بخشی از شخصیت روانی وی تبدیل می‏گردد.

در حقیقت آنچه در فرهنگ ما از مرزهای بیرونی و اجتماعی میان دو جنس، قوی‏تر، عمیق‏تر و ناخودآگاه‏تر است، مرزهای درونی‏ای است كه در هر شخص با هویت جنسی او پیوند یافته است. اگر مرزهای بیرونی (مانند جدایی زن و مرد در اماكن عمومی) به چشم می‏آیند و حتی می‏توانند مورد نقد، نقض و ارزیابی قرار بگیرند، مرزهای درونی بر حسب تاثیر روش‏های تربیتی، ارتباط درونی مرد یا زن را از همان كودكی با هر گونه زنانگی و یا مردانگی قطع می‏گرداند. خصوصا در مورد فرزند پسر، از آن جایی كه سركوب ویژگی‏های زنانه (كه در واقع از همانندسازی (identification) سال‏های اولیه‏ی زندگی كودک با مادر در دوره‏ی پیش ادیپی باقی مانده است) در سنین كودكی و با روش‏های تربیتی صورت گرفته است، در ورا و دور از دسترس خودآگاه و خرد انتقادی قرار می‏گیرد.

بیان احساسات و عواطف، ظرافت در رفتار و بكارگیری سلیقه در نحوه‏ی پوشش، حس وابستگی و تعلق و ... همگی از آن جایی برای یك مرد ناپسند تلقی می‏شوند كه از ویژگی‏های زنانه به شمار می‏آیند. بدین ترتیب مرزهای اعتباری در جامعه با تبدیلشان به مرزهایی روانی در شخصیت فرد، به مرور تشدید و تثبیت می‏شوند.

ب) كودک - بالغ
در رابطه‏ی مكمل كودک ـ بالغ نیز اصل جدایی گروه‏های انسانی بر اساس معیار سن رعایت شده است. در اجتماعات گروهی و خانوادگی كودكان و بزرگسالان جدا از یكدیگر و هر كدام با گروه سنی خود هستند. با این حال مرز و فاصله میان بالغ ـ كودک خود را در درجه‏ی نخست در ارتباط كلامی می‏نمایاند. كودك در مقابل فرد بالغ از امكانات برابر برای استفاده از زبان برخوردار نیست. ادب و معذورات اخلاقی حكم می‏كند كه كودک به جای بهره بری از زبانی ویژه و درونی و موافق با خواسته‏ها و افكارش، از زبانی غیر شخصی، از پیش معین و شدیدا قراردادی استفاده كند.

قوانین عرفی و آموزشی ادب و احترام به بالغ در واقع مرزهایی هستند كه چندان به كودک اجازه‏ی خودنمایی در ارتباط را نمی‏دهند و به جای آن كه سوژه و صاحب گفتار و رفتار خود باشد در حد ابژه و موضوع خواست بالغ باقی می‏ماند. مجموعه‏ی این هنجارها كودک و بالغ را در دو دنیای متفاوت نگاه می‏دارد و امكان تبادل اطلاعات و عواطف را محدود، تابع قواعد و غیر شخصی می‏گرداند. بدین ترتیب در اكثر مواقع، از یک سو بالغ خود را در مقابل كودک در موضع مربی و تربیت كننده می‏یابد و از سوی دیگر كودك در وضع منفعل و گوش به فرمان و مریدی قرار می‏گیرد.

ج) جدایی بر اساس مرام و یا وابستگی قومی
شهروند ایرانی بر اساس مرام و اعتقادات دینی خود به گروه‏های متفاوت انسانی تعلق می‏گیرد و نه تنها بر اساس همین اصل امكانات اجتماعی به گونه‏ای نابرابر تقسیم گشته اند بلكه خروج از گروه خود و پیوستگی به گروه دیگر بسیار دشوار و در بعضی موارد حتی ناممكن است. در ضمن قراردادهای عرفی و رسمی مرز دقیق میان این گروه‏های اجتماعی و چارچوب روابط میان ایشان را به شكلی دقیق تعیین نموده است. در این زمینه به ویژه برخی از اعتقادات مذهبی اكثریت حاكم (مانند نجسی و پاكی) به انظمام پیش پنداشت‏هایی كه در جامعه در ارتباط با هر كدام از اقلیت‏های قومی وجود دارد از اختلاط و گسترش روابط میان ایشان با سایر اقلیت‏ها ممانعت به عمل می‏آورد.

چنین محدودیت‏هایی موجب گشته تا اقلیت‏ها نیز به نوبه‏ی خود در روابط حرفه‏ای و اجتماعی خود و جهت برقراری رابطه‏ای برابر و شانس بیشتر در دست یابی به اهداف خویش، تعلق اعتقادی خود را تا آنجا كه ممكن است پنهان دارند.

تا بدین جا می‏توانیم سخنانمان را به اجمال چنین جمع بندی كنیم:

1. هر گونه تفاوت مهم و رسمیت یافته از جانب فرهنگ حاكم وقتی در قالب تفاوت پایه شناسایی شود در روابط میان افراد به شكل رابطه‏ای نابرابر درمی‏آید.

2. در این نابرابری، از پیش فرد برتر توسط فرهنگ غالب، قوانین حقوقی و اعتقادات حاكم بر ذهن‌ها تعیین گشته است و نقش نخست در ارتباط و سازمان دهی روابط میان فردی بر عهده‏ی او قرار می‏گیرد.

3. تفاوتی كه به صورت نابرابر در رابطه جلوه می‏نماید در اجتماع با خاصیت مهم دیگری همراه می‏شود: تشكیل گروه‏های انسانی و برقراری مرز و حدود در روابط میان گروهی به منظور حفظ و تثبیت دائمی تفاوت‏های پایه.

4. جدایی گروه‏های انسانی و تعیین دقیق روابط مجاز و غیر مجاز منجر به پدیداری قواعدی می‏گردند كه از بیرون به طور یكسان و در تمامی موقعیت‏ها بر ارتباط میان انسان‏ها نظارت می‏كنند.

این نكته‏ی چهارم موضوع بحث بعدی ماست.

ارتباط در روابط نابرابر به حداقل كاهش می‏یابد و تابعی از قواعد و قوانین جاری و حاكم می‏گردد.

فرهنگ و جامعه‏ی ما دقت خاصی در تنظیم روابط میان افراد متعلق به گروه‏های انسانی متفاوت از خود نشان می‏دهد. هر گاه دو فرد متفاوت و در فرهنگ ما بالطبع نابرابر (هرگاه آن تفاوت، تفاوت پایه باشد)، در مقابل یكدیگر قرار می‏گیرند، مهم‏ترین نكته استقرار و سپس حفظ تفاوتی است كه فرهنگ آن را معیار تقسیم بندی اجتماع به گروه‏های انسانی تلقی نموده است.

حضور فعال قواعد آداب و معاشرت در تنظیم روابط بر اساس درست و غلط، مشروع و نامشروع كه بازتاب بلافصل خود را در عرف و حتی قوانین حقوقی می‏یابد، از پیش آنچنان كم و كیف ارتباط را معین می‏كنند كه جای زیادی برای ابتكار عمل فرد در رابطه باقی نمی‏گذارند. بدین ترتیب می‏توان گفت كه هر چه تفاوت میان دو فرد از نظرگاه فرهنگ بیشتر و عمده‏تر باشد، نظارت ارزش‏های جمعی بر روابط شدیدتر و آزادی فرد محدودتر می‏گردد. بعلاوه كاهش قدرت فرد در سامان دهی ابتكاری و شخصی رابطه‏ی خویش با افراد "متفاوت" در فرهنگ ما با نوعی محدودیت كاربردی زبان به مثابه مهم‏ترین ابزار ارتباط همراه است.

الف) زن - مرد
زن و مرد وقتی در فرهنگ ما در مقابل یكدیگر قرار می‏گیرند، بیش از هر چیز به عنوان دو فردی كه متعلق به دو جنس متفاوت هستند در نظر گرفته می‏شوند و خصوصیات، تفاوت‏ها و یا شباهت‏های دیگر میان ایشان بی اهمیت و یا به مراتب كمتر مهم تلقی می‏شوند. در این مورد تفاوت جنسی بر تمامی جزئییات ریز و درشت ارتباط، گفت‌وگو و رابطه‏ی میان دو نفر سایه می‏افكند و به مانند معیار و میزان اندازه‌گیری، حد و حدود همه‏ی امور را تعیین می‏كند.

برخی از این محدودیت‏ها كه همگی ما در روابط روزانه‏ی خود با آن خو كرده‏ایم را در اینجا نام می‏بریم:

1. فاصله‏ی بدنی میان دو جنس می‏باید تحت هر شرایطی حفظ گردد و از هر گونه تماس میان دو بدن به طور جدی اجتناب شود.

