تبليغاتX
نوشته های رضا کاظم زاده

نوشته های رضا کاظم زاده

روانشناسی - اجتماعی

بحران خانواده ایرانی در مهاجرت (۱)


هر تغییر بزرگی در زندگی انسان، با خود نوعی بحران به همراه می‌آورد. بحران بخشی از زندگی طبیعی هر سیستم پویا و زنده‌ای را تشکیل می‌دهد. بخشی از این بحران‌ها به درون و بخشی دیگر به بیرون از یک سیستم مربوط می‌شوند. سیستمی که دیگر نه در درون و نه در بیرون از خود با بحران مواجه نمی‌شود، سیستمی است که از حرکت و تکاپو باز ایستاده و قابلیت تغییر و تطبیق خود با شرایط جدید را از دست داده است.

خانواده نیز به مثابه یک سیستم زنده و باز، از چنین قاعده‌ای مستثنا نیست. در خانواده یکی از عوامل طبیعی تولید کننده بحران در درون سیستم، گذر زمان است. لحظه شروع زندگی مشترک، تولد فرزند، دوره‌ی نوجوانی و سپس ترک والدین، تغییرات مربوط به زندگی شغلی، شروع بازنشستگی و غیره، همگی به لحظاتی بحرانی از زندگی تعلق دارند که در آن خانواده باید قواعد بازی میان اعضای خود را از نو تعریف کند تا بتواند خود را با شرایط جدید هماهنگ سازد.

نوع دیگری نیز از بحران وجود دارد که این‌بار به تغییراتی مربوط می‌شود که در محیط بیرون روی می‌دهند. البته این تغییرات برخلاف آنچه پیشتر آمد همیشه اجتناب‌ناپذیر نیستند و می‌توانند بطور تصادفی و یا انتخابی رخ دهند. در این مقاله من تنها به بررسی یکی از انواع گوناگون این بحران می‌پردازم که هر چند به محیط بیرون از خانواده مربوط می‌شود، تاثیر بسیار زیادی بر ساختار درونی خانواده می‌گذارد. این تغییر بحران‌زا مهاجرت است.

آنچه پس از این خواهد آمد نتیجه مطالعات و بخصوص تجربیات چندین ساله من از کار روان‌درمانی با افراد و خانواده‌های مهاجر ایرانی و غیرایرانی است. هرچند در اینجا بحث من بیشتر به خانواده ایرانی محدود خواهد شد، با این حال نکاتی که از این پس خواهد آمد در بنیاد خود شامل حال سایر مهاجرین از ملیت‌های دیگر نیز می‌شود. با این وجود یک نکته زمینه‌ی سخن مرا محدود می‌کند و آن نیز به این برمی‌گردد که منظور من از خانواده مهاجر، خانواده‌هایی هستند که از یک سو از محیط‌هایی می آیند که در آنها هنوز نظام خویشاوندی چندان دست نخورده است و از سوی دیگر به جوامعی مهاجرت می‌کنند که در آنها نظام شهرنشینی مدرن تا حد بسیاری بر شیوه‌ی زندگی افراد آن جامعه تاثیر گذاشته است. بدین ترتیب سخنان من شامل حال مثلا مهاجرت فلاندیها به سوئد، از آنجا که بافت زندگی شهری در هر دو جامعه تا حد بسیاری به یکدیگر نزدیک می‌باشد، نمی‌شود.

بطور کلی می‌توان گفت که در حال حاضر یکی از دلایل مهم و تعیین‌کننده ترک زادگاه طبیعی برای بسیاری از خانواده‌های مهاجر را بحران‌های اجتماعی کم و بیش شدید و گاه طولانی مدت (مانند جنگ، تبعیضات و سرکوب‌های سیاسی، مشکلات اقتصادی وغیره) تشکیل می‌دهد. با این حال برای آنکه فرد و یا خانواده بتوانند امکانات لازم برای مهاجرت به سمت کشور میزبان را مهیا کنند می‌بایست از قابلیت‌های فردی و خانوادگی کافی برخوردار باشند. در اکثر موارد آن خانواده‌هایی در این امر موفق می‌شوند که همبستگی درونی خود را حفظ کرده، قابلیت‌هایشان را از دست نداده باشند.

با ورود چنین خانواده‌ای به کشورهای غربی که در آن صلح و آرامش اجتماعی برقرار است، بحران اجتماعی که ایشان را مجبور به ترک وطن کرده به یک‌باره ناپدید می‌شود.
با این وجود پس از گذشت زمانی نسبتا کوتاه در کشور میزبان، خانواده با بحران دیگری روبرو میشود. بحرانی که اینبار نه فقط به محیط اجتماعی بلکه در درجه نخست به درون نظام خانوادگی مربوط می‌شود. در شرایط جدید، از آنجایی که میان کارکردها و نقش‌های افراد از یک سو و روابط‌شان با یکدیگر از سوی دیگر هماهنگی لازم وجود ندارد، خانواده وارد بحران جدیدی می‌شود. بدین ترتیب مهاجرت در اغلب موارد در ضمن این که معلول بحران‌های اجتماعی است، همزمان علت نوع دیگری از بحران که اینبار به درون سیستم مربوط می‌شود نیز می‌باشد.

در یک کلام می‌توان گفت که با مهاجرت بحران از دنیای بیرون وارد دنیای درون خانواده میشود. ویژگی، شرایط و نحوه‌ی بروز و تاثیر هر یک از این دو نوع بحران بر کارکردهای درونی یک خانواده، از آن دیگری بسیار متفاوت است.

یکی از مهمترین این تفاوتها به این نکته برمیگردد که در مهاجرت خانواده هسته‌ای ارتباط ارگانیکش را با خانواده‌ی گسترده از دست میدهد. اهمیت این موضوع از آنجایی آشکار میشود که به این نکته آگاه باشیم که در تمامی جوامع سنتی همبستگی میان خانواده هسته‌ای و گسترده یکی از رکن‌های بنیادی و اولیه نظام اجتماعی محسوب می‌شود. در این نوع اجتماعات مراوده با خویشان مهمترین بخش زندگی و حتی مشارکت در امر جمعی را تشکیل میدهد.