2. از بیان مسائل خصوصی (به‌ویژه اموری كه بار عاطفی دارند) احتراز شود.

3. مسائل جنسی جایی در گفت‌وگو نداشته باشند.

4. زبان رسمی، غیر شخصی و متعلق به فضای عمومی حفظ شود كه با كاربرد ضمیر شخصی "شما" به جای "تو" خود را نشان می‏دهد. 5. از نگاه مستقیم (خیره) به چشمان دیگری و به مدت طولانی خودداری شود به ویژه اگر طرفین در حال گفتگو نباشند. 6. به‌ویژه زنان تا حد امكان از خندیدن امتناع ورزند و... بسیاری دیگر.

در این ماجرا تنظیم و نگاهبانی قراردادهای مربوط به رابطه بیشتر وظیفه‏ی زن است و در صورت مشاهده‏ی تخلف، در مورد او قضاوت اخلاقی یا حقوقی، از جانب افكار عمومی یا قاضی، شدیدتر است. بدین ترتیب در رابطه‏ی زن ـ مرد، حافظ و مسئول اصلی پاسداری از ارزش‏های جمعی در رابطه فرد فروتر است و تخلف از آنها برای او عواقب وخیم‏تری به دنبال دارد.

ب) كودک ـ بالغ
در رابطه‏ی كودک ـ بالغ و مشخصا فرزند-والدین، مجموعه‏ی "احترام" است كه بیش از هر امر دیگری رابطه‏ی میان این دو گروه را محدود می‏سازد. برخی از موازین آداب ادب اجتماعی اینها هستند:

1. فرزند یا كودك باید از جر و بحث با پدر و مادر خود و حتی تمامی افراد بالغ دیگر بپرهیزد.

2. فاصله‏ی اجتماعی در فضای عمومی را همیشه رعایت كند.

3. قراردادهای مربوط به شروع و اتمام ارتباط را به دقت مراعات كند (بخصوص سلام و خداحافظی كردن را).

4. با این حال از هرگونه احوال پرسی ("حال شما چطور است؟" و غیره) معاف است چرا كه این قبیل پرسش‏ها او را در وضعیت برابر (بالغ-بالغ) قرار می‏دهد؛ 5. همچنین به همین دلیل آخری كودک می‏باید از دخالت در گفت‌وگوی بزرگ‏ترها بپرهیزد و اگر كار دیگری برای انجام دادن ندارد، ساكت و آرام بر جای خود بنشیند. 6. در ضمن باید از مخالفت با بالغ به‌ویژه والدین خود بپرهیزد و بتواند به سادگی میل دیگری را جانشین میل درونی خویش بگرداند.

بدین ترتیب "بچه‏ی مودب"، كودكی است آرام، ساكت، "حرف شنو"، پیرو قواعد و قراردادهای معاشرت. در چنین حالتی باز این فرد فرودست (كودک) در رابطه است كه باید با شدت و حدت تمام حدود و موازین ارتباط را به دقت مراعات كند (فراموش نكنیم كه هرگاه ما از مقوله‏ی ادب در رابطه كودك-بالغ صحبت به میان می‏آوریم، در واقع فقط به وظایف كودك نسبت به بالغ نظر داریم). حدود و موازینی كه جای زیادی برای بروز خصوصیات فردی و احساسات و امیال درونی باقی نمی‏گذارد و كودک را در درجه‏ی نخست پاسدار ارزش‏های جمعی می‏خواهد تا هر چه دیگر.

ج) اكثریت اعتقادی - اقلیت‏های اعتقادی
نوعی از همین ضوابط "احترام فرودست به فرادست" در فرهنگ ما تا همین اواخر در رابطه‏ی میان اقلیت‏های اعتقادی و اكثریت حاكم نیز وجود داشت كه هر چند در حال حاضر به میزان بسیاری تخفیف یافته هنوز به كل از میان نرفته است. گاهی حتی حكام شهرها به منظور تنظیم روابط میان مسلمانان با بعضی از اقلیت‏های دینی خود را موظف به تدوین نظام نامه‏هایی كم و بیش مفصل و تبعیض گذار می‏دیدند كه در آنها نوع رابطه و كادر و حدود آن به دقت تعیین شده بود. در این كار حتی گاهی تا آنجا افراط می‏شده كه در بعضی از شهرها از یهودیان می‏خواستند كه علامت "یهودانه" یا زرد بر لباس خود بدوزند، خانه‏های خود را كوتاه‏تر از مسلمانان بسازند، با صدای بلند با دیگران به گفتگو نپردازند و غیره.2

در خود مذهب رسمی در ایران نیز چنین نوع نگاه مراقب و كنترل كننده‏ی روابط در بین گروه‏های گوناگون اعتقادی، وجود دارد. مسئله‏ی نجس و پاكی - وقتی در رابطه میان مسلمان و غیر مسلمان مطرح است - در واقع به منظور چنین كنترلی به وجود آمده است كه نیاز به شرح بیشتر در اینجا ندارد.

بر اساس آنچه در این قسمت گفته شد دو فرض مهم را می‏توان در مورد فرهنگ و نحوه‏ی سازمان دهی ارتباطات میان فردی افراد متفاوت در جامعه عنوان كرد:

1. در جامعه‏ی ما هر گاه تفاوتی به رسمیت شناخته شده و مبنای تشكیل گروه‏های انسانی مجزا قرار می‏گیرد، ارتباط میان "افراد متفاوت" به شدت نظم و سازمان می‏یابد و بر اساس قواعدی مشخص از پیش تعیین می‏گردد. نتیجه‏ی بلافصل چنین نظارتی، محدود شدن قدرت ابتكار فرد در تنظیم روابط خویش با افراد متفاوت از خود است.
در نتیجه مجال بروز فردیت و تفاوت‏های دیگر (اخلاقی، روانی، طبقه‏ی اجتماعی، اعتقادات و ...) به شدت تخفیف می‏یابد و در خیلی از موارد حتی نقشی در رابطه بر عهده نمی‏گیرد. بدین ترتیب یكی از اهداف اصلی ایجاد تفاوت پایه، كاهش و حتی در مواردی قطع رابطه‏ی كامل میان افراد متفاوت است.

2. پس از ایجاد تفاوت، ارتباط میان دو فرد بر اساس رابطه‏ای نابرابر تعریف می‏شود. اما در این رابطه‏ی نابرابر به ویژه این فرد فرودست (در سه نمونه‏ی ما یعنی: زن، كودک، اقلیت اعتقادی) است كه باید حافظ ارزش‏های جمعی باشد.
یعنی این اوست كه باید بیش از دیگری، در حفظ فاصله و برقراری نظم از پیش اعلام شده بكوشد. به بیان دیگر: آن كه قدرت بیشتری در رابطه دارد از مسئولیت كمتری نیز برخوردار است. بدین ترتیب هر گونه تخطی از قراردادها برای فرد فرودست عواقب به مراتب بدتری به همراه خواهد داشت.

محدود كردن روابط میان "افراد متفاوت" با خود عواقبی در ارتباط میان افراد به دنبال دارد كه ما به بررسی دو تا از مهم‏ترین آنها می‏پردازیم.

در رابطه‏ی نابرابر، گفت‌وگو و مشاركت وجود ندارد

وقتی تفاوت میان دو نفر خود را به صورت رابطه‏ی نابرابر در ارتباط تعریف می‏كند، امكان هر گونه گفت‌وگو به معنای تشریك مساعی و اظهار نظر شخصی و متقابل ناممكن می‏گردد.3 در رابطه‏ی نابرابر، یكی دارنده و دیگری ندار است. موضوع این دارندگی می‏تواند ثروت، دانش، توانایی‏های فردی، امكانات اجتماعی و غیره باشد. اما آنچه برای ما اهمیت دارد این است كه فرد فرودست در نوعی وابستگی به شخص برتر بسر می‏برد و نیاز به دیگری در او حساس‏تر، قاطع‏تر و تعیین كننده‏تر است. همین نیاز و حس وابستگی4 ناشی از رابطه‏ی نابرابر هر گونه گفتگوی متقابل و تصمیم گیری مشتركی را از بنیاد ناممكن می‏سازد.

بدین ترتیب نوعی ناهمسازی و تضاد میان رابطه‏ی نابرابر و گفت‌وگو جهت نتیجه‌گیری مشترک و بر اساس تشریک مساعی وجود دارد. دیالوگ واقعی تنها در رابطه‏ای برابر (لااقل نسبت به آنچه موضوع گفت‌وگوست) امكان پذیر است. گفت‌وگو به معنای بیان عقیده‏ی هر دو طرف و تبادل نظر، رابطه‏ی نابرابر، تقسیم نامساوی قدرت و سلسله مراتب را به پرسش می‏گیرد. به همین دلیل نیز هست كه خواست قدرت در هر گونه نظام تمامیت خواه (كه در آن سر هرم برای تمامی بخش‏های دیگر تصمیم‌گیری می‏كند) در ذات خود با آزادی بیان سر جنگ دارد چرا كه آزادی بیان در بنیاد خویش هرگونه تقسیم نابرابر قدرت در رابطه را به چالش می‏خواند و رابطه‏ی نابرابر و مكمل را به تدریج به رابطه‏ای برابر تبدیل می‏كند.

بدین ترتیب همانطور كه در ارتش نابرابری درجه‏های نظامی هر گونه امكان گفت‌وگو و مشورت را تنها مشروط به خواست فرد برتر می‏داند، در جامعه‏ی ما نیز وجود تفاوت‏های پایه در اجتماع، امكان هر گونه گفت‌وگو دو جانبه را تنها به میل و نظر فرد برتر پیوند می‏زند. مطمئنا هر گاه چنین فردی منافع و تحقق امیال خویش را در خطر ببیند به راحتی و با بكارگیری تمامی ابزارهایی كه فرهنگ و جامعه در اختیار او نهاده‏اند، راه را بر هر گونه دیالوگی می‏بندد و خواست خود را تحمیل می‏كند.

عدم شناخت متقابل موجب بروز خشونت در رابطه می‏گردد

دشواری برقراری گفت‌وگو در رابطه‏ی نابرابر وقتی با قراردادهای اجتماعی كه رابطه‏ی نزدیک، خود جوش و آزاد را شدیدا محدود می‏نماید همراه شود، شناخت متقابل میان افراد نیز به حد زیادی كاهش می‏یابد و از انسان‏های متفاوت، افرادی بیگانه برای یكدیگر می‏سازد. با این حال این افرد از آن جایی كه در یک جامعه می‏زیند و مجبورند روابط خود را با دیگران سازمان داده تحت كنترل درآورند، احتیاج به شناخت همدیگر دارند. ولی چون این شناخت نمی‏تواند تماما در ارتباط با شخص متفاوت تحقق پذیرد، افراد به الگوها و پیش داوری‏هایی كه در گروه انسانی خود ایشان نسبت به گروه‏های دیگر وجود دارد مراجعه می‏كنند.

بدین ترتیب شناخت مرد از زن قبل و پس از ازدواج در درجه ی نخست به تصاویر و پنداشت‏هایی محدود می‏شود كه در گروه مردان در مورد زنان وجود دارد و منتقل می‏شود. مسلما در چنین حالتی هر گونه اختلاف نظر و یا حتی مشكل بیرونی به راحتی به بروز خشونت می‏انجامد. اصولا یكی از دلایل مهم بروز خشونت وجود پیش داوری و عدم شناخت مستقیم افراد از یكدیگر است.

دو مكانیزم همزمان رابطه‏ی ما با "دیگری" را سازمان می‏دهند:


1. از یک سو تفاوتی فرضی و یا واقعی آنقدر عمده می‏شود كه میان "ما" و "آنها" در حیات اجتماعی و حتی خصوصی جدایی انكار ناپذیر و پا برجا برقرار می‏سازد؛ به طوری‌كه شباهت‏ها دیگر به نظر نمی‏آیند و شدیدا بی مقدار می‏شوند.

2. از سوی دیگر مكانیسمی كاملا برعكس این بار تفاوت‏های میان اعضای درون هر گروه را به شدت تخفیف می‏دهد و سعی می‏دارد تا شباهت‏ها را عمده ساخته افراد را در درون هر گروه به یكدیگر نزدیك‏تر و شبیه‏تر گرداند.

بدین ترتیب ما به مرد یا زن، كودک یا بالغ، مسلمان یا یهودی5، ایرانی یا افغانی یا... تبدیل می‏شویم و شناختمان از دیگری نخست بر اساس تصاویر و پیش پنداشت‏هایی شكل می‏گیرد كه افراد گروه خودمان در اختیارمان قرار داده است. بنابراین افراد متعلق به گروه دیگر نیز از هر گونه فردیتی عاری گشته به زن، مرد، یهودی، كرد، ترك، و غیره مبدل می‏شوند.

با این وجود چنین سیستم‏هایی از درون با معضل و تناقضی اجتناب ناپذیر و در عین حال غیر قابل حل روبرو هستند كه حیات ایشان را پی در پی دچار بحران‏های درون و برون گروهی می‏گرداند: از یک سو هر گونه برخورد و اختلاط میان گروه‏های انسانی ـ چنانچه فرد كوچک‏ترین تجدید نظری در نظرات و پیش داوری‏های اولیه خویش ننماید ـ موجب افزایش خشونت می‏گردد و از سوی دیگر اگر به مرور و در اثر آشنایی بیشتر و عمیق‏تر با "دیگری" بتواند فرای ارزش‏ها و سواد جمعی قرار گیرد و به شناختی واقعی‏تر و فردی دست یابد، تصویرهای كلیشه‏ای گروه‏اش به پرسش گرفته می‏شوند. بدین ترتیب در حالت اول اجتماع با معضل خشونت و تنش دائمی در میان گروه‏های انسانی و در حالت دوم، با مسئله‏ی بی اعتباری اساس نظام اخلاقی خود روبه‌روست.

در چنین نوع نظامی از ارزش‏ها، اماكن و محل‏های اجتماعی یا خصوصی كه در آن افراد متفاوت با یكدیگر روبرو می‏شوند و یا مراحلی از زندگی كه در آن مواقع افراد متفاوت می‏بایستی با یكدیگر همزیستی كنند (مثلا زناشویی) و كلا تمامی شرایط و موقعیت‏هایی كه حضور افراد متفاوت در آنها ممكن و یا ضروری است، گره گاه‏ها و نقاط بحران‏زا و تنش‏مند زندگی اجتماعی و سیاسی تلقی می‏شوند. بحران‏هایی كه تنها با اجبار فزاینده به رعایت مرزها و كنترل شدید روابط میان فردی و میان گروهی می‏توان بر آن سرپوش نهاد.


پانوشت:

1. البته خود این امر كه تا چه میزان ارزش‏های اعلام شده در جامعه بازتاب زندگی واقعی مردمان یك سرزمین است و این كه آیا به تمامی توسط اعضای اجتماع مورد پذیرش قرار می‏گیرد یا خیر، بحثی است جداگانه، جالب و بسیار قابل تامل. با این وجود در این مقاله موضوع تنها به بررسی نگاه رسمی فرهنگ به مسئله‏ی تفاوت در روابط انسانی و بین گروهی محدود شده است.

2. نگاه كنید به: هما ناطق، كارنامه فرهنگی فرنگی در ایران، انتشارات خاوران، 1375.

3. البته هر گونه رابطه‏ی مكمل تنها به صرف نابرابری طرفین در ارتباط ناهنجار نیست و حتی گاهی ضرورت آن را ایجاب می‏كند. به عنوان مثال وقتی فردی به پزشک مراجعه می‏كند در نوعی رابطه‏ی نابرابر قرار می‏گیرد. مسیر گفتگو تماما با طرح پرسش‏های پی در پی پزشك تعیین می‏شود و سپس "حقیقت" (در اینجا بیماری مراجعه كننده) توسط او تعیین و به بیمار ابلاغ می‏شود. این نكته بسیار روشن است كه پزشك برای تشخیص با مریض به مشورت نمی‏پردازد و گفتگو تنها بر اساس نظر وی شروع شده، ادامه ‏یافته و هر گاه او كافی بداند خاتمه می‏یابد.
اگر بیمار نتواند خود را در برابر پزشك معالجش در موقعیت پایین‏تر قرار دهد (مثال بیمارانی كه مدام پزشك خود را عوض می‏كنند چرا كه تشخیص هیچ پزشكی آنان را راضی نمی‏كند) مطمإنا از توصیه‏های او نیز نمی‏تواند پیروی كند. نمونه‏ی آموزگار-شاگرد نیز از همین نوع است. اساسا فراگیری (لااقل در ابتدا) تنها در قبول رابطه‏ای نابرابر امكان پذیر است. اگر شاگرد در مورد امر مورد آموزش نپذیرد كه از معلمش كمتر می‏داند طبیعتا نمی‏تواند چیزی نیز از او بیاموزد. مسلم‌ است كه معلم نیز در مورد محتوای دانش خود و درستی و صحت آن با شاگردانش به گفتگو نمی‏نشیند. اما در هر دو مورد قدر مسلم آن است كه در این قبیل روابط نمی‏توان از گفتگو به معنای تشریك مساعی و مشاركت برابر افراد در تصمیم گیری سخن گفت.