این همبستگی بویژه در خانواده ایرانی نقش بسیار مهمی بر عهده دارد. خانواده‌ی ایرانی به دلیل دو خصوصیت وابستگی گروهی و سیستم درون همسری نظامی به غایت بسته و متکی به گروه خویشاوندان است. در چنین نظامی جدایی یکباره خانواده‌ی هسته‌ای از خانواده گسترده بسیاری از کارکردهای درونی سیستم را مختل میکند.

"عضو نامرئی"
"عضو نامرئی" پدیده و اصطلاحی است در علم پزشکی که بویژه جراحان با آن به خوبی آشنا هستند. وقتی فردی در اثر مثلا یک سانحه عضوی از اعضای بدن خود (مانند دست و یا پا) را از دست میدهد، گاهی تا مدتها پس از واقعه طوری واکنش نشان میدهد که گویی آن عضو همچنان بخشی از بدن و وجودش است. به عنوان نمونه اگر ناگهان به سوی کسی که یک و یا هر دو دستش را از دست داده است توپی پرتاب شود، او ناخودآگاه برای گرفتن توپ با دستانش واکنش نشان میدهد. پدیده "عضو نامرئی" در حقیقت بیانگر این نکته است که فرد در شمائی که در روان خود از بدنش دارد، همچنان عضو غایب حاضر است.

از نظر من عین همین پدیده را میتوان، البته در مرحله‌ای به مراتب پیچیده‌تر و متفاوت، در مورد خانواده‌های تازه مهاجر نیز مشاهده کرد. هر چند که در اینجا بجای عضو بهتر است از "اعضای نامرئی" که همان افراد متعلق به خانواده گسترده میباشند، سخن گفت. در این حالت اعضای خانواده‌ی هسته‌ای در کارکردها و نقش‌هایی که برعهده دارند همچنان مانند گذشته به تعامل با یکدیگر و محیط پیرامونشان ادامه می‌دهند. شماء هایی که در روان هر فرد از زندگی گذشته و نوع روابطش با خانواده گسترده باقی مانده باعث میشود که ایشان روابط جدید خود را حتی تا مدت‌ها، بر اساس آنچه قبلا شناخته‌اند تنظیم کنند. این قضیه را بویژه میتوان در نحوه برقراری ارتباط میان ایشان با بعضی از مددکاران اجتماعی، کارکنان سازمان‌های کمک‌رسانی به مهاجرین و یا روان‌شناسان در کادر روان درمانی مشاهده کرد. در این حالت توقعات، دل‌مشغولی‌ها و نحوه‌ی برقراری ارتباط خانواده با این فرد جدید که به درون خود پذیرفته‌اند، بر اساس الگوهایی شکل میگیرد که در گذشته با آن عضو از خانواده گسترده تجربه کرده‌اند. چنین امری می‌تواند در کار مددکاران و روان درمانان هم یاری دهنده باشد و هم مشکل زا.

انسان مهاجر زمان و مکانی را که در گذشته در آن زندگی کرده با خود به کشور میزبان حمل میکند. این زمان و مکان درونی شده به‌همراه شماء های رفتاری مربوط به گذشته، در واقع این امکان را برای مهاجر فراهم می آورد تا بتواند همچنان به اعمال و رفتار خود و دیگری و از این طریق در یک کلام به زندگی‌اش در غربت، همچنان معنا داده، تنش‌های درونی خویش را تا حد بسیاری مهار نماید.

هویت نقش‌مدارانه

جامعه‌ی ایران در مقایسه با جوامع فردگرای غربی، جامعه‌ای همگرا و کلیت‌باور (holiste) است. بدین معنا که در جامعه‌ی ایرانی هنجارهای رفتاری و اجتماعی، در مقابل فرد الویت را به گروه میدهد. ویژگی همگرانه‌ی فرهنگ اما تنها به دلیل فاصله ما با آنچه جامعه‌ی مدرن خوانده میشود نمیباشد بلکه نظام خویشاوندی ایرانی نیز در اساس خود و در مقایسه با بسیاری از جامعه‌های غیر مدرن دیگر (مانند مثلا کشورهای جنوب آسیای شرقی و بخشی از کشورهای آمریکای جنوبی) نظامی است که بنیاد آن بر وابستگی خانواده‌ی هسته‌ای به خانواده‌ی گسترده استوار است.۱

چنین امری بی‌شک در فرایند همانندسازی و هویت‌یابی فرد نیز اثرگذار است. هویت فردی در جامعه‌ای همگرا مانند جامعه ایران "هویت نقش مدارانه" (identité des rôles) است.

هویت نقش مدارانه به این معنا است که شخص بخش مهمی از وجود خود را در درون روابط‌اش با دیگران تعریف می‌کند. بدین تریب فرد تمایز میان خود و دیگری را در وحله نخست بر اساس نقش‌هایی که در رابطه با اطرافیانش بازی می‌کند درمی‌یابد و می‌فهمد. براین اساس مثلا یک مرد خود را به‌عنوان پسر، نوه، برادر، شوهر، پدر و غیره می‌شناسد و می‌شناساند.۲ بدین ترتیب قطع رابطه‌ی ارگانیک میان خانواده هسته‌ای و خانواده گسترده، نه تنها خانواده‌ی هسته‌ای را با مشکلات کارکردی گوناگونی درگیر می‌سازد بلکه اساسا تک تک افراد خانواده را نیز با مشکلی هویتی روبرو می‌سازد. هویت نقش‌مدارانه از آنجایی که فرد را در وحله نخست در درون روابط‌اش با دیگران تعریف می‌کند، بخشی مهم از هویت او را به وجود این دیگران پیوند می‌زند. در نتیجه تلاش در جهت بازتولید روابط گذشته در غربت که از طریق جایگزینی اعضای خانواده گسترده توسط افرادی جدید صورت می‌گیرد، همزمان هم برای برقرار ماندن نظام خانوادگی اهمیت دارد و هم برای قوام یافتن هویت فردی.

نفوذناپذیری مرزها

با این وجود در اکثر موارد، پذیرش فردی جدید در مناسبات خانوادگی به سادگی انجام نمی‌پذیرد. یکی از دلایل مهم چنین امری که در درجه نخست به کارکرد درونی خانواده برمی‌گردد، این است که جابجایی و انتفال به محیطی بیگانه موجب کاهش مناسبات میان خانواده با دنیای بیرون می‌شود. یکی از تغییرات مهمی که از همان ابتدای مهاجرت در ساختار و کارکرد اندام‌های گوناگون خانواده ایجاد می‌شود به مرزهایی برمی‌گردد که از یک سو در درون و میان افراد خانواده و از سوی دیگر با محیط بیرون وجود دارند.

مفهوم "مرز" در روانشناسی سیستمیک برای نخستین بار توسط سالوادور مینوشین۳، روان درمانگر امریکایی آرژانتینی الاصل مطرح شد. از نظر مینوشین خانواده به مثابه سیستم، از تعدادی زیرمجموعه (مانند زیرمجموعه‌های والدین، خواهر و برادران، مادر و فرزند و غیره) تشکیل شده است. این زیرمجموعه‌ها در تمام خانواده‌ها به شکلی یکسان وجود ندارند. زیر مجموعه‌ها میتوانند بر اساس جنسیت (مادر و دختر)، تعلق به یک نسل (زن و شوهر یا خواهر و برادر)، منافع مشترک، کارکرد و یا نقش‌های افراد در خانواده شکل بگیرند.

مرزهایی که میان زیرمجموعه‌های گوناگون وجود دارند، در واقع حدود اختیارات هر فرد را در درون هر کدام از این زیرمجموعه‌ها مشخص می‌کنند. بدین ترتیب مثلا مرد در زیرمجموعه‌ی والدین نقش شوهر و در زیر مجموعه‌ی والد – فرزند نقش پدر را بازی می‌کند. احتیاج به گفتن نیست که کارکرد، حدود اختیارات، اقتدار و نحوه‌ی تعامل مرد در این دو زیرمجموعه از یکدیگر متفاوت است.

یکی از مهمترین کارکردهای مرزهای موجود در درون یک خانواده، حفظ و حمایت از تفاوت میان اعضا است. به‌عنوان مثال وجود مرزی مشخص و روشن میان زیرمجموعه‌ی زوج (زن و شوهر) با سایر زیر مجموعه‌ها (مثلا فرزندان و یا پدر بزرگ-مادر بزرگ)، از دخالت‌های ناخواسته و نابه‌هنگام ایشان در امور مربوط به زوج، جلوگیری به عمل می‌آورد. بدین ترتیب زیرمجموعه‌ی زوج در ضمن ایجاد تمایز میان خود و زیرمجموعه‌های دیگر، همزمان از حدود اختیارات خویش نیز حفاظت میکند. از نظر مینوشین در یک خانواده سالم، وجود مرزهای روشن و مشخص میان زیرمجموعه‌های گوناگون ضروری است.

با این حال نوع دیگری از مرز نیز وجود دارد که این‌بار نه به درون بلکه به رابطه‌ی خانواده با دنیای بیرون مربوط میشود. مرز میان دو دنیای درون و بیرون حکم سپر و جدار محافظی را دارد که از یک سو رابطه خانواده با دنیای بیرون را نظم میدهد و از سوی دیگر در برابر محرکات و عوامل بیرونی از خانواده حمایت میکند.

یکی دیگر از کارکردهای حیاتی مرز میان دو دنیای درون و بیرون از آنجایی هویدا میشود که اگر نباشد اساسا شکل‌گیری هویت (چه در وجه فردی و چه در وجه اجتماعی‌اش) ناممکن میشود. فرایند هویت‌یابی چه در فرد و چه در ارتباط با گروه، بدون ایجاد تمایز میان خود و دیگری نامیسر است. قوام و تثبیت هویت به حضور مرزی مشخص میان دو دنیای درون و بیرون بستگی دارد. با این حال وجود مرز میان دو دنیای درون و بیرون به معنای قطع رابطه میان این دو دنیا نیست بلکه درست برعکس، با ایجاد تمایز میان خود و دیگری است که امکان برقراری رابطه میسر میشود. حیات سیستم‌های باز به وجود رابطه با دنیای بیرون بستگی دارد.

با این وجود میزان "نفوذ پذیری" (perméabilité) مرزهای میان دو دنیای درون و بیرون یک خانواده، به فرهنگ و نظام خویشاوندی آن جامعه نیز بستگی دارد. رابطه تنگاتنگ و نزدیک میان دو خانواده‌ی هسته‌ای و گسترده در جامعه‌ای مثل ایران باعث می‌شود تا مرز میان این دو بسیار نفوذپذیرتر از آنچه در جوامع اروپایی مشاهده میشود باشد. در جامعه ما مناسبات نزدیک و تنگاتنگ میان خانواده هسته‌ای با خانواده‌ی گسترده موجب گشته است تا اعضای خانواده‌ی گسترده به شکلی فعال در بسیاری از مسائل ریز و درشت مربوط به خانواده‌ی هسته‌ای (از امر تربیت کودکان گرفته تا انتخاب محل سکونت، انتخاب حرفه و غیره) مشارکت داشته باشند. در جوامع مدرن رشد فردیت در جامعه، با افزایش فاصله‌ی خانواده‌ی هسته‌ای از خانواده‌ی گسترده همراه بوده است، فاصله‌ای که همزمان به نفوذناپذیرتر گشتن مرزهای میان این دو انجامیده است.

همگرایی ارگانیک میان دو خانواده‌ی هسته‌ای و گسترده در جامعه ایران موجب شده تا خانواده‌ی هسته‌ای بعضی از کارکردهایی را که در جامعه‌ای مدرن تماما خود بر دوش دارد، با خانواده گسترده تقسیم کند. در چنین حالتی مهاجرت و بریدگی یکباره از محیط طبیعی زیست، خانواده را در بحرانی عمیق با پی آمدهای گوناگون قرار می‌دهد.

همانطور که گفته شد، یکی از واکنش‌های طبیعی در چنین موقعیتی بستن مرزها بر روی دنیای بیرون است. عدم آشنایی با محیط جدید و در نتیجه احساس خطر از جانب آن نیز بر این امر تاثیرگذار است. در چنین وضعیتی خانواده سعی میکند تا آنجا که توانش اجازه میدهد از خروج اطلاعات مربوط به درون خانواده، به دنیای بیرون جلوگیری به عمل آورد. بی‌دلیل نیست اگر در این مرحله از مهاجرت، یکی از شایعترین مشکلات میان زوج‌ها به این مسئله برمیگردد که مثلا چرا و چگونه بعضی از اخبار مربوط به خانواده به بیرون از آن درز کرده است. معمولا از میان اعضای خانواده این مردها هستند که بیشتر به حفظ اسرار خانوادگی حساسیت نشان میدهند. برای ایشان حفظ اطلاعات در درون خانواده هم وسیله‌ای است برای مقابله با تهدیدات محیط بیرون و هم امکانی برای افزایش کنترل در درون خانواده. یکی از پی آمدهای چنین واکنشی این است که خانواده را مجبور می‌سازد تا در مقابل مشکلات تنها بر نیرو و امکانات درونی خود اتکا کند.