4. در این جا می‏توان از خود پرسید كه آیا به دلیل فرودست پنداشتن زن در رابطه با مرد نیست كه او را موجودی وابسته می‏دانند؟ و یا برعكس، آیا برای این كه زن به مرد همیشه وابسته بماند نیست كه او را در موقعیت فروتر در مقابل مرد تعریف كرده‏اند؟
5. نوع افراطی برجسته كردن فقط یك تفاوت از میان تفات‏های گوناگون، در برخورد نازی‏ها با یهودیان در آلمان کاملا قابل مشاهده است. گشتاپو از یهودیان می‏خواست كه با زدن ستاره‏ی داوود به سینه، تفاوت مذهبی-قومی (و از نظر ایشان نژادی) خود را با دیگران اعلام كنند. مسلما در این حالت با دیدن چنین فردی در خیابان، افراد در درجه‏ی نخست توجه‏شان نسبت به چنین تفاوتی جلب می‏گشت و سایر تفاوت‏ها و یا مهم‏تر شباهت‏ها، پنهان می‏ماند چرا كه با اعلام این تفاوت افراد از نزدیكی بیشتر با یهودیان احتراز می‏كردند.


ین مطلب پیش از این در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 19:17  توسط رضا کاظم زاده   | 

ارزیابی تفاوت‏های انسانی و میان گروهی در فرهنگ ایرانی (1)


(بخش نخست)

مقدمه
اگر تمامی دنیا از یک وحدت یکپارچه و همگونی پیوسته شکل پذیرفته بود، احساس تنهایی معنا نمی‏یافت. احساس بیگانگی، از کشف خویشتن به عنوان موجودی متفاوت و مجزا از محیط ناشی می‏شود. نوزاد انسان به هنگام تولد از آنجایی که هنوز دستگاه روانی (appareil psychique) وی نظام نیافته است، درست در نقطه‏ی مقابل این وضعیت قرار دارد و تصوری از "خود" به معنای موجودی مستقل، یکپارچه و جدا از دنیای بیرون ندارد. او در نوعی رابطه‏ی بهم آمیخته (fusionnelle) با دنیای پیرامون به سر برده، میان خود و مادر تمایزی قائل نیست. همین تجربه می‏تواند بعدها خود را به صورت میل ناخودآگاه و گاه خودآگاه بازگشت به "بهشت اولیه" و نستالژی بهم آمیختگی و یگانگی با دنیای پیرامون نشان دهد.1

چرا که فرایند تفرد و جدایش پذیری هر چند اجتناب ناپذیر و برای رشد بهنجار شخصیت ضروری است، با این حال به سختی و همراه با رنج فراوان تحقق می‏پذیرد. زبان به مثابه سیستمی نمادین که هدفش در درجه‏ی نخست برقراری ارتباط میان انسان‏هاست، تنها هنگامی می‏تواند بکار گرفته شود که "من" کودک و دستگاه روانی‏اش شکل گرفته باشد. روان‏شناسان به خوبی می‏دانند که نقصان در رشد و تکوین بسامان "من" در کودک چه اثرات مخرب و اجتناب ناپذیری در استفاده صحیح از زبان پدید می‏آورد. [2]

در واقع بهره گیری از زبان به منزله‏ی پیچیده‏ترین امکان ارتباط، مشروط به تقسیم دنیای فرد به درون ("من") و بیرون ("غیر من") است. این جدایی برگشت‌ناپذیر و پیدایش "فردیت" در کودک است که ارتباط نمادین را میسر می‏سازد. بدین ترتیب نظام‌پذیری "من" و پیکرگیری مرزهایی مشخص میان دنیای درون و بیرون است که با ایجاد تفاوت، ارتباط را همزمان ممکن و ضروری می‏سازد. ممکن چرا که ارتباط به مثابه پلی که دو واحد مجزا را به یکدیگر پیوند می‏دهد، تنها در شرایطی می‏تواند معنا داشته باشد که مرزی قاطع این دو را از یکدیگر تفکیک کرده باشد؛ و ضروری از آن رو که بدون ارتباط میان این واحد با دنیای بیرون و جذب و بررسی مدام اطلاعات خارجی، هیچ سیستم بازی قادر به ادامه‏ی حیات نخواهد بود.

با این حال اگر تمایز و ایجاد تفاوت میان خود و دیگری، دنیای درون و بیرون، من و غیر من، شرط اصلی و دلیل وجودی پیدایش شعور و آگاهی به خود و از سوی دیگر وجود و ضرورت ارتباط است، انسان‏ها در روابط خود با دیگران اغلب آن را به دست فراموشی می‏سپارند. ما معمولاً می‏پنداریم که دیگران نیز همانند ما فکر و احساس می‏کنند و در اغلب موارد از کشف موارد خلاف آن دچار حیرت، سرگشتگی و حتی خشم می‏شویم.

در چنین حالتی تفاوت میان خود و دیگری به مثابه خطا در نظر و یا احساس دیگری تلقی می‏شود و اغلب نیز با این استدلال ساده انگارانه و به ظاهر بدیهی تایید می‏شود که دو نظر و پنداشت متفاوت در مورد امری واحد نمی‏توانند همزمان درست باشند.

چنین پنداری در مورد روابط میان آدم‏ها و آنچه ما "واقعیت انسانی" می‏نامیم به دو دلیل اساسی اشتباه است. دلیل اول این که دو انسان از همان ابتدا به دلیل تفاوتی که از لحاظ نحوه‏ی شکل گیری دستگاه روانی و در نتیجه شخصیت‏شان میان ایشان پدیدار می‏شود، نمی‏توانند در تمامی موارد مانند یکدیگر بیندیشند و یا احساس کنند. همانطور که گفتیم نوزاد انسان به هنگام تولد فاقد "من"، "شخصیت" (personnalité) و به زبان روانکاوی "دستگاه روانی" است و بیشتر به لوح سپیدی می‏ماند که هنوز کارکردهای اصلی آن نقش نبسته‏اند. دستگاه روانی نوزاد در اثر تماس با دنیای بیرون و تجربیاتی که به مرور و در طی سال‏های اول زندگانی کسب می‏کند، شکل می‏گیرد. در نتیجه وابستگی پیکرگیری دستگاه روانی به دنیای خارج و پیوستگی چنین تجربیاتی به محیط، به کل همانندی کامل میان دو روان و شخصیت را (از آن جایی که موقعیت و شرایط در مورد هیچ دو نفری - حتی دوقلوهای همسان - یکسان نمی‏باشد) مطلقاً ناممکن می‏سازد. اما دلیل دوم این است که فردیت‏های گوناگون به طرق متفاوت اطلاعات محیط را جذب و بررسی می‏کنند.

ما معمولاً فرض را بر این می‏گذاریم که شخص مقابل ما به همان میزان و با همان کیفیتی که ما در مورد یک موضوع اطلاعات داریم، از آن موضوع مطلع و آگاه است. ولی وقتی بدانیم که انسان در هر ثانیه ده هزار احساس مختلف توسط حواس پنج گانه‏اش ضبط می‏کند و در نتیجه مجبور است تا از میان تمامی این پیام‏ها تعداد بسیار محدودی را انتخاب و تنها بر اساس آنها عمل کند، دیگر به مسئله به سادگی قبل نگاه نخواهیم کرد؛ خود همین نکته که ما مجبور به انتخاب بخشی از اطلاعات و در نتیجه از دست دادن بخش دیگر و مهمی از آن هستیم، موجب برداشت‏های متفاوت (گاهی مکمل و گاهی هم متضاد) از واقعیت می‏شود.

بدین ترتیب در ارتباط، اصل مهم تفاوت جوهری و بنیادی میان انسان‏ها را هیچگاه نباید از نظر دور داشت. با این حال فرهنگ‏های گوناگون بشری گاه روش‏های کاملاً متفاوت در فهم و بازنمایی تفاوت‏های انسانی بکار گرفته‏اند. برای ورود به بحث نوع نگاه فرهنگ به موضوع تفاوت‏های انسانی در درون اجتماعی خاص، لازم است تا در ابتدا به طرح دو شمای کلی و دیدگاه متضاد در رویکرد به موضوع تفاوت بپردازیم. [3]

دو رویکرد متضاد نسبت به مفهوم تفاوت
می‏خواهیم ببینیم چگونه دو سیستم یا دو مجموعه‏ی مختلف، هر کدام با روش خاص خود در طرح مفهوم تفاوت، رابطه میان اعضای مجموعه‏ی خود را به طرق گوناگون تعریف می‏کنند و سازمان می‏دهند.