از سوی دیگر خانواده‌ی هسته‌ای خود را موظف می‌بیند تا تمامی کارکردها و وظایفی را که در گذشته بر عهده‌ی خانواده گسترده قرار گرفته بود، خود بر عهده بگیرد.

افزایش وظایف از یک سو و کاهش رابطه با محیط بیرون از سوی دیگر، بر روابط میان اعضای خانواده تاثیر میگذارد و نظام گذشته آن را برهم میزند. بدین ترتیب کارکردها و نقش‌های افراد و یا زیرمجموعه‌ها در درون خانوداه با مشکل روبرو میشود و در نتیجه مرزهای میان ایشان نیز ناروشن و مخدوش میگردند.

بررسی تاثیرات مهاجرت بر ساختار درونی خانواده اما خود موضوعی مفصل است که به آینده واگذار میکنم. در این مقاله‌ی مختصر هدف من نشان دادن یکی از جلوهای بحران ناشی از مهاجرت در ارتباط میان خانواده با محیط جدید بود. بحرانی که به زعم من نه نشانه‌ی بیماری بلکه ناشی از ترک زادگاه و شروع زندگی در محیطی تازه میباشد. با این حال نتیجه‌ی چنین بحرانی هیچگاه از پیش قابل پیش‌بینی نیست. بحران ناشی از مهاجرت هم میتواند کمکی باشد برای انطباق با شرایط جدید و هم میتواند در بعضی از شرایط به بیماری سیستم ختم شود. شرایط محیطی و قابلیتهای خانواده در خروج بسامان از چنین بحرانی نقش اول را بازی می‌کنند.

---------------------
۱این ویژگی نظام خویشاوندی خانواده‌ی ایرانی را در گفتاری دیگر به تفصیل شرح خواهم داد.

۲ مسلما میان چنین امری با آنچه در جوامع مدرن از مفهوم فرد استنباط میشود فاصله ی بسیاری وجود دارد. چنین تفاوتی را مثلا میتوان به خوبی در مفهوم "شهروند" (citoyen) مشاهده کرد. "شهروند" در معنای حقوقی مدرنش، انسان را بعنوان موجودی انتزاعی، قائم به ذات و در ورای تمامی پیوندهای خانوادگی، قومی، دینی و جنسیتی اش تعریف میکند.

۳. Salvador Minuchin, Familles en thérapie, Jean-Pierre Delarge, 1979.

این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت 19:40  توسط رضا کاظم زاده   | 

آيا اينترنت وسيله ای مناسب برای برقراری ارتباط با ديگران است؟




اشاره :



پليس ايالت اورگون آمريکا روز شنبه ( 24  بهمن ) مردی را به اتهام تشويق کاربران اينترنت به خودکشی گروهی دستگير کرده است.
پليس اورگون می گويد جرالد کراين برای اين منظور از "اتاق های گفتگوی" اينترنتی استفاده کرده است. حدود ۳۰ نفر در نقاط مختلف آمريکای شمالی ـ که بيشتر آنها زن هستند ـ داوطلب شرکت در طرح خودکشی گروهی پيشنهادی او در روز "والنتاين"، يا روز عشاق (دوشنبه 26 بهمن )، شده اند که پليس شماری از آنها را شناسايی کرد و سعی داشت ديگران را تا پيش از روز دوشنبه رديابی کند.

 

آيا اينترنت خطرناک است؟
در چند سال اخير سوء استفاده از شبکه جهانی اينترنت مايه نگرانی روانپزشکان و جامعه شناسان در غرب شده است و برخی از آنها حتی بر اين باورند که ارتباطات اينترنتی به گرايش هايی مانند خودکشی گروهی دامن می زند.
در برابر برخی بر اين اعتقاد هستند که محکوم کردن شبکه جهانی اينترنت در اين زمينه واکنشی ساده انديشانه است و خودکشی و ديگر ناهنجاری های روانی و احساسی مسائلی پيچيده اند که برای تعيين تاثيرات اينترنت در تشديد آنها بايد تحقيقات بيشتری صورت بگيرد.


اما نگرانی در مورد برقراری ارتباط از طريق اينترنت به اين موارد افراطی محدود نمی شود. بسياری از والدين در سراسر جهان حتی اگر چاره ای برای جلوگيری از سايت های هرزه نمايی (
Pornography ) انديشيده باشند، از اين که فرزندان نوجوان و حتی خردسالشان ساعت های متمادی را در "اتاق های گپ و گفتگو"ی اينترنتی می گذرانند ناخشنود و حتی گاه آشفته هستند.
رضا کاظم زاده ( روانشناس) می گويد: "اگر اينترنت را به عنوان يک وسيله ارتباطی در نظر بگيريم، مانند هر وسيله ارتباطی ديگری که بشر به وجود آورده است به خودی خود امری مثبت است. از سوی ديگر اينترنت به دليل پيشرفت تکنولوژی اجتناب ناپذير است. به نظر من اينترنت يا هر وسيله ارتباطی ديگر در بدو ظهور پيش از آنکه به وجود آورنده مشکل اجتماعی باشد منعکس کننده و تشديدکننده مشکلاتی است که از قبل در جامعه وجود داشته است."


آقای کاظم زاده در ادامه می گويد: "تفاوت مهم ميان اينترنت با ديگر افزارهای ارتباطی اين است که فرد می تواند در حين برقراری ارتباط ناشناس باقی بماند. در گذشته و در شرايط عادی چنين امکانی وجود نداشت. پيش از ظهور اينترنت، معمولا برای برقراری ارتباط با جامعه ـ چه به طور مستقيم در زندگی روزمره و چه از طريق وسايل ارتباط جمعی مانند چاپ مقاله و کتاب ـ  هويت شما آشکار بود. اينترنت اولين وسيله ارتباطی است که نه تنها اختيار کامل را به فرد می دهد تا هويت خود را مخفی نگاه دارد، بلکه با افرادی ناشناس و برای مدتی طولانی ارتباط داشته باشد. مرز اين ارتباط از محله، شهر و کشور هم فراتر می رود."