۱) مدل اول: نمونه‏ی اول را از علم ریاضیات انتخاب کرده‏ایم. مجموعه‏ی اعداد طبیعی را در نظر بگیریم. مطابق تعریف مجموعه‏ی اعداد طبیعی، مجموعه‏ی اعدادی است که از یک شروع می‏شوند و تا بی نهایت ادامه می‏یابند:
{N = {1, 2, 3, ..., n

هیچ عضوی از این مجموعه نمی‏توان یافت که از تمامی جهات با عضو دیگری از همان مجموعه کاملا همسان باشد. به بیانی دیگر: هر عضوی بنا به تعریف تنها با خودش همانند است و بس (a=a). بدین ترتیب می‏توان در مجموعه‏ی اعداد طبیعی یکی از شرایط اولیه، لازم و ذاتی هر عضو را تفاوت با سایر اعضای همان مجموعه دانست.

با این حال در مقایسه میان اعضای این مجموعه نه از تفاوت بلکه از تفاوت‏ها باید سخن گفت. اعضای این مجموعه به لحاظ نشانه‏ی تصویری (... ،3 ، 2، 1)، نام (یک، دو، سه، ...) و مقدار و ارزش کمی با یکدیگر فرق دارند. اما این سه تفاوت در درون نظام اعداد طبیعی از ارزشی یکسان برخوردار نیستند. از این میان به ویژه این تفاوت کمی است که نقش اصلی را در ساختمان سیستم و تعیین رابطه‏ی میان اعضا ایفا می‏کند. حتی می‏توان ایجاد تفاوت کمی میان اعضا را، مهم‏ترین هدف و دلیل پیدایش چنین مجموعه‏ای دانست. اهمیت دو نوع تفاوت دیگر (نشانه‏ی تصویری و نام) را می‏توان در برجسته کردن و بازنمودن (از طریق به تصویر کشیدن و نامیدن) تفاوت اصلی (تفاوت کمی) تلقی نمود. تفاوت کمی تنها به دلیل اهمیت و جایگاهی که در سیستم دارد از دو تفاوت دیگر متمایز نمی‏شود بلکه نقش کارکردی متفاوتی نیز بر عهده دارد. این نقش کارکردی تعریف و ایجاد نابرابری در میان اعضای ناهمسان است. البته نشانه‏ی تصویری عدد یک (۱) و عدد دو (۲) و همینطور نام این دو عدد (‏‏<یک> و <دو>) نیز همانند نمی‏باشند، با این حال این دو تفاوت بنا به تعریف هیچگاه به تنهایی و بر اساس خاصیتی ذاتی دو عضو از مجموعه را در رابطه‏ای نابرابر قرار نمی‏دهند. در واقع تفاوت کمی نقشش در درجه نخست ایجاد نابرابری بر اساس ناهمسانی میان اعضاست. بدین ترتیب می‏توان چنین نتیجه گرفت که در مجموعه‏ی اعداد طبیعی هر گاه دو عضو از مجموعه به لحاظ کمی با یکدیگر متفاوت باشند در رابطه‏ای نابرابر قرار می‏گیرند که در زبان ریاضیات می‏شود آن را به ترتیب زیر نشان داد:


a مساوی نیست با b یعنی: a > b یا a < b

عنصر اصلی و تفاوت مرکزی را که میان اعضای یک مجموعه نابرابری ایجاد می‏کند، تفاوت پایه می‏نامیم. چنین تفاوتی بنیادین است چرا که اعضا دلیل وجود و حضور خود را در مجموعه مدیون آن هستند. از سوی دیگر ارزش گذار نیز هست چرا که بر اساس آن هر عضو از مجموعه به کل از سایر اعضای آن مجموعه متمایز و در نتیجه "ارزش" آن در درون سیستم معین و مشخص می‏گردد. مهم‏ترین وظیفه‏ی "تفاوت پایه" ارائه‏ی ملاک و معیاری است جهت تعریف رابطه‏ی اعضا با یکدیگر. در نتیجه وضعیت عضو را، هم در رابطه با خود و هم در رابطه با سایر اعضا، تعیین می‏کند. سایر تفاوت‏های میان اعضا را که نقشی در تعیین رابطه‏ی میان آنها بازی نمی‏کنند (مانند نشانه‏ی تصویری و نام)، تفاوت‏های پیرو می‏نامیم.
نتیجه کلی که برای بحث ما در اینجا اهمیت دارد این است که در این نوع سیستم‏ها، تفاوت پایه میان اعضای مجموعه رابطه‏ای نابرابر برقرار می‏سازد چنانکه با اعلام تفاوت میان دو عضو نابرابری میان آن دو عضو نیز همزمان بدیهی تلقی می‏شود.

۲) مدل دوم: حال مجموعه‏ی واج‏های یک زبان را در نظر بگیریم. در این مجموعه نیز اعضا از جهات گوناگون با یگدیگر متفاوتند. به عنوان نمونه دو واج /â/ و /b/ در زبان فارسی از نظر شدت، ارتفاع یا زیر و بمی، امتداد و طنین، نام (‏<الف>، <ب>) و ... با یکدیگر متفاوتند. در این مجموعه نیز شرط اصلی و لازم برای حضور یک واج در مجموعه، تفاوت او با سایر واج‏هاست و هیچ دو عضوی نمی‏توانند از تمام جهات با یکدیگر برابر باشند. این نکته در زبان شناسی نوین تا بدان جا اهمیت یافته که فرناند دو‌سوسور تعریف یک واج در یک زبان را نبود و غیبت واج‏های دیگر می‏داند:"/â/ آن چیزی است که واج‏های دیگر نیستند." با این حال تفاوت پایه و ارزش گذار که معیار اصلی تمایز گذاری میان دو واج قرار می‌گیرد خاصیت معنازایی واج‏هاست. به عنوان مثال دو واج /â/ و /a/ از آن جایی به عنوان دو واج مجزا در زبان فارسی پذیرفته شده‏اند که با استفاده از روش جانشین سازی، وقتی یکی به جای دیگری می‏نشیند (در دو تکواژ و کلمه‏ی "بد" /bad/ و "باد" /bâd/ ) دو معنی مجزا در زبان فارسی ایجاد می‏کنند.

دو کلمه‏ی "بد" و "باد" از نظر سایر واج‏ها (/b/ و /d/) و محل قرار گرفتنشان در کلمه با یکدیگر یکسانند و تنها تبدیل /a/ به /â/ است که موجب تغییر معنا گشته است. بر اساس همین تغییر معنا است که زبان شناسان نتیجه می‏گیرند که /a/ و /â/ دو واج مجزا در زبان فارسی هستند. سایر تفاوت‏ها‏ (نام، شدت، ارتفاع،...) تفاوت‏های پیرو هستند و نقشی درجه اول و تعیین کننده در شناسایی واج‏های یک زبان و به عضویت درآوردن آنها در مجموعه‏ ایفا نمی‏کنند. خواص فیزیکی یا فیزیولوژیکی یک واج بر اساس خصوصیات صدای افراد (زیر و بمی، شدت و ...) و محل‏شان در درون کلمه (پیش یا پس از یک حرف با صدا و یا بی‌صدای دیگر و غیره) تغییر می‏کند و حتی گاهی تفاوت‏های فیزیکی میان دو نفر به هنگام تلفظ یک واج از تفاوت فیزیکی میان آن واج با واجی دیگر بیشتر است.

با این حال تفاوت از این نوع هرگز موجب پیدایش دو واج مختلف نمی‏گردد. در حقیقت انتخاب و برجسته نمودن یک تفاوت به عنوان تفاوت پایه در درون یک مجموعه همیشه با تخفیف اهمیت سایر تفاوت‏ها همراه است. این نادیده گرفتن تفاوت‏های دیگر به سود تفاوت برگزیده و پایه، گاه می‏تواند حتی تا تغییر کامل سیستم ادراک و حواس پنج گانه پیش رود. به عنوان نمونه سیستم شنوایی بشر در تماس با سیستم آوایی یک زبان به مرور تفاوت‏های معناساز همان زبان را فرا می‏گیرد و حساسیت خود را نسبت به سایر تغییرات فیزیکی که موجب تغییر معنا نمی‏گردند از دست می‏دهد. بدین ترتیب می‏توان ادعا کرد که حساسیت‏های شنوایی یک ایرانی با یک نفر انگلیسی به هنگام گفتگو متفاوت است. سیستم ادراک ما به سبب الزامات، ویژگی‏ها و قانونمندی‏های زبان و متناسب با احتیاجات آن ساخته و پرداخته و آموخته و در واقع تحریف می‏گردد.