به گفته اين روانشناس ساکن بلژيک : "در اولين مرحله از برقرار کردن ارتباط، شما مسئول رفتار و گفته های خود هستيد، اما اينترنت اين امکان را ايجاد می کند که شما حرف يا ارتباطی را برقرار کنيد و مسئوليتی هم متقبل نشويد. اين خود تغيير بزرگی است در نحوه برقراری ارتباط بشر با هم نوعش."
رضا کاظم زاده می گويد که در شرايط کنونی پرهيز از ارتباطات اينترنتی ممکن نيست: "اينترنت پديده ای است که بايد آن را شناخت. حسنی که اينترنت برای جوانان دارد اين است که آنها می توانند بدون در نظر گرفتن آداب و رسوم و قيودات فرهنگی و اجتماعی، با ديگران ارتباط برقرار کنند و خيلی سريع از اين موانع و سدها عبور کنند و بخشی از نيازهای روانی خود برای برقراری ارتباط با ديگران را برطرف کنند، که به نظر من به خودی خود امری مثبت است. اما زمانی جنبه منفی اين پديده بروز می کند که فرد، برقراری ارتباط از طريق اينترنت را با ارتباط واقعی يکی بداند. چون می تواند در فرد اين توهم را به وجود آورد که می تواند به هويت خود آنطور که دوست دارد و به شکل فعال شکل دهد. اينترنت به خودی خود به وجود آورنده مشکلات ارتباطی نيست، بلکه توجه افرادی را جلب می کند که مشکلات اجتماعی دارند اما برای آنها راه حلی پيدا نمی کنند. مثل اين می ماند که ما بگوييم داروهای افسردگی مولد اين بيماری هستند. پيش از ظهور داروهای ضد افسردگی، افسردگی وجود داشت، اما وسيله ای برای تسکين يا درمان آن وجود نداشت. گسترش ارتباطات اينترنتی در ميان جوانان ايران هم در واقع نشان دهنده بخشی از مشکلاتی است که آنها در جامعه با آن روبرو هستند."

 

آيا شما هم به اين مشکل فکر کرده ايد؟ نظر شما چيست؟
آيا برقراری ارتباط از طريق اينترنت را می پسنديد؟ آيا با اينترنت می توان رابطه ای سالم و طبيعی برقرار کرد؟ آيا اينترنت ابزاری مناسب برای رشد رفتار اجتماعی است؟

تاریخ مصاحبه فروردين ماه ۸۴


+ نوشته شده در  2007/12/11ساعت 0:8  توسط رضا کاظم زاده   | 

«چهارشنبه‌سوری» نمونه‌ای موفق از روایتی روان‌شناسانه


فیلم «چهارشنبه‌سوری» به کارگردانی اصغر فرهادی و بازی درخشان هدیه تهرانی، حمید فرخ‌نژاد و ترانه علیدوستی از جهات بسیاری فیلمی است متفاوت و از نظر طرح روان‌شناسانه روایت و شخصیت‌ها بسیار موفق. در این فیلم بر خلاف معمول سینمای ایران، نه شخصیت قهرمانان، بلکه روابط میان آن‌هاست که مورد تجزیه و تحلیل و بررسی قرار گرفته است.


حمید فرخ‌نژاد (مرتضی) و هدیه تهرانی (مژده) در چهارشنبه‌سوری، ساخته اصغر فرهادی

در فیلم‌های شخصیت‌مدار (مانند بسیاری از فیلم‌های مهم کیمیایی چه پیش و چه پس از انقلاب) موقعیت‌ها تنها مستمسکی هستند برای بروز و به نمایش در آوردن خصائل قهرمان اصلی. در این نوع از روایت، هسته‌ی اصلی هویت قهرمان سخت و تغییرناپذیر است و موقعیت‌های گوناگون، تأثیری بر آن نمی‌گذارند.

یکی از نمونه‌های مثالی (idéal-type) عامه‌پسند چنین نوع نگاهی را می‌توان در فیلم‌هایی مانند «قیصر» «رضا موتوری» و یا «داش آکل» کیمیایی مشاهده کرد. قهرمان این فیلم‌ها به جای آن‌که در درون شریط و وضعیت‌ها قرار داشته باشد، در خارج از آن‌ها قرار دارد. بدین ترتیب موقعیت، در حد آزمونی که بر سر راه رسیدن به مقصود وجود دارد، کاهش می‌یابد. خود این آزمون نیز تنها وسیله‌ای است برای بالفعل ساختن خصوصیات درونی قهرمان که از پیش در او وجود داشته است. در این نوع از روایت، شخصیت قهرمان از نوعی عدم وابستگی به موقعیت و روابطش با محیط برخوردار است.

چنین نگاهی در فرهنگ ما ریشه‌ها و زمینه‌های اجتماعی و تاریخی خودش را دارد. در فرهنگ ایرانی مفهوم «ناوابستگی» به محیط اطراف، هم با نوع به خصوصی از «آزادی» و هم با تلقی عموم از هویت مردانه، نسبت مستقیم دارد. آزادی در کادر هویت مردانه را در فرهنگ ما می‌توان با مفاهیمی مانند «وارستگی» و «حریت» (در معنای «خروج از بردگی و مرادها و رسوم و (...)» – فرهنگ عمید) توضیح داد.

بر اساس چنین انگاره‌ای، به طور کوتاه می‌توان گفت که آدمی (در این‌جا یعنی مرد) هر چه کمتر به محیط اطرافش وابسته باشد، آزادتر نیز هست. این نوع نگاه در فراورده‌های فرهنگی ما (به ویژه عرفان) به همان میزان که در پندار عامه مردممان، نفوذ بسیاری دارد. بر اساس این نمونه‌ی مثالی، انسان آزاده‌ی آرمانی فردی است که تماماً بر درون خویش استوار باشد و هیچ تأثیر عمیق و پایداری از محیط بیرون نپذیرد۱.