اما نکته مهم برای ما در حال حاضر امر دیگری است. تفاوت پایه در دو سیستم مجموعه‏ی اعداد طبیعی و مجموعه‏ی واج‏های زبان همسان عمل نمی‏کنند و از زاویه‏ی بحث ما تفاوتی مهم و اساسی دارند: بر خلاف مجموعه‏ی اعداد طبیعی در ریاضیات، در سیستم آوایی یک زبان، تفاوت پایه در عین این که موجب برجستگی و تمایز‌گذاری میان اعضای مجموعه می‏شود ولی به تعریف رابطه‏ای نابرابر میان اعضای خود نمی‏انجامد.

در روابط پیچیده و قانونمند میان واج‏ها اساساً مفهوم "نابرابری" کوچک‏ترین معنایی نمی‏تواند داشته باشد. /a/ و /c/ از نظر صدا، نحوه‏ی نگارش، محلی که در تکواژ دارد، اجباراتی که به واج‏های پیش یا پس از خود تحمیل می‏نماید و ... با یکدیگر متفاوتند و با این حال سخن گفتن از برتری یکی بر دیگری بر اساس قواعد درونی سیستم امری فاقد معنا و پوچ است. بدین معنا اصل ضروری تفاوت در این سیستم به هیچ وجه با خود نظامی ارزشی دال بر ایجاد نابرابری میان اعضای مجموعه به همراه ندارد. در مجموعه‏ی اعداد طبیعی فرض "تفاوت پایه میان دو عضو می‌رسد به نابرابری میان دو عضو" اساس روابط میان اعضا را تعیین می‏کند در حالی که در سیستم آوایی زبان اصولا سخن گفتن از مفهوم نابرابری به حکم وجود تفاوت، بی مورد است.

حال پس از عنوان دو رویکرد متضاد به مفهوم "تفاوت" و کاربست‏های مهم آن در تنظیم روابط میان اعضای هر مجموعه، و با توجه به دو مفهوم کلیدی "تفاوت پایه" و "تفاوت پیرو" به بحث در مورد موضوع اصلی گفتار خود، نقش تفاوت و نحوه‏ی ارزیابی آن در فرهنگ و اجتماع می‏پردازیم.

می‏خواهیم ببینیم که چگونه در سیستم‏های به مراتب پیچیده‏تر مانند جامعه مفهوم تفاوت ارزیابی و ارائه می‏شود؟ آیا هر دو عضوی از مجموعه‏ی اجتماع تنها به صرف این که با یکدیگر متفاوتند، الزاما در رابطه‏ای مکمل و نابرابر قرار می‏گیرند؟ در نگاه اول می‏توان گفت در سیستم طبقه بندی متعلق به فرهنگ که یکی از راه کارهای آن تنظیم روابط میان اعضای خود است، هر دو نوع برخورد دیده می‏شود. در برخی از فرهنگ‏ها و همینطور گروه‏های انسانی کوچک‏تر، تلقی افراد و سیستم حقوقی ایشان فرض "تفاوت = نابرابری" بدیهی تلقی می‏گردد در حالی که در برخی دیگر تفاوت در عین برابری کامل میان اعضا مجموعه فهمیده می‏شود.

البته ناگفته پیداست که سیستم‏های اجتماعی و فرهنگی به مراتب پیچیده‏تر، استثنا پذیرتر و گوناگون‏تر از مدل‏های انتزاعی و اختراعی است. با این حال سعی می‏کنیم دو نمونه از دو پدیده‏ی اجتماعی و انسانی که هر کدام به تبعیت از یکی از مدل‏های بالا نظام یافته‏اند بیاوریم.

در ارتباط با مدل اول (مجموعه‏ی اعداد طبیعی) ارتش بهترین نمونه در میان گروه‏های انسانی است. در ارتش افراد از نظرگاه‏های گوناگون و بی شمار با یکدیگر تفاوت دارند: از نظر سن، وزن، قد، وابستگی قومی، میزان تحصیلات، خصوصیات اخلاقی، وضعیت تاهل، اعتقادات مذهبی و .... با این وجود در سیستم نظامی همه این اختلافات میان فردی جزو تفاوت‏های پیرو قلمداد می‏شوند و هیچکدام از آنها به تنهایی و یا با هم نظام سلسله مراتب در ارتش را سازمان نمی‏بخشند. فراسوی تمامی این تفاوت‏های طبیعی، قومی، اجتماعی، اخلاقی و غیره، در ارتش میزانی قراردادی، فرا فردی و ویژه وجود دارد که بر اساس آن میان اعضای خود همزمان تفاوت و نابرابری برقرار می‏سازد. تفاوت پایه در ارتش همان درجه‏ی نظامی افراد است.

در سلسله مراتب نظامی هر دو فردی که به لحاظ درجه‏ی نظامی از یکدیگر متفاوت باشند الزاما در رابطه‏ای نابرابر قرار می‏گیرند: یکی فرمانده و دیگری فرمانبردار است. بدین ترتیب در ارتش نیز مانند مجموعه‏ی اعداد طبیعی، ایجاد تفاوت به قصد ایجاد نابرابری میان اعضای مجموعه صورت گرفته است و رابطه‏ی برابر و یا مکمل تنها به برابری درجه و یا تفاوت آن بستگی دارد. در چنین نظامی که تفاوت پایه را تنها در رابطه‏ی نابرابر معنا می‏کند، خصوصیات دیگر افراد و توانایی‏های شخصی ایشان در درجه‏ی دوم اهمیت قرار می‏گیرد و نقش عمده و تعیین کننده‏ای در تنظیم روابط ندارد.

اما نمونه‏ای که می‏توان در جامعه‏ی انسانی بر اساس مدل دوم (مجموعه‏ی واج‏های یک زبان) ارائه کرد، مجموعه قوانینی است که تحت عنوان "حقوق بشر" تهیه شده است. در این مجموعه خواست نظام‌مند ساختن روابط میان افراد متفاوت بر پایه رابطه‏ای برابر مشهود و چشمگیر است. در تمامی بندهای اعلامیه‏ی جهانی حقوق بشر در ضمن به رسمیت شناختن تفاوت‏های انسانی و گروهی، رابطه‏ی میان افراد برابر و پایاپای تعریف می‏شود. مشخصا دو بند اول اعلامیه جهت تبیین و تعریف چنین دیدگاهی تدوین گشته‏اند و از این لحاظ از سایر بندهای آن متفاوت هستند:
"ماده‏ی ۱: تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‏آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان می‏باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

ماده‏ی ۲: هر کس می‏تواند بدون هیچ گونه تمایز، مخصوصا از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقیده‏ی سیاسی یا هر عقیده‏ی دیگر و همچنین ملیت، وضع اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر موقعیت دیگر، از تمام حقوق و کلیه‏ی آزادی‏هایی که در اعلامیه‏ی حاضر ذکر شده است، بهره مند گردد.

به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سیاسی، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه این کشور مستقل، تحت قیومیت یا خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد."4

در بند اول بر سه مفهوم آزادی، برابری و برادری تاکید شده است و در بند دوم حقوق نام برده شده در خود اعلامیه جهانی حقوق بشر را متعلق به همه‏ی افراد، از هر نژاد و رنگ و جنسیت و مذهب و ... می‏داند. بدین ترتیب می‏توان ادعا کرد که روح حاکم بر این میثاق در عین پذیرش تفاوت و گوناگونی میان انسان‏ها، تساوی طلب است.
در حقیقت از زاویه‏ی بحث ما می‏توان مهم‏ترین اندیشه‏ی مندرج در اعلامیه‏ی جهانی حقوق بشر را حفظ و پذیرش تفاوت‏ها در چارچوب رابطه‏ای برابر نامید.

***

حال با توجه به تمام آنچه تا کنون گفته شد اگر به نحوه‏ی برخورد فرهنگ خودمان با موضوع پیچیده‏ی تفاوت‏های انسانی نظر افکنیم متوجه خواهیم شد که گرایش اصلی در جامعه‏ی ایرانی، پیروی از مدل اول است. یعنی هر بار که در فرهنگ و جامعه‏ی ما تفاوتی میان فردی به مقام "تفاوت پایه" ارتقا می‏یابد، افراد را در رابطه‏ای نابرابر و مکمل قرار می‏دهد و تفاوت انتخابی خود را جز در رابطه‏ای نابرابر میان اعضای خویش باز نمی‏تاباند. فرهنگ اجتماعی ما از یک سو از میان تفاوت‏های بیشمار برخی را برگزیده، برجسته کرده و تا مقام "تفاوت پایه" برتری داده است و از سوی دیگر سایر وجوه تمایز را به دسته‏ی "تفاوت‏های پیرو" سپرده و بدین ترتیب اهمیت آنها را در تنظیم روابط بسیار کاهش داده است.

حال به منظور فهم مناسب‏تر رویکرد فرهنگی ما به موضوع تفاوت‏های میان فردی در ابتدا به شناسایی چند نمونه از تفاوت‏های پایه در فرهنگ‏مان و سپس به بررسی برخی از نتایج و تاثیرات چنین امری بر روابط اعضای اجتماع‏مان می‏پردازیم.

البته مطالعه‏ی ما پیرامون این مسئله تنها از زاویه دید روانشناسی سیستمیک صورت می‏پذیرد و بالطبع در همین چارچوب نیز محدود باقی خواهد ماند. با این حال از آن جایی که بحث پیرامون فرهنگ به خودی خود مطالعه‏ای اجتماعی و مربوط به گروه‏های انسانی است، تفاوت‏هایی که نیز مد نظر ما می‏باشند فرا فردی بوده جنبه‏ی جمعی به خود می‏گیرند. امری که بررسی ما را از حوضه‏ی روانشناسی فردی به زمینه‏ی فراگیرتر مطالعه‏ی روان شناختی ارتباط میان گروه‏های انسانی تبدیل می‏نماید.

تفاوت به منزله‏ی نابرابری
همانطور که پیش‏تر نیز گفتیم فرض ما این است که تفاوت در فرهنگ حاکم بر جامعه‏ی ما خود را در غالب رابطه‏ی مکمل پدیدار می‏سازد. [5] بدین معنا که هر گونه تفاوتی که در جامعه‏ی ما توسط فرهنگ رسمی و یا عرفی به عنوان معیاری مهم برای تمایز میان انسان‏ها پذیرفته شده باشد، ارتباط افراد وابسته به دو گروه را تنها در رابطه‏ای نابرابر و مکمل تبیین می‏کند. تفاوتی را که قوانین مجموعه به عنوان معیاری برای تعریف رابطه‏ی مکمل بکار می‏گیرند "تفاوت پایه" ‏نامیدیم. انتخاب تفاوت پایه توسط یک گروه، فرهنگ و یا جامعه امری دلبخواهی و قرار دادی است و می‏تواند از یک سیستم تا سیستم دیگر متفاوت باشد.

در فرهنگ ما چنین نابرابری‏ای در روابط میان انسان‏ها، هر گاه که دو گروه اجتماعی به عنوان متفاوت به رسمیت شناخته شده‏اند، مشاهده می‏شود. اکنون به چند نمونه از "تفاوت‏های پایه" در فرهنگ ایرانی نظری افکنیم.

الف) تفاوت جنسی: اولین تفاوت پایه‏ی مهم در فرهنگ ما که جامعه را به دو گروه بزرگ انسانی تقسیم کرده بر اساس تفاوت جنسی و بیولوژیک پی ریزی شده است. برای آن که در جامعه تفاوتی در مقام و مرتبه‏ی تفاوت پایه ظاهر گردد ‏باید خود را تا آنجا که مقدور است از خلال تمامی پدیده‏ها و در تمامی شئون زندگی به نمایش بگذارد و همواره حضورش را به نوعی اعلام بدارد. در جامعه‏ی ما تفاوت میان دو جنس آنچنان مهم و اساسی تلقی گشته که خود را در شکل ظاهر (نحوه‏ی پوشش، آرایش و ظاهر شدن در اجتماع و حتی محیط خانه)، در نحوه‏ی رفتار (طرز نگاه، تن صدا، طریقه‏ی حرف زدن، لبخند زدن، راه رفتن، نشستن و ...)، در نقش اجتماعی (حرفه و مشاغلی که هر کدام از دو جنس می‏توانند یا نمی‏توانند در جامعه برعهده بگیرند)، در درون خانواده (وظایف متفاوت و متقابل مرد و زن در برابر یکدیگر در امور مربوط به داخل و یا خارج از خانه)، در نحوه‏ی اجرای شعائر مذهبی (بخصوص شعائری که جنبه‏ی گروهی دارند)، در نحوه تربیت فرزندان (تفاوت در نحوه‏ی پوشش، در آنچه می‏توان یا نمی‏توان انجام داد، در انتظاراتی که از ایشان می‏رود و ...) و غیره نشان می‏دهد. تفاوت پایه بر مبنای جنسیت در جامعه‏ی ما تا بدان حد اهمیت دارد که هر گونه تفاوت دیگری در برابر آن رنگ می‏بازد و در رابطه‏ی میان زن و مرد در حد تفاوت پیرو تنزل می‏یابد.

با این وجود چنین تفاوتی در عین آن که می‏توانست چنین برجسته، اساسی و حاضر در اجتماع باشد، به نابرابری در رابطه‏ی زن ومرد نینجامد و در نتیجه از مدل دوم (تفاوت در عین برابری) در تنظیم روابط پیروی نماید. اما در فرهنگ ما چنین تفاوتی به محض آن که به عنوان تفاوت پایه شناسایی و اعلام می‏گردد زن و مرد را در رابطه‏ای مکمل و نابرابر قرار می‏دهد. رابطه میان دو مفهوم تفاوت پایه و نابرابری در فرهنگ ما چنان پیوسته و یکسان پنداشته می‏شود که در استدلال و شیوه‏ی فهم مسائل به سادگی می‏توان از یکی به آن دیگری رسید. به عنوان نمونه در رابطه‏ی زن و مرد در فرهنگ ما خیلی آسان می‏توان چنین استدلال کرد: "زن و مرد با یکدیگر متفاوتند در نتیجه برابر نیستند."

با این حال حکم اعتباری اول و نتیجه گیری‏ای که در پی آن می‏آید در همه‏ی فرهنگ‏ها بدیهی و مسلم پنداشته نمی‏شود. به عنوان نمونه در جامعه‏ی سوئـدی در عین این که تفاوت میان زن و مرد مورد تایید و حتی تاکید است موجب نابرابری میان این دو در پهنه‏های گوناگون حیات اجتماعی نیست.

بنابراین در فرهنگ ما پس از به رسمیت شناختن، اعلام و برجسته نمودن تفاوت زن- مرد بر اساس جنسیت، در قدم و نوبت دوم و به مثابه نتیجه‏ی خود خواسته و بلافصل فرض اول، حکم نابرابری میان دو جنس در سطوح گوناگون اجتماع همزمان صادر و توجیه می‏شود. نابرابری در درجه‏ی نخست خود را در قوانین حقوقی (جزایی و مدنی) نشان می‏دهد. زن تنها به موجب تعلق‏اش به گروه جنسیتی زنان در بسیاری از عرصه‏ها در برابر قانون از حقوق پایین‏تری برخوردار است. او همچنین برای مشارکت در پهنه‏ی زندگی اجتماعی، استفاده از اماکن عمومی و به طور کلی تمامی آن اموری که به فضای عمومی در فرهنگ ما مربوط می‏شود با محدودیت‏های به مراتب بیشتری روبرو است.

این محدودیت‏ها به ویژه هنگامی شدت می‏یابند که زن در رابطه با جنس دیگر یعنی مرد قرار می‏گیرد چنانکه حتی در استفاده از ابزارهای ارتباطی عمومی و یا خصوصی نیز کار برای او دشوارتر است. از میان این ابزارها زبان به مثابه مهم‏ترین و در عین حال شخصی‏ترین وسیله‏ی ارتباط فرد با محیط خارج، امکانات خود را به گونه‏ای نامتساوی میان دو جنس تقسیم نموده است. زنان در بکارگیری زبان و استفاده از امکانات گوناگون آن در ارتباط و روابط جمعی و یا میان فردی از تسهیلات کمتری برخوردارند. به عنوان نمونه می‏توان گفت که در زمینه‏ی گفتگو در باره‏ی مسائل جنسی در ملاء عام و حتی در غالب گفتمانی کلی و فرهنگی (چه رسد به بیان تجربیات و احساسات خصوصی) تقریبا هیچ گونه امکانی در جامعه برای زن در نظر گرفته نشده است. بی دلیل نیست اگر در تمام تاریخ صد ساله‏ گذشته‏ی جامعه و فرهنگ ما جز یک نمونه (فروغ فرخزاد و به ویژه در سه کتاب اول خود) هیچ زنی در باره‏ی این بخش مهم از زندگی عاطفی و اجتماعی خود سخن قابل ملاحظه‏ای نگفته است.

ب) تفاوت سنی: تفاوت سنی هر چند در فرهنگ ما به اهمیت تفاوت جنسی نیست ولی یکی دیگر از تفاوت‏های پایه مهم محسوب می‏شود. این تفاوت در فرهنگ ما، با تقسیم انسان‏ها به گروه‏های سنی مختلف، افراد متعلق به گروه‏های گوناگون را در رابطه‏ای نابرابر قرار می‏دهد. البته در این مورد اصل نابرابری بیش از آن که جنبه‏ی حقوقی داشته باشد (هر چند جنبه‏ی حقوقی هم دارد) ویژگی عرفی دارد. این موضوع به خصوص در میان دو گروه بالغ و کودک نمایان می‏شود. در ارتباط میان کودک-بالغ مجموعه قواعد و ارزش‏های اجتماعی که در فرهنگ ما موجب ایجاد رابطه‏ی مکمل می‏گردند تحت عنوان عمومی "ادب" و "احترام به بزرگ‏تر" قابل شناسایی است.