اصغر فرهادی در فیلم «چهارشنبه‌سوری» برای آن‌که بتواند روایتش را از حوزه نفوذ همچنان قدرتمند چنین نگاهی خارج سازد و برای توصیف رفتار قهرمانانش به جای شخصیت‌پردازی، به طرح روابط و موقعیت ایشان بپردازد، هم ساختار و هم مضمون فیلم را به شیوه‌ای دیگر پرداخته است. در این مقاله من تنها به بررسی شگردهایی می‌پردازم که فیلم‌ساز با توسل بدان‌ها توانسته در روایتش، رابطه را بر جای شخصیت بنشاند و از این طریق به تصویری پیچیده‌تر و دقیق‌تر از روابط میان انسان‌ها دست یابد.

داستان
داستان به طور خلاصه از این قرار است که دختری جوان (روحی) برای کار و نظافت خانه، وارد زندگی یک زن (مژده) و شوهر (مرتضی) می‌شود و از این طریق ناخواسته با مشکلات میان آن دو درگیر می‌شود. مژده به شوهرش مرتضی مشکوک است و می‌پندارد که او با زن همسایه‌شان (سیمین) رابطه‌ی عاشقانه دارد.

در طول نمایش فیلم، مژده از هر وسیله‌ای، من‌جمله فرستادن «روحی» به سراغ سیمین، برای پی بردن به واقعیت استفاده می‌کند. مرتضی نیز متقابلاً در برابر هر حمله‌ی همسرش از خودش دفاع می‌کند و سعی می‌کند تا به هر نحو ممکن بی‌گناهی‌اش را به اثبات رسانده اتهامات مژده را مربوط به تخیلات بیمارگونه‌اش بنمایاند.

در این بازی، «روحی» خیلی سریع به ابزاری جهت دست‌یابی به مقصود زن و شوهر تبدیل می‌شود. در ابتدا و به خواست مژده به جاسوسی زن همسایه می‌رود و کمی بعد به نفع شوهر شهادت دروغ می‌دهد و شریک جرم او می‌شود. با این حال تنها در انتهای فیلم است که به اصل ماجرا پی برده سعی می‌کند تا اشتباهش را جبران کند. ولی از آن‌جایی که خود نیز با روابط میان زن و شوهر درگیر گشته از چنین کاری باز می‌ماند.

حضور دختر خدمتکار در این فیلم تنها مستمسکی برای شرح ماجرا و شروع داستان نیست. در واقع از یک نظر شباهت زیادی میان موقعیت این دختر و تماشاچی وجود دارد: «روحی» و تماشاگر هم‌زمان و به شکلی مشابه در طی فیلم با چند و چون زندگی زن و شوهرش آشنا می‌شوند. موقعیت مشابه باعث می‌شود تا نگاه «روحی» و تماشاگر هم‌زمان و باکیفیتی همانند تغییر یابد.

بدین ترتیب میان دختر و بیننده فیلم، نوعی نزدیکی در نگاه به قضایا و رویدادها حاصل می‌شود. در ساختار روایی فیلم‌های شخصیت‌محور، نزدیکی میان قهرمان با تماشاگرش را می‌توان با پدیده‌ی «همانندسازی» (identification) توضیح داد. این همانندسازی یا بر پایه قرابتی است که تماشاگر به لحاظ اخلاقی یا شخصیتی میان خود و قهرمان می‌یابد یا به خاطر بُعد آرمانی شخصیت قهرمان (که در روان‌کاوی «خود آرمانی» (Idéal du Moi) می‌نامند) است که تماشاگر آرزوی شباهت به آن را دارد. در هر دو حالت همانندسازی میان خصوصیات درونی و کاراکتر قهرمان از یک سو، با فردیت بیننده از سوی دیگر است که صورت می‌گیرد.

در فیلم «چهارشنبه‌سوری» اما نزدیکی میان بیننده و «روحی» به شخصیت این آخری هیچ ارتباطی ندارد. او نه شخصیت برجسته‌ای در فیلم دارد و نه اساساً بیننده تا آخر فیلم از او چیز زیادی در مورد حیات درونی‌اش دستگیرش می‌شود. در روایت شخصیت فردی «روحی» تا حد بسیاری در نقش اجتماعی‌اش (خدمت‌کار) حل شده و جز این‌که قرار است به زودی ازدواج کند (که باز این هم به تغییر نقش اجتماعی‌اش نظر دارد) چیز زیادی از او آشکار نمی‌شود.

بدین ترتیب نزدیکی میان او و بیننده، نه بر مبنای همانندسازی، که تنها به دلیل پرسپکتیو مشترکی است که فرا رویشان قرار گرفته است. بیننده با «روحی» وارد زندگی مرد و زن می‌شود و با «روحی» نیز از زندگی آن‌ها خارج می‌شود. از سوی دیگر «روحی» هیچ نسبت یا وابستگی عاطفی با زن و شوهر ندارد و در نتیجه نگاهش به زندگی آن‌ها در ضمن تازگی، بی‌طرفانه نیز هست.

جالب اما این است که داشتن اطلاعات کم و بیش برابر، موجب می‌شود تا نوعی نزدیکی میان نقطه نظر بیننده با «روحی» پدید آید. اطلاعات برابر از یک موقعیت گاهی سبب می‌شود تا افراد متفاوت به شیوه‌ای یکسان قضاوت و یا عمل کنند. نزدیکی میان «روحی» و تماشاگر، در واقع به نوعی تماشاگر را نیز به درون موقعیت فیلم برده؛ می‌تواند این فکر را به او القا کند که شاید اگر او هم در چنین موقعیتی قرار داشت، آزادی عملش را تا حد بسیاری از دست می‌داد. یکی از خصوصیات مهم رابطه‌ی بیمار کاهش قدرت عمل افراد درگیر در آن رابطه است.

حذف منطق علت و معلولی خطی در طرح داستان
«چهارشنبه‌سوری» روایتی است از رابطه میان یک زن و شوهر متعلق به طبقه متوسط مرفه شهری. تمام ماجرای فیلم در یک شبانه‌روز، از صبح تا پاسی از شب، اتفاق می‌افتد. در واقع بیننده به لحاظ زمانی، تنها با برشی بسیار کوتاه از زندگی این زوج آشنا می‌شود.

یکی از ویژگی‌های مهم چنین طرحی برای روایت در آن است که یکی از کارکردهای مهم منطق علت و معلولی را در ساخت داستان از میان برمی‌دارد. هر چه طول یک داستان به لحاظ زمانی بیشتر باشد، علت و معلول متاثر از زمان نقش بیشتری در توضیح رویدادها بر عهده می‌گیرد.

مهم‌ترین کارکرد چنین منطقی در روایت این است که به لحاظ زمانی، از وقایع قبل‌تر برای فهم، توضیح و گاهی حتی توجیه وقایع بعدتر استفاده می‌کند. خصوصیت مهم چنین منطقی این است که برای درک معنای آن‌چه در زمان حال می‌گذرد، به زمان گذشته مراجعه می‌کند. بدین ترتیب گذشته، معنای زمان حال می‌شود. وابستگی زمان حال به گذشته نیز مدام توجه بیننده را برای فهم قضایا از روابط میان افراد در زمان حال، متوجه گذشته ایشان می‌کند و ذهن را در یک رفت و آمد مدام میان حال و گذشته نگاه می‌دارد.

زمان کوتاه (یک شبانه‌روز) در روایت «چهارشنبه‌سوری» در واقع مانع از آن می‌شود که بیننده به سادگی و تنها زیر تأثیر عادت‌های ذهنی‌اش به سرعت «معنای» روایت را کشف کند. خود این مسأله تماشاگر را لااقل برای مدتی گیج می‌کند و مانع از آن می‌شود که «یقین‌های» زندگی روزانه‌اش را در غالب فیلم از نو بیافریند. بی اطلاعی از گذشته قهرمانان موجب می‌شود تا بیننده برای خلق و دریافت معنای روایت، ذهنش را متوجه روابط میان افراد که در زمان حال روایت جریان دارد، بنماید.


ترانه علیدوستی (روحی) در نمایی از فیلم «چهارشنبه سوری» ساخته اصغر فرهادی

برتری رابطه به شخصیت
نکته مهم دیگر این‌که کوتاه بودن زمان روایت موجب می‌شود تا ذهن بیننده برای یافتن معنا از شخصیت قهرمانان متوجه روابط میان آن‌ها بشود. البته تلاش سازنده فیلم نیز در مخفی نگاه داشتن گذشته قهرمانان در این امر نقشی به سزا بازی می‌کند. بیننده از آن‌جایی که از گذشته و تاریخچه‌ی قهرمانان فیلم، هیچ اطلاعی ندارد و آن‌ها را در شرایط و موقعیت‌های متفاوت مشاهده نمی‌کند، نمی‌تواند با توسل جستن به درکش از «شخصیت» قهرمانان، معنای اعمال ایشان را دریابد.

بدین ترتیب تنها راهی که در این‌جا برای تماشاگر باقی می‌ماند توجه به رابطه است. کوتاهی زمان روایت بدین گونه اتوماتیسم دیگری را نیز در نگاه بیننده‌اش بی‌اثر می‌سازد. عادتی فرهنگی که مطابق آن ما همیشه برای فهم کردار دیگری در درجه نخست به تعبیرمان از شخصیت او مراجعه می‌کنیم. در این عادت اکتسابی ما برای فهم آن‌چه در بیرون می‌گذرد، به درون فرد مراجع می‌کنیم.

بدین ترتیب بیننده برای فهم موضوع و معنای رویدادها دو تکیه‌گاه مهم فکری خود را از دست می‌دهد: یکی مراجعه به «گذشته» و دیگری شناخت «شخصیت‌ها.» با این حال هنوز یک راه برای درک معنا باقی می‌ماند و آن متمرکز شدن بر روابط میان قهرمانان است.

«چهارشنبه‌سوری» را می‌توان تنها به خاطر همین یک نکته، فیلمی کاملاً متفاوت و مدرن در مقایسه با روال معمول روایت‌سازی در سینمای ایران دانست. پس از نشان دادن این دو نکته مهم در ساختار فیلم، حال به نقش رابطه در مضمون فیلم بپردازیم.

عدم توافق بر سر تعریف رابطه
موضوع فیلم را نیز می‌توان همانند ساختار آن، بر حول محور رابطه خلاصه کرد: رابطه میان یک زن و شوهر. تمام اتفاقات و شخصیت‌های دیگر نیز در ارتباط مستقیم با این رابطه است که در فیلم نقش ایفا می‌کنند. بحران میان زن و شوهر تمامی روابطشان با دنیای خارج را تحت شعاع خود قرار داده است.

بدین ترتیب کل داستان را می‌توان این گونه نیز خلاصه کرد: زنی (منیژه) به شوهرش (مرتضی) مشکوک است و فکر می‌کند که او با زن همسایه (سیمین) رابطه دارد. در تمام فیلم، بیننده با کشمکش میان زن و مرد، دخالت سایر قهرمانان فیلم در این ماجرا و سایر اتفاقاتی سر و کار دارد که بر حول آن دور می‌زنند. از برخورد میان قهرمانان فیلم با یکدیگر و همین طور گفتگوی میان آن‌هاست که تماشاگر به تدریج با موضوع و سپس کاراکتر قهرمانان آشنا می‌شود.

در رابطه میان منیژه و مرتضی که رابطه‌ی مرکزی و محور روایت است، همه چیز از حرکت باز ایستاده و به حالت تعلیق در آمده است. دلیل این مسأله نیز به این برمی‌گردد که زن و مرد بر سر تعریفشان از خود، دیگری و رابطه‌شان با یکدیگر نمی‌توانند به توافق برسند.

زن، مرد را در رابطه‌اش با خود، شوهری «خیانت‌کار» تصور می‌کند و برای اثبات چنین مدعایی دست به هر کاری می‌زند: تلفن‌هایش را کنترل می‌کند؛ لباس‌هایش را می‌گردد؛ یواشکی به دنبلاش تا محل کارش می‌رود و ساعت‌ها کشیک می‌کشد؛ از راه تهویه هوا در حمام گوش می‌ایستد تا مکالمات زن همسایه را بشنود و ....

از سوی دیگر مرد نیز بی‌کار ننشسته و از هر فرصتی استفاده می‌کند تا خودش را در رابطه با همسرش شوهری «وفادار» تعریف کند. در این دعوای میان دو نگاه به واقعیت خود یا دیگری، گاهی زن دست بالا را دارد و گاهی مرد. حتی در انتهای فیلم نیز که به ظاهر مرد غائله را به نفع خود خوابانده است، شبح شک و تردید همچنان بر فضای فیلم حاکم باقی می‌ماند.