از زاویه نگاه ما، مهم‏ترین کارکرد مجموعه‏ی "احترام کوچک‏ به بزرگ‏"، مستقیما در رابطه قدرت میان این دو موثر است و به رابطه‏ی نابرابر کودک-بالغ از لحاظ قدرت جسمانی، نابرابری در اظهار نظر شخصی، ابتکار عمل، متحقق ساختن خواست‏های فردی را نیز اضافه می‏کند. در واقع در خیلی از موارد صرف تفاوت سنی تکلیف به حق بودن یک شخص و به خطا بودن شخص دیگر را روشن می‏کند. گاه حتی بالغ تنها با تکیه بر سن افزون‏تر خویش، خود را از اقامه دلایل منطقی برای تحمیل خواسته‏اش به کودک معاف می‏داند و فقط تکرار حکم "باید به حرف بزرگ‏تر از خود گوش داد" را کافی می‏شمرد. در این رابطه‏ی مکمل گاهی قدرت عمل فردی، خواسته‏های شخصی و فردیت کودک تا بدان جا خوار و بی اهمیت جلوه داده می‏شوند که استفاده از ضمیر اول شخص "من" برای کودکان دشوار و حتی ناممکن می‏گردد. [6]

بدین ترتیب رابطه‏ی کودک-بالغ (و در نهادی‏ترین حالتش یعنی در رابطه‏ی فرزند-والد) با تقسیم قدرت به طور نابرابر و تبعیت بی چون و چرای کودک از بالغ مشخص می‏شود. بیش‏ترین نابرابری در تقسیم قدرت میان بالغ و کودک، در رابطه‏ی والدین (به خصوص پدر) با کودکان‏شان به چشم می‏خورد. در این مورد بازتاب این نابرابری (که خود را به ویژه در سیطره‏ی کامل و تقریبا مطلق پدر بر کودک نشان می‏دهد) را می‏توان در قوانین کیفری نیز مشاهده کرد. [7] همینطور از آنجایی که بر اساس تفاوت پایه‏ی جنسی، مرد برتر از زن قرار می‏گیرد، پدر نیز در رابطه با فرزندانش از حق بیشتری نسبت به مادر برخوردار است.

ج) تفاوت اعتقادی یا قومی: می‏دانیم که لااقل در تاریخ معاصر ایران وابستگی اعتقادی و یا تعلق افراد به بعضی از اقوام و اقلیت‏ها سدی جدی در شرکت تمام عیار ایشان در حیات اجتماعی و سیاسی کشورشان بوده است. صرف زاده شدن در میان پیروان یکی از ادیان رسمی ولی در اقلیت کشور، فرد را به شهروند دسته دو تنزل می‏دهد. خود این امر که در ایران از زمان پیدایش قانون اساسی و مجلس ملی همیشه اقلیت‏های مذهبی - خواسته یا ناخواسته - مجبور بوده‏اند که نمایندگان ویژه خود را داشته‏ باشند به خودی خود نشانی از تعمیق و اعلام تفاوت اعتقادی به مثابه معیاری برای جدایی میان انسان‏ها بوده که در مراحل بعد تبدیل به نابرابری در عرصه اجتماعی و تعمیم و تثبیت تفاوت در زمینه‏ی حقوق مدنی و شهروندی گشته است.

مثلاً هیچگاه فردی مسیحی نمی‏تواند نماینده اول تهران شود و حتی نمی‏خواهد به نماینده‏ای رای دهد که هر چند خود را با او به لحاظ برنامه سیاسی و اجتماعی نزدیک‏تر می‏یابد ولی به لحاظ اعتقادی به گروه او تعلق ندارد چرا که اکثریت نمایندگان جامعه از آنجایی که به گروه اعتقادی اکثریت تعلق دارند نه خود را نماینده‏ی این اقشار می‏دانند و نه دفاع از حقوق ایشان را جزو وظایف خود تلقی می‏کنند. بدین ترتیب با ایجاد تفاوت پایه اعتقاد مذهبی، به لحاظ سیاسی هر گونه مشارکت در پروژه‏های فراگیر ملی و اجتماعی در جامعه‏ی ما، از ایشان سلب شده است. نمایندگان و شهروندان متعلق به گروه‏های اقلیت دینی تنها حق می‏یابند تا به حل و فصل مسائل درون گروه خود بپردازند و از مشارکت مستقیم در برنامه‏های وسیع‏تر و همه جانبه‏تر محروم می‏گردند. بدین وسیله بار دیگر برقراری تفاوتی پایه از یک سو موجب تشکیل گروه‏های اجتماعی و از سوی دیگر باعث نابرابری در تقسیم قدرت و امکانات می‏گردد. [8]


پانوشت:
1 داستان تاریکخانه اثر صادق هدایت نمونه‏ی خوبی از این مورد است. همینطور این شعر از سهراب سپهری:

" (...) و غم اشاره‏ی محوی به رد وحدت اشیاست. / -خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند / و دست منبسط نور روی شانه‏ی آنهاست. / - نه، وصل ممکن نیست، / همیشه فاصله‏ای هست. (...) " (سهراب سپهری، هشت کتاب، کتابخانه‏ی طهوری، ۱۳۶۳، ص ۳۰۷ و ۳۰۸.)

[2] در واقع یکی از دلایل مهم این امر که گروهی از روان پریشان (psychotiques) در بکارگیری زبان دچار مشکل هستند و گاه حتی دست به خلق کلمات جدید می‏زنند به همین رشد ناکافی دستگاه روانی و نبود مرزی قاطع میان دنیای درون و بیرون برمی‏گردد.

[3] این دو شماء و مقایسه میان آنها فقط به منظور طرح و فهم بهتر موضوع انتخاب شده‏اند و هدف دیگری ندارند.

[4] شیرین عبادی، تاریخچه و اسناد حقوق بشر در ایران، انتشارات روشنگران، ۱۳۷۳، ص ۱۴۴.

[5] به طور خلاصه دو مفهوم رابطه‏ی مکمل و برابر در روانشناسی سیستمیک را می‏توان چنین تعریف کرد:
ارتباط برابر: در ارتباط برابر طرفین در حالت مساوی در مقابل یکدیگر قرار گرفته و رابطه‏شان مانند فرد در مقابل آینه می‏باشد. در این حالت تفاوت‏های مابین دو نفر به حداقل می‏رسد.

ارتباط مکمل: در ارتباط مکمل، رابطه بر اساس تفاوت مابین دو نفر است که شکل می‏گیرد. در این صورت تفاوت‏ها به حداکثر ممکن رسیده و معمولا یکی در موضع بالا و دیگری در موضع پایین قرار دارد.

[6] در این رابطه فیلم "مشق شب" عباس کیارستمی بسیار گویا و آموزنده است.

[7] اشاره به ماده‏ی ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی که مطابق آن اگر پدر یا جد پدری فرزند نابالغ خود را بکشد از قصاص معاف است. و یا مثلا در قوانین مدنی که مربوط به طلاق زن و شوهر و تعلق کودکان به پدر و یا مادر می‏شود، بیش از هر امری و در درجه‏ی نخست حق پدر در مورد فرزند در نظر گرفته شده است تا صلاحیت زن و مرد و یا خیر و صلاح خود کودک.

[8] این موضوع به قدری در عرف فرهنگی ما ریشه دوانده و مسلم تلقی می‏شود که به صرف بروز و مشاهده‏ی تفاوتی میان فردی، افراد خود را در رابطه‏ای نابرابر تصور می‏کنند و در نتیجه در صدد برمی‏آیند که در صورت امکان برتری خود را در آن زمینه‏هایی که فرهنگ از پیش تکلیفش را معین نساخته است متحقق سازند. برای مثال حتی تفاوت‏های کوچک جغرافیایی موجب رقابت و پیدایش حس برتری جویی می‏گردد. این موضوع که فرد ترک باشد یا فارس، در شمال ایران به دنیا آمده باشد یا جنوب، حتی این که مثلا تبریزی باشد و یا اهل اورمیه، کرد سنندج باشد یا کرمانشاه، به خودی خود در افراد احساس خصومت و حس برتری طلبی را برمی‏انگیزاند چرا که تفاوت تنها در رابطه‏ای مکمل، نابرابر، جنگ قدرت تعریف و فهمیده شده است.

این مطلب پیش از این در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 18:51  توسط رضا کاظم زاده   |