رابطه‌ی بیمار
عدم توافق بر سر تعریفی که هر کدام از خود، دیگری و در نتیجه رابطه دارند، عواقب گوناگونی برای ایشان دارد. همان طور که پیش‌تر نیز اشاره کردم، یکی از مهم‌ترین آن‌ها به این نکته برمی‌گردد که زمان در رابطه میان زن و شوهر، از حرکت باز ایستاده است. تا توافقی بر سر رابطه میان زوج برقرار نشود، زمان در رابطه‌شان از نو به حرکت در نمی‌آید. یکی از نکات مهم و ظریف در این فیلم نشان دادن این نکته است.

رابطه نیز مانند انسان برای خود تاریخچه‌ای دارد و در نتیجه در زمان می‌زید و متحول می‌شود. اگر دو نفری که در دو سوی این رابطه قرار دارند، نتوانند بر سر تعریفی که از آن دارند به توافق دست یابند، همه چیز به حالت معلق در می‌آید و تا وقتی توافق مجدد برقرار نشود، طرح و یا اجرای هیچ پروژه‌ی مشترکی دیگر امکان‌پذیر نیست.

در فیلم، این نکته با پروژه مسافرت به دوبی به خوبی به نمایش گذاشته شده است. با این‌که مرتضی و مژده از پیش تمام مقدمات سفر را آماده کرده‌اند، اما حتی شب قبل از مسافرت نیز هم‌چنان بر سر این‌که آیا با هم سفر خواهند رفت یا نه، جرح و بحث می‌کنند.

ناتوانی در برنامه‌ریزی مشترک باعث می‌شود که آینده نیز به نوبه خود در مقابل چشمانشان نامعلوم گردد. با نامعلوم شدن آینده، زمان حال نیز معنای خود را از دست می‌دهد. در چنین موقعیتی افراد به جای آن که سازنده رابطه باشند اسیر آن می‌شوند و احساس اضطراب توام با ناتوانی وجودشان را در برمیگیرد. بیماری «روحی» مژده نیز با توجه به چنین فضایی است که معنا پیدا می‌کند.

از این منظر، در فیلم «چهارشنبه‌سوری» به بیماری روحی و روانی نیز از زاویه‌ای متفاوت نگاه شده است. در ابتدای فیلم به نظر می‌رسد که ظاهراً مژده از عوارض نوعی بیماری روانی در رنج است. او بسیار عصبی و تندخو است؛ توانایی‌اش در توجه به اطرافیانش تا حد بسیاری کاهش یافته است؛ علائم افسردگی و اضطراب دائم در رفتارش مشهود است و از همه مهم‌تر، تمام حیات روانی‌اش بر حول انگاره‌ای ثابت (شک به همسرش) خلاصه شده و در نتیجه از زندگی طبیعی و سالم عاجز مانده است.

به تصویر کشیدن چنین خصوصیاتی در ابتدای فیلم، بدون آن‌که وجود دلایلی روشن در محیط زندگی مژده آن را موجه سازد، موجب می‌شود تا فرض بیمار بودن او به شدت تقویت گردد. از سوی دیگر و از آن‌جایی که در ابتدای فیلم، هیچ عاملی ذهن را متوجه محیط بیرون نمی‌کند، تماشاگر در برابر رفتار نامتعارف و ظاهراً خارج از موضوع مژده، فرض را بر روان‌نژندی او می‌گذارد.

با چنین فرضی ذهن غالبا برای یافتن علت، توجهش از یک سو جذب شخصیت و از سوی دیگر گذشته‌ی مژده می‌شود. با این حال کشف این واقعیت در اواخر فیلم که مرتضی حقیقتاً با زن همسایه رابطه‌ی عاشقانه دارد، موجب می‌شود تا نحوه فهم بیماری روحی مژده نیز به کل تغییر یابد.

با چنین چرخشی در نگاه، از یک سو دیگر نمی‌توان علت بیماری را تنها به گذشته مژده ربط داد و از سوی دیگر و به عنوان نتیجه‌ی منطقی آن، باید دلایل آن را نه در شخصیت وی، بلکه در شرایط زندگی‌اش جستجو کرد. بدین ترتیب هم‌زمان دو پیش‌پنداشت متداول مربوط به بیماری روحی، هم‌زمان مردود می‌شوند.

در این فیلم ما نه با نوعی نوروز (névrose) در معنای روان‌کاوانه و متداولش، بلکه با بیماری‌ای روبه‌رو هستیم که هم در رابطه و هم به دلیل رابطه است که پدید آمده است. دلایل بیماری روحی مژده به کودکی‌اش هیچ ارتباطی ندارد. او تا وقتی در چنین رابطه‌ای قرار داشته باشد، نه پرداختن به گذشته‌اش و نه مصرف دارو، هیچ کدام نمی‌توانند برای رفع افسردگی مزمن و اضطراب‌هایش کمکی باشند.

در این فیلم ما به خوبی مشاهده می‌کنیم که چگونه مناسبات ناسالم وقتی بر فضای رابطه‌ای عاطفی، درازمدت و روزانه حاکم می‌شوند، می‌توانند افراد را به بیماران روحی مبدل سازند. در چنین حالتی به جای پرداختن به فرد و گذشته‌اش، بایستی به سیستم روابط فرد با محیط پیرامونش و در زمان حال پرداخت.

۱- کارهای پس از انقلاب داریوش مهرجویی (مانند لیلا و هامون) هرچند به نسبت کیمیایی فاصله بیشتری با چنین نمونه‌ی مثالی دارد، ولی همچنان در حوزه تأثیر چنین نگاهی قرار دارد. مهرجویی حتی در فیلم «سارا» که تحت تأثیر نمایش‌نامه «خانه‌ی عروسکی» اثر هنریک ایبسن ساخته، نتوانسته خود را از چنین تأثیری خلاص کند؛ در حالی که این اثر ایبسن یکی از نمونه‌های درخشان بررسی روان‌شناسانه موقعیت‌های فردی از طریق توصیف روابط میان آدم‌هاست. با این وجود مهرجویی سال‌ها پیش از این با ساختن فیلم «گاو» موفق شده بود تا حد بسیاری از این نوع پرداخت در سینمای آن زمان ایران فاصله بگیرد.

این مطلب برای نخستین بار در سایت رادیو زمانه درج شده است.

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 1:4  توسط رضا کاظم زاده   